امروز:

یه بار تو یه جمع دوستانه





یه بار تو یه جمع دوستانه حرف از اعتماد به نفس بود.

هر کسی چیزی می گفت.

یکی از دوستان گفت:

اعتماد به نفس! من مثلا اگه تو جمعی باشم و مثلا یه قطعه طلایی چیزی گم بشه، خدا می دونه دل خودمو می بازم و میگم الانه که این طلا تو کیف من باشه و آبروم پیش همه بریزه!

ینی اول و اخر به خودم شک می کنم و اگه یه ذره کشش بدن، خودبخود اعتراف می کنم که کار کار منه!!!

_______________________________________

تلویزیون ما سوخته. گاهی دو دقه رادیو گوش می کنیم.

دیروز تو خبرا گفتند که متهم ردیف دوم پرونده دکل نفتی( که من هیچ کدوم از این کلمه ها رو تو عمرم باهاش سرو کار نداشتم و اصن نمی فهمم ینی چی؟!!!) دو ساعت تموم داشته از خودش دفاع می کرده بعدم قاضی تنفس اعلان کرده ینی نفس کم اورده بودن از شنیدن این همه دفاعیات تازه هنوزم طرف دفاعش تموم نشده!

_______________________________________

میگم خوبه به اون دوستمون بگیم یه توک پا بره دادگاه  و همه چی رو گردن بگیره خلاص!

 اینا بمونه. فامیل ما عروس دوماد با هزار خون دل یه واحد مسکن مهر خریدند. رفتند کابینت نصب کنند کاشف به عمل اومده کارگره یه بار دو بار رفته دستشویی، دستشویی نم داده طبقه پایین!

فردایی طبقه بالایی نم داده به این طبقه!!!

زنگ زدند مسوول مسکن مهر اینجا، یه شماره موبایل داده گفته به این آقا زنگ بزنین.

زنگ زدند طرف لوله کش مسکن مهر بوده. گفته شما پنجمین خونواده هستین که امروز برای این قضیه زنگم زدین. هفتاد تومن می گیرم، میام یه ذره چسب می زنم، میرم!!!!


اینا رو گفتم واسه اون عکس خوشگلی که گذاشتم.




نوشته شده در : دوشنبه 16 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: یه بار تو یه جمع دوستانه ،

فقط مونده بود یه دستی به دلش بکشه





کیسه کش(دلّاک) حموم زنونه بود و اول هفته تا آخر هفته روی برنامه می رفت حموم و مشتریاشو رو راه می انداخت.

بعضی مشتریا اعیان بودند و پول بهتری می دادند، بعضیام از بی پولی زنده بودند و گور نداشتند که کفن داشته باشند، پول حمومشونم نسیه بود و معلوم نبود کی به دست حمومی می رسه؟!  اما محترم از اینام غافل نبود و اگه خودشون کاری داشتند یا بچه کوچک داشتند و بلد نبودند حمومش کنن، می اومدن سراغ محترم و اونم مجانی کار اونا رو انجام می داد.

خلاصه هر هفته یه عالم زن و بچه رو تمیز و نو نوار می کرد.


هفته ای یه روزم می گذاشت برای تمیزکاری خودش و خونه ش:

جاروکردن اتاق، گردگری آینه، تاقچه ها و تاقچه پوش ها، راهگذار و ایوون.

یه جوری جارو می زد که خیال می کردی اول هفته تا حالا پنجاه شصت تا مهمون اومده و رفته و یه چهل پنجاه تا مهمونم تو راهه و هر لحظه ممکنه اینا برسن!

یه چراغ سه فتیله ای داشت برای پخت و پز، یه چراغ گردسوز و یه چراغ دستی ام برای روشنایی واسه اون وقتایی که برق میره. 

بوقه ی شیشه ای این دوتا چراغ روشنایی رو هفته ای یه بار در می آورد با قوری و استکان و نعلبکی و اون سینی برنزی کوچولوش همه را با یه مقدار خاکستر که از تنور نونوایی کسانی می گرفت که با هیزم نون محلی می پختند.

می اومد تو ایوون، اون بوقه ها و این قوری استکان و ... رو یه نم آب می زد و می نشست به خاکسترمالی کردن.

وقتی این کارو می کرد گاهی  می نشستم به تماشا. خوشم می اومد وقتی خاکسترمالی تموم میشد و اینا رو می شست، زیر دستش صدای خاصی می دادند و از تمیزی برق می زدند

 انگار همین الان از کارخونه در اومده ن!

بعدم خودش یه حموم حسابی می رفت و وقتی در می اومد و تو ایوون می نشست چایی بخوره، میدیدم کف دست و پاهاش حسابی تو آب حموم پف کرده و به قول ما "پیر شده"بود... 

فقط مونده بود یه دستی  ام به سر و روی دلش بکشه  

و یه خونه تکونی ام اونجا داشته باشه

اونوقت دیگه  همه چی نوشده بود...

