بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 آبان 1394
نظرات




اینم یه تلفن:

بعد از سلام و حال و احوال میگه:

امروز یه نفر اول زنگم زد، بعدم اس داد

کلی فکرمو به هم ریخت

منم که خودت می دونی فکرم به هم بریزه، همه کارام خراب در خراب میشه

هیچی دیگه

فکرم به هم ریخت، گفتم اصن پاشم برم یه فکری به حال دندونم کنم که دو روزه درد می کنه

تا خواستم کیفمو چک کنم

دیدم ای داد بیداد!

کارت بانکی م نیس!

کو؟ کجاس؟ چطور شد؟

درد سرت ندم

رفتم بانک

درخواست دادم کارتمو سوزوند، یکی دیگه برام صادر کرد،

دو هزار و سیصد تومن گرفت، فدای سرم!

آهان! یادم رفت بگم همچین جلوی بانک از تاکسی پیاده که شدم

یه موتور اونجا پارک بود یه ماشین اومد زد بهش

موتوره افتاد سمت من

ینی مویی رد شد

کم مونده بود بیفته رو پام، پامو قلم کنه

هیچی

صدقه دادم و یه آیت الکرسی ام خوندم و رفتم بانک اومدم

همه اینا رو گفتم که بگم:

یه وقت یکی با یه تلفن یا چه می دونم پیامک

چطور میاد رو اعصاب آدم و روز آدمو سیاه می کنه!!!

بقول "هادی":

"خدا عذابشو زیاد کنه!"

و می خنده...

می گم: داستان هادی دیگه چی بوده؟

می گه:

هیچی! پنج شنبه که رفته بودیم سر خاک خاله اقدس

این دوقلوهام اومده بودند(هادی و هانیه)


یه نفر آش آورد سر خاک، عدل م آورد جلوی من تعارف کرد

خودت که می دونی من عمرم این چیزا رو نمی خورم

ینی دلم نمی گیره تو قبرستون چیزی بخورم...


به هادی تعارف کرد اونم ورنداشت

به هانیه تعارف کرد ور داشت

حالا می خواد بخوره هی هادی بهش میگه هانی! 

نصفشو بخور نصفشو بده به من

هانیه می گه: خب! به خودت تعارف کرد چرا ورنداشتی؟

می گه: خجالت می کشیدم

خلاصه هانیه نصف آش رو خورد و نصفشو داد دست هادی

هادی تا یه قاشق خورد دید اَه! یه موی دراز نصفش تو آشه

نصفش رو لبه ی کاسه ست!

هیچی! این دو تا بچه ها دو تا قاشق آش خورده بودند

حالا دلشون هی زیر و رو می شد.

فکری بودند چه کنن؟!

هادی ام هر پنج دقه می گفت:

خدا عذابشو زیاد کنه...

هر چی ام گفتیم عذاب کی؟

هیچی نگفت و خُلقش تنگ بود بچه مون...





نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 آبان 1394
نظرات





یه مدت پیش داشتم یه سری عکس بچه های رزمنده و شهدا رو

 تو گوگل سرچ می کردم 

ایمج رو که می زدم

کنار عکس شهدامون، 

عکسای داعشی ها رو گذاشته بودند

اونم چه جوری؟

با پرچمایی که شعار الله اکبر و محمد رسول الله(ص) روش نوشته شده 

و یه زمان

در دست داشتن این جور پرچم ها 

افتخار بچه های رزمنده و شهدا بوده!!!

ولی اینا دارن از بُن بر خلاف اون مسیر حرکت می کنن 

و به کل دارن در ظلمات سیر می کنن و به همین راه دعوت می کنن



تازه داریم می رسیم به این که:

"داعش اینترنتی" هم داریم!!!


بله! اونا خیلی وقته دارند کار می کنند...

باید جوونا بیان به میدون

عین بسجیای اون موقع

و حرکت کنن

و این کف بی ریشه رو کنار بزنن

تا زلال حقیقت

رخ زیبا و حیات بخش خودشو نشون بده...






نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 29 آبان 1394
نظرات





خدا رحمت کنه آس مصطفی رو.

بابای سوسن(دوست صمیمی م) بود.

یه خونه داشت تو رامسر نزدیک دریا.

حیاط حلوی خونه، همون ورودی اول یه نخل خوشگل بالابلند داشت

کنارش سمت راست یه سری رز رنگ رنگ و سر حال.

بقیه حیاط درختای پرتقال بود تا اون پشت که لونه اردک بود و بعد طویله گاو و گوساله هاش

حیاط پشتی ام واسه خودش یه دنیایی بود

کلی و نصفی درختای میوه جورواجور کنار هم صفایی داشتند که نگو.

این وقت سال یه بار رفتم رامسر خونه سوسن اینا.

خدابیامرز آس مصطفی می رفت تو باغ پشتی بین درختای پرتقالف نارنگی، توسرخ و دارابی 

می گشت و می گشت 

یه وقت می دیدی اومد تو ایوون و اومد تو پذیرایی

یه دونه

فقط یه دونه پرتقال تو دستش بود

ولی پرتقال نمونه بود

آس مصطفی گشته بود یه پرتقال خوشگل خوش طعم پیدا کرده بود که بیاره بده دست ربابه 

خانوم(خانومش)

بعدم با یه لبخند مهربون بهش بگه:

هینه چَ کن با کیجاشن بخورین...( ینی اینو درست کن با دخترها بخورین)



نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1394
نظرات




یکی ازچیزایی که تو هوای بارونی خیلی می چسبید، کوفته پنیری بود.

تو خونه قدیمی هنوز سرکوب سنگی داشتیم.

چند تکه نون خشک محلی(نون خونگی) رو می ریختیم توی سرکوب و قشنگ می کوبیدیم.

بعد که چیزی شبیه آرد می شد، یه نم آب می زدیم بهش

بعد یه ذره پنیر ریز می کردیم، می ریختیم تو ش و آروم ورز می دادیم تا یه خمیر درست بشه.

البته بعضیا تو این قسمت کوفته شون شل می شد و دیگه اون جور خوشمزه و دلچسب نبود.

بعد با این خمیر گوله درست می کردیم اندازه یه نارنگی کوچک و آخر سر به شکل تخم مرغ درش می آوردیم.

این کوفته رو یه وقت ده تا که می خوردی، تازه اشتهات وا می شد!!!

برچسب‌ها: کوفته پنیری ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1394
نظرات


ینی من دو روز غافل شدم حالا اومده م می بینم چقدر آدم اومده و اظهار می کنه که:

دوستان هی اصرار میکنن، میگن برو کاندید شو!


منم با این که اصلا دوست ندارم از این کارا کنم، 

و میگم مسولیت قبول کردن مسولیت پذیری ام 

باهاس باهاش باشه! 

ولی چه میشه کرد؟!

احساس وظیفه و ایناست دیگه! 

از بس به آدم فشار میاره

آدم نمی تونه طاقت بیاره و یه وخ با خودش میگه:

 لابد راست میگن!



 منم باهاس برم کاندید بشم!!!

 یهویی خیلی به وجدانم فشار آورده!!!

اینه که مونده م چه کنم؟!



حالا بذارین فک کنم ببینم چی میشه؟

شایدم اومدم و کاندید شدم و همه تونو سعادتمند کردم رفت!!!