عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

هادی ام هر پنج دقه می گفت:

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 30 آبان 1394-03:00 ب.ظ





اینم یه تلفن:

بعد از سلام و حال و احوال میگه:

امروز یه نفر اول زنگم زد، بعدم اس داد

کلی فکرمو به هم ریخت

منم که خودت می دونی فکرم به هم بریزه، همه کارام خراب در خراب میشه

هیچی دیگه

فکرم به هم ریخت، گفتم اصن پاشم برم یه فکری به حال دندونم کنم که دو روزه درد می کنه

تا خواستم کیفمو چک کنم

دیدم ای داد بیداد!

کارت بانکی م نیس!

کو؟ کجاس؟ چطور شد؟

درد سرت ندم

رفتم بانک

درخواست دادم کارتمو سوزوند، یکی دیگه برام صادر کرد،

دو هزار و سیصد تومن گرفت، فدای سرم!

آهان! یادم رفت بگم همچین جلوی بانک از تاکسی پیاده که شدم

یه موتور اونجا پارک بود یه ماشین اومد زد بهش

موتوره افتاد سمت من

ینی مویی رد شد

کم مونده بود بیفته رو پام، پامو قلم کنه

هیچی

صدقه دادم و یه آیت الکرسی ام خوندم و رفتم بانک اومدم

همه اینا رو گفتم که بگم:

یه وقت یکی با یه تلفن یا چه می دونم پیامک

چطور میاد رو اعصاب آدم و روز آدمو سیاه می کنه!!!

بقول "هادی":

"خدا عذابشو زیاد کنه!"

و می خنده...

می گم: داستان هادی دیگه چی بوده؟

می گه:

هیچی! پنج شنبه که رفته بودیم سر خاک خاله اقدس

این دوقلوهام اومده بودند(هادی و هانیه)


یه نفر آش آورد سر خاک، عدل م آورد جلوی من تعارف کرد

خودت که می دونی من عمرم این چیزا رو نمی خورم

ینی دلم نمی گیره تو قبرستون چیزی بخورم...


به هادی تعارف کرد اونم ورنداشت

به هانیه تعارف کرد ور داشت

حالا می خواد بخوره هی هادی بهش میگه هانی! 

نصفشو بخور نصفشو بده به من

هانیه می گه: خب! به خودت تعارف کرد چرا ورنداشتی؟

می گه: خجالت می کشیدم

خلاصه هانیه نصف آش رو خورد و نصفشو داد دست هادی

هادی تا یه قاشق خورد دید اَه! یه موی دراز نصفش تو آشه

نصفش رو لبه ی کاسه ست!

هیچی! این دو تا بچه ها دو تا قاشق آش خورده بودند

حالا دلشون هی زیر و رو می شد.

فکری بودند چه کنن؟!

هادی ام هر پنج دقه می گفت:

خدا عذابشو زیاد کنه...

هر چی ام گفتیم عذاب کی؟

هیچی نگفت و خُلقش تنگ بود بچه مون...







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اونا خیلی وقته دارند کار می کنند...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 30 آبان 1394-08:27 ق.ظ






یه مدت پیش داشتم یه سری عکس بچه های رزمنده و شهدا رو

 تو گوگل سرچ می کردم 

ایمج رو که می زدم

کنار عکس شهدامون، 

عکسای داعشی ها رو گذاشته بودند

اونم چه جوری؟

با پرچمایی که شعار الله اکبر و محمد رسول الله(ص) روش نوشته شده 

و یه زمان

در دست داشتن این جور پرچم ها 

افتخار بچه های رزمنده و شهدا بوده!!!

ولی اینا دارن از بُن بر خلاف اون مسیر حرکت می کنن 

و به کل دارن در ظلمات سیر می کنن و به همین راه دعوت می کنن



تازه داریم می رسیم به این که:

"داعش اینترنتی" هم داریم!!!


بله! اونا خیلی وقته دارند کار می کنند...

باید جوونا بیان به میدون

عین بسجیای اون موقع

و حرکت کنن

و این کف بی ریشه رو کنار بزنن

تا زلال حقیقت

رخ زیبا و حیات بخش خودشو نشون بده...








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هینه چَ کن با کیجاشن بخورین...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 29 آبان 1394-10:54 ب.ظ






خدا رحمت کنه آس مصطفی رو.

بابای سوسن(دوست صمیمی م) بود.

یه خونه داشت تو رامسر نزدیک دریا.

حیاط حلوی خونه، همون ورودی اول یه نخل خوشگل بالابلند داشت

کنارش سمت راست یه سری رز رنگ رنگ و سر حال.

بقیه حیاط درختای پرتقال بود تا اون پشت که لونه اردک بود و بعد طویله گاو و گوساله هاش

حیاط پشتی ام واسه خودش یه دنیایی بود

کلی و نصفی درختای میوه جورواجور کنار هم صفایی داشتند که نگو.

این وقت سال یه بار رفتم رامسر خونه سوسن اینا.

خدابیامرز آس مصطفی می رفت تو باغ پشتی بین درختای پرتقالف نارنگی، توسرخ و دارابی 

می گشت و می گشت 

یه وقت می دیدی اومد تو ایوون و اومد تو پذیرایی

یه دونه

فقط یه دونه پرتقال تو دستش بود

ولی پرتقال نمونه بود

آس مصطفی گشته بود یه پرتقال خوشگل خوش طعم پیدا کرده بود که بیاره بده دست ربابه 

خانوم(خانومش)

بعدم با یه لبخند مهربون بهش بگه:

هینه چَ کن با کیجاشن بخورین...( ینی اینو درست کن با دخترها بخورین)





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوفته پنیری

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 26 آبان 1394-12:39 ب.ظ





یکی ازچیزایی که تو هوای بارونی خیلی می چسبید، کوفته پنیری بود.

