عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

هر چند وقت یه بار

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 31 شهریور 1394-03:40 ب.ظ


حرف قشنگی زدی که گفتی:
هر چند وقت یه بار برگرد، دوستاتو چک کن. 
ببین با کیا دوست شدی و 
اونا تو رو به چه آدما و چه جاهایی وصل کردند...؟








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فصل انار می رفتیم مشد...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 29 شهریور 1394-08:05 ب.ظ



گردوی سبز و تری که پوستش دستامو سیاه می کنه
 انگورای سبز و 
یاقوتی و 
شیرازی
 خنک شدن هوا
حال و هوای مهر و مدرسه
همه مژده می دن که فصل انار نزدیکه

فصل انار 
هر سال 
می رفتیم مشد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چیزی که ما را می کشد

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 26 شهریور 1394-11:05 ق.ظ



چیزی که ما را می کشد، آن نیست که قلبمان را از کار می اندازد

بلکه آن است که نمی گذارد ما زندگی کنیم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از سرمای ماووت تا آتش بی امان عملیات رمضان

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 شهریور 1394-08:36 ب.ظ




از همین قلم، بخوانید:

از سرمای ماووت تا آتش بی امان عملیات رمضان


با تشکر ویژه از استاد گرانقدرم:
 سرکار خانم فرحروز صداقت، دبیر صفحه عشقستان/ روزنامه قدس خراسان











داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیلی خب! با دمپایی بخواب

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 22 شهریور 1394-06:27 ب.ظ

امروز رفتیم دندانپزشکی.

اول وقت نوبت داشتیم.
همون اول کار، یه خانوم جوون اومد که یه پسر سه ساله داشت.
نشسته و ننشسته، پسرک حوصله ش سر رفت و رفت تو بازی:
مامانی! اون چیه اون بالا؟
دوربینه.
واسه چی دوربین گذاشته ن اونجا؟ میخوان از دندون آدم عکس بگیرن؟
نه مامانی! از اونا نیست، این دوربین مداربسته ست
چرا بسته ست؟ 
...
مامان! من دسشویی دارم!
کمه یا زیاد؟
کمه.
عب نداره، صب کن بریم خونه. اینجا دسشویی ش کثیفه، میکرب داره.
مامانی! دسشویی م زیاد شد یهو!
خب باشه بریم دسشویی...


پنج دقیقه بعد پسرک خوابش گرفت. مامانه گرفتش تو بغلش و لالایی ش کرد.
بعد نشست رو مبل و خواست دمپاییاشو دربیاره.
پسرک پاهاشو سیخ کرده بود و نمیذاشت مامانش این کارو کنه
مامانه طوری دمپاییا رو گرفته بود که تهش تو دستش بود! 
آخرم حریف نشد و گفت: خیلی خب باشه، با دمپایی بخواب.
بعدم با همون دستاش بنا کرد موهای پسرشو ناز کردن و لالایی خوندن.
پیدا کنید میکرب را...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بگذریم که در این چند سال...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 19 شهریور 1394-02:16 ب.ظ


یکی دو ماه دیگر ده سال است که ما در این محله خانه ساخته ایم. 
همسایه روبرویی ما خانواده ای تقریبا پرجمعیت هستند. همه اهل کار و زحمت و کارگری و رزق روزی حلال و البته معرفت و ادب.
چند روزی است داربست بسته اند و سینه دیواری که به سمت کوچه و بالتبع حیاط خانه ماست، سیمان سفید کرده اند، آن هم با کلی یاالله و بیا و برو و بردار و بذار و پذیرایی از کارگران سر ساعت و ... 
بعد هم کوچه را در اولین فرصت جارو کردند و آب پاشیدند و تمام...
این ها همه بعد از ده سال تنها تغییری بود که در زندگی یا بهتر بگویم خانه این مردم بامعرفت و مهربان دیدم. 
بگذریم که در این ده سال 
چه کسانی چقدر خوردند و 
چقدر بردند و 
چقدر حاشا کردند 
و چقدر
و چقدر ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قسمت شد رفتیم مشهد...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 12 شهریور 1394-12:36 ق.ظ








