تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب مهر 1394
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1394
نظرات

مثل امروزی، ننه عذرا گفت:
من امسال انگار حال ندارم بیام هیأت، اگه خدا بخواد پا تلویزیون می شینم و روضه گوش می کنم.

روز تاسوعا، خواله طاهره اینا از تهران اومده بودند. 
ما ماشین نداشتیم و قرار شد با اونا بریم هیأت.

وقتی رفتم سوار ماشینشون بشم، دیدم ننه عذرا صندلی جلو نشسته!

با اشاره به خاله گفتم:
ننه عذرا که زودتر از ما آماده شده بره هیأت!!!

لبخندی زد و اشاره کرد که یواش بگو یه وقت ناراحت نشه.

رسیدیم تکیه ی محل.
هیأت علی اصغر اومد.
یکی دو تا از همسایه های قدیمی با ننه عذرا سلام و احوال کردند.
من توی دلم هی می گفتم امروز چقد رنگ و روی ننه عذرا بهتر شده!!!
خدا می دونه صورتش عین گل محمدی خوشگل شده بود...
...

هیأت هنوز تموم نشده بود که دیدم رنگش سرخ شد
کم کم دیدم لب هاش می لرزه
انگار می خواست سرفه کنه
زود به خاله اعظم گفتم چرا ننه عذرا این جوری میشه؟

...

اولین بار بود روز تاسوعا هیأت رو نیمه کاره موندیم و اومدیم خونه...

***
شب ننه عذرا تو بیمارستان
بخش آی سی یو بود...

خاله ها پیشش موندند و به من گفتند لااقل تو برو که یکی مون خونه پیش بچه ها باشه...

وقتی اومدم خونه
چادر مشکی ننه عذرا رو دیدم که باد زده بود و از روی بند انداخته بودش تو باغچه
برش داشتم 
شستمش و آوردم خونه خودمون.
ولی دیگه ننه عذرا سرپا نشد که چادر سرش کنه بره هیأت

فردا تاسوعاست
جاش خیلی خالیه...
جای خاله اقدس م خالیه
دایی
...
جای همه عاشقان خالیه که دیگه بینمون نیستن تو هیأت...




نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 مهر 1394
نظرات

یه روز مصاحبه تموم شده بود و مصاحبه شوندگان رفته بودند و ما خودمون داشتیم با هم صحبت می کردیم.
دیدیم یه خانم از پله ها اومد بالا و اومد تو موزه و کم کم اومد طرف دفتر گنجینه پیش ما.
سلام و علیکی و تعارف کردیم بنشینه. 
نشست.
دختر هشت نه ماهه اش تو بغلش خوابش برده بود.
خانم یه چند دقه نشست و حرفای ما رو گوش داد. بعد گفت:
راستش من برای یه کار درسی اومده م اینجا. 
خلاصه بگم تو دانشگاه استادشون چند نمره از یه درس رو اختصاص داده بود به این که دانشجو خودش بره از نزدیک یه خونواده شهید رو ببینه و با مادر شهید صحبت کنه. بعد هر چی برداشت کرده تو دو سه صفحه a4 بنویسه  و برای استاد ببره. 
خانم می گفت من اینجا آشنا ندارم و نمی دونم چه جوری برم خونه شهدا؟


من کمی مکث کردم و گفتم من اینجا با خیلی خونواده ها آشنام. می تونم باهات بیام خونه یه شهید.

قرار شد روز دیگه صبح ساعت نه هر دو زیارت باشیم.
روز بعد سرزده بردمش خونه شهید ابوالفضل رحمتی. 

مادر شهید خیلی از ما استقبال کرد و مثل همیشه که با خودم مهربون و خوشرو بود با اون خانم هم همین طور برخورد کرد.

مادر شهید داشت از ابوالفضلش می گفت و اون خانم با موبایلش صدا ضبط می کرد که دیدم هی به موبایلش زنگ می زنن...
خلاصه معلوم شد روز تولد این خانمه و خواهر برادر و دوست و آشنا زنگ می زنن تبریک میگن.

اون روز تو مسیر برگشت به خونه ما این خانم رو تا یه جایی رسوندیم که بقیه راه خودش بره یا شاید همسرش اومد دنبالش.
همسرم گفت ازشون بپرس نظرشون در باره این دیدار چیه؟
خانومه گفت:
امروز دخترمو خونه پیش باباش گذاشتم و اومدم اینجا. پاک یادم رفته بود که امروز تولدمه ولی این بهترین تولد من تو عمرمه به خاطر این که من چیزایی در باره خونواده شهدا شنیده بودم که امروز فهمیدم حقیقت یه چیز دیگه ست... 


بعد اشکش در اومد و گفت:

من شنیده بودم برای مادرای شهدا خونه هاشونو مث کاخ درست کرده ن و چقدر امکانات بهشون میدن و چقدر بهشون رسیدگی میشه و همه بچه ها و فک و فامیلشون استخدام و سرکارن و ...


اما این مادر شهید کلا یه جور دیگه بود. خدا می دونه وقتی برادر فارغ التحصیلم می گفت از بس به این خونواده ها سهمیه میدن امثال من نمی تونیم بریم سرکار، من باور می کردم و حق رو به برادرم می دادم که ناراحته ولی الان می بینم این مادر چهار بچه رو با یتیمی بزرگ کرده و فقط یکیشون تونسته بره دانشگاه با چه زحمت ها و سختیایی چقدر تو مضیقه بوده ن تا او لیسانس بگیره ولی الان اونم استخدام نیست و خونه داری می کنه...

امروز خیلی چیزا برام تغییر کرد 

و بهترین تولد بود برای من...
____________________________________________
حالا ما یه دوست به دوستانمون اضافه شده. دوستی که فقط یه بار دیدیمش.

یکی دو ماه پیش این بنده خدا برام پیامک داد که تو تو حرم شاهچراغ به یادتونم و به یاد مادر شهید.

هفته پیش پیامک داد تو حرم شاهرضا هستم و حال و احوال مادر شهید رو پرسید. ما هم بهش التماس دعا گفتیم که اونجا بره کنار گلزار شهید همت و یادمون باشه...

و دیروز مادر شهیدان حسین و علی محمد سیفی زاده وقتی این قصه رو شنید گفت این سری که این خانم اومد این طرفا، برش دار بیارش خونه ما...

آرون و بیدگل از این کاخ هایی که میگن برای مادران شهدا درست کرده ن زیاد داره...





 
 
لحظه هایی از زندگی


آیت الله جوادی آملی:

ظاهرِ مردم

باطنِ مسئولین جمهوری اسلامی است.

...........................



آدینه