تو خونه قدیمی هنوز سرکوب سنگی داشتیم.

چند تکه نون خشک محلی(نون خونگی) رو می ریختیم توی سرکوب و قشنگ می کوبیدیم.

بعد که چیزی شبیه آرد می شد، یه نم آب می زدیم بهش

بعد یه ذره پنیر ریز می کردیم، می ریختیم تو ش و آروم ورز می دادیم تا یه خمیر درست بشه.

البته بعضیا تو این قسمت کوفته شون شل می شد و دیگه اون جور خوشمزه و دلچسب نبود.

بعد با این خمیر گوله درست می کردیم اندازه یه نارنگی کوچک و آخر سر به شکل تخم مرغ درش می آوردیم.

این کوفته رو یه وقت ده تا که می خوردی، تازه اشتهات وا می شد!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میگن برو کاندید شو!

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 24 آبان 1394-12:32 ب.ظ



ینی من دو روز غافل شدم حالا اومده م می بینم چقدر آدم اومده و اظهار می کنه که:

دوستان هی اصرار میکنن، میگن برو کاندید شو!


منم با این که اصلا دوست ندارم از این کارا کنم، 

و میگم مسولیت قبول کردن مسولیت پذیری ام 

باهاس باهاش باشه! 

ولی چه میشه کرد؟!

احساس وظیفه و ایناست دیگه! 

از بس به آدم فشار میاره

آدم نمی تونه طاقت بیاره و یه وخ با خودش میگه:

 لابد راست میگن!



 منم باهاس برم کاندید بشم!!!

 یهویی خیلی به وجدانم فشار آورده!!!

اینه که مونده م چه کنم؟!



حالا بذارین فک کنم ببینم چی میشه؟

شایدم اومدم و کاندید شدم و همه تونو سعادتمند کردم رفت!!!






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قابلمه بزرگه

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 23 آبان 1394-11:46 ق.ظ



این وقت سال به بعد قابلمه بزرگه خیلی به کار می اومد:
هم برای آش جو و آش شولی پختن
هم برای شلغم و چغندر بار کردن.

ننه عذرا ته قابلمه چغندرایی می چید که بابامسلم از صحرا آورده بود. اونا مث لبوای مغازه ای نبود. هم بزرگ تر بود، هم کمرنگ تر و البته خوش مزه تر.
روی چغندرا رو شلغم می چید، اونم از شلغمای صحرای بابا: بزرگ و خوش طعم.
گاهی ام یه چنتا زردک لابلای اینا می گذاشت بپزه.

خود ننه عذرام طفلی یه کتری آب جوش می آورد و تو حیاط، تو برف و سرما و یخبندون می نشست به لباس شستن توی تشت!

و اما ما بچه ها:
از اونجایی که بابا نمی گذاشت تو کرسی بخوابیم و می ترسید با گاز زغال خفه شیم و دار فانی رو وداع کنیم یا این که لحاف کرسی رو ناغافل با پا ببریم سمت منقل و همه زندگی رو به آتش بکشیم، ما هم شب تا صب تو لحاف بی کرسی می خوابیدیم و صبح که بابا منقل روآتش کرده بود و ننه عذرا کرسی گذاشته بود، از تو لحاف یخ کرده در می اومدیم و صاف می رفتیم تو کرسی که مثلا یه ذره گرم شیم، اما وقتی گرمی کرسی می رفت تو تنمون، دیگه دلمون نمی اومد بیاییم بیرون.

البته آخرش چاره ای نبود و باید از کرسی کنده می شدیم و کفش و لباس می کردیم بریم مدرسه. یادم نمیره هر وقت از زیر کرسی می اومدم بیرون و می دیدم ننه عذرا چقدر زحمت کشیده، هم لباس شسته، هم شلغم چغندر بار کرده، هم شولی پخته و هم صبحانه ردیف کرده، از خودم بدم می اومد و تو دلم عهد می کردم دفه دیگه صبح زود بیدار شم و نذارم ننه عذرا چادر به کمر تو حیاط بشینه لباس بشوره و حداقل لباسای خودمو سوا کنم و خودم بشورم.

اما بچگی بود و هزار قول و قرار که پنج دقه بعد یادمون می رفت...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالا نزدیک یه ماهه

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 22 آبان 1394-01:26 ب.ظ


چند بار تو تلگرام و این بازیا، گفتی:

همین الان  یه عکس از جایی که نشستی(خونه و زندگی ت) بگیر و برام بفرست!

بیکاری آخه؟
هر دفه پا شدم عین فشنگ از این ور اتاق رفتم اون ور و اینو جمع کن اونو جمع کن
همه جا رو خلوت و شیک کردم تا یه عکس گرفتم واسه ت فرستادم
گفتی به به! چه باسلیقه!
نمی دونستی که وقتی تو داری عکسو می بینی، من دارم نفس نفس می زنم از بس دویده م!

_________________________

حالا نزدیک یه ماهه دیگه از این خواهشا نکردی ازم.
جات خالیه ببینی چه اتاق و زندگیی درست کرده م! 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من شما را دوست دارم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 22 آبان 1394-07:31 ق.ظ







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب زمستانی

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 21 آبان 1394-12:37 ب.ظ



خواب زمستانی بلبل نر و ماده






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من می دونم وقتی اینا رو به زبون بیارم

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 18 آبان 1394-12:16 ب.ظ





من خیلی با خودم کلنجار میرم که 

کمتر از تو اسمی ببرم

یا حرفی از تو بزنم

من می دونم وقتی اینا رو به زبون بیارم

دلتنگی م خیلی بیش تر میشه

ولی وقتی دور و بریام

همه یک صدا برام از تو میگن

خودت بگو من با این دل

چه کنم؟!









داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2