آدم ها گاهی خیلی مهربان تر از آنند که به نظر می آیند. 
مثلا همین کسی که دیشب از مشهد رفتنش برایمان گفت:

یه گربه تو خونه مون می اومد می رفت. خیلی ام سرحال و تند و تیز بود. 
این اواخر چار پنج تا بچه زایید. 
یه روز رفت خونه همسایه و برگشت. زده بودند حیوونکی رو شل و پل کرده بودند!

به همسرم گفتم:
تو محل، همه این گربه رو به اسم ما می شناسن. باید یه فکری به حالش کرد.
رفتم قصابی و یه مقدار ضایعات گوشت براش گرفتم.
همه شو خورد.

دو سه وعده همین جوری براش گوشت گرفتم.
هفته پیش که می خواستیم بریم مشهد، دیگه انقد جون گرفته بود که از سر دیوار بپره تو کوچه.
خوشحال شدم.
گفتم زبون بسته باید جون داشته باشه به بچه هاش برسه و شیرشون بده.
...

بعد یه لحظه تو فکر میره و یهو میگه:
اصلا به خیالم به خاطر همین کار قسمت شد رفتیم مشهد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگه "موسی کو تقی" ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 6 شهریور 1394-07:53 ب.ظ


قدیمیا می گفتند اگه "موسی کو تقی" تو خونه ای لونه کنه و تخم بذاره، شگون داره.
می گفتند صاحب خونه قسمتش میشه بره مشهد.
حالا یه "موسی کو تقی" اومده تو خونه ما، 
تو دیوار کنار باغچه، واسه خودش لونه درست کرده و دو تا تخم گذاشته...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تشکر از "من"

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 6 شهریور 1394-07:39 ب.ظ




خواننده محترم "من"!
چندی است خواننده این وبلاگ شده ای و به گفته خودت می شود گفت تمام پست ها را خوانده ای و البته به بعضی پست ها هم نگاهی گذرا داشته ای.
بیش از سی کامنت برایم نوشتی و احساس خودت را از هر پست هر چند کوتاه نوشتی.
خیلی از کامنت ها مربوط به پست های آرشیوی بود و تایید شد. 
وظیفه خودم دانستم از شما به خاطر اظهار لطفی که در کامنت هایت بود، تشکر کنم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه مامانا خوشگل بودند

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 5 شهریور 1394-11:26 ب.ظ

تو خوابگاه دانشجویی یه مسوول انبار داشتیم که اول ترم، پتو، بالشت و ملافه ازش تحویل می گرفتیم و یه دفتر گنده رو امضا می کردیم تا بعد از سال تحصیلی اینا رو تحویل بدیم.


این مسوول یه پسر سیاه و لاغر داشت که با پوشیدن فرم سورمه ای دبستان، سیاه تر شده بود. 
یکی دو بار خواستم به شوخی بهش بگم آخه برای چی اسم این پسر سیاهو گذاشتین یوسف؟!!!
هی گفتم نه نگم. شاید بد باشه!
یه روز خودش سر حرفو واکرد و گفت:
ببین چه دوره زمونه ای شده؟!!! این نیم وجبی یه چیزایی میگه که من عجب کرده م! رفته مدرسه شون، جلسه اولیا و مربیان، همه مادرا آرایش داشتند جز من.
جلسه که تموم شده یوسف بدو بدو اومده پیشم، گفته مامان! گوشتو بیار میخوام یه چیزی بهت بگم، فقط قول بده منو نزنی!
بهش گفته م من کی تو رو زده م که حالا بخوام بزنم؟!
گفته: مامان! دیگه اگه مدرسه مون دعوتت کرده ن، نیا!
پرسیدم: چرا؟
گفته: آخه همه مامانا خوشگل بودند، فقط تو زشت بودی!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()