ننه عذرا می گفت:

"محترم" مثلا نابیناست ولی کارش از خیلی از ماها محکم تره...









نوشته شده در : یکشنبه 15 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: فقط مونده بود یه دستی به دلش بکشه ،

بیا متفاوت باشیم …










عزیز من!



اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.





بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.





بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.



بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید




.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.



اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.




بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.



اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.



سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی است.



بیا بحث کنیم.



بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.




بیا کلنجار برویم.



اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.



بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را



در بسیاری زمینه ها،



 تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،



نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،… حفظ کنیم






من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.



و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، 



بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.




عزیز من!



بیا متفاوت باشیم …




از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش






نوشته شده در : شنبه 14 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بیا متفاوت باشیم … ،

خلق اشکال هندسی زیبا با دویدن بر روی برف

به گزارش گروه خواندنی های قدس آنلاین، در یکی از روستاهای شمال شرق آمریکا، فردی زندگی می کند که جان و جهانش برف است.

جان مرسر، هنرمندی 50 ساله است که با دویدن بر روی برف اشکال هندسی زیبایی خلق می کند.

او با اشاره به این که برف نعمتی خدادای است که باید از آن استفاده کرد به شبکه خبری یورو نیوز گفت:" پس از عقد قرارداد با دو شرکت جلب گردشگر سالانه بیش از 30 هزار دلار درآمد دارم. "


نوشته شده در : چهارشنبه 11 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خلق اشکال هندسی زیبا با دویدن بر روی برف ،

بابا! دستت درد نکنه!



سیف اله سیفی پور

پسرم حبیب اله به ما (من و مادرش) گفت:

اگه من شهید شدم، منو تو همون قبری به خاک بسپارین که با دسترنج خودتون خریدین...

----------------------------------------------

یه روز با هم رفتیم نماز جمعه.

برگشتنی گفت: 

بابا! من تا حالا خیلی رفته م بسیج که اسم بنویسم برم جبهه،


ولی قبول نکردند. 


میگن سنّت کمه. شما میای یه بار بهشون بگیّ، بلکه قبولم کنن؟


گفتم: من برگه رو امضا کردم برات. حرفی ام ندارم می خوای بری برو. 


بخاطر خدا، بخاطر اسلام.


گفت:

همین حرفو بیا بریم بسیج اونجا بگو.


گفتم باشه.


رفتیم بسیج  و گفتم این بچه خیلی دلش می خواد بره جبهه، 


آموزشم دیده، من و مادرش م رضایت داریم.


بعد اومدم خونه.


حبیبم دوچرخه داشت، من موتور.


من زودتر از او رسیدم خونه.


وقتی رسید خونه، دوچرخه شو کنار دیوار گذاشت و از خوشحالی پرید تو هوا! 


گفت:



بابا! دستت درد نکنه! چه قدمی داشتی!!! قبولم کردند!!!


از راست نفر سوم: شهید حبیب اله سیفی پور

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است




نوشته شده در : دوشنبه 9 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بابا! دستت درد نکنه! ،

این هم خوش است





قصه ی پنهان ما افسانه شد این هم خوش است

پیش او شاید رفیقی گوید این افسانه را




نوشته شده در : یکشنبه 8 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: این هم خوش است ،
دنبالک ها: حکیمانه ،

امشب بیا به خوابم



- آقا! گمنام 61 دارین؟ هیجده سالش بوده پسرم...

کدوم منطقه بوده؟

- سومار بوده آقا! من اومده م دوستاشو بدرقه کنم، گفتم شاید بچه ی منم تو اینا باشه. نمی دونم که... به خواب همسایه مون اومده...

نه حاج خانوم! نیست بین اینا...

- 31 ساله که منتظرشم!

از هر کی می پرسم میگن نیست.

عروسی شو هفته ی پیش گرفتیم!

خیلی باشکوه بود...

داماد بی نام و نشون دیده بودین شماها؟

بهروز من (1) داماد بی نام و نشون بود...

جه حنابندونی بود!

ولی خب!

 داماد نبود!

داماد نبود که بره عروسشو بیاره...

مادرجون! بهروز من! 

امشب بیا به خوابم، بهم بگو کجایی؟!...

__________________________________________________________

(1) بخشی از ویدئوی مادر شهید " بهروز صبوری" که اخیرا جنازه اش توسط مادرش شناسایی شد.


نوشته شده در : پنجشنبه 5 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: امشب بیا به خوابم ،

ایمپلنت!


خاله اعظم رفته دندانپزشکی برگشته، زنگش زدیم ببینیم اوضاع از چه قراره و حالش چطوره؟

بابای طه گوشی رو گرفته و میگه:

_ شنیده م می خوای دندون ایم پلیت کنی؟

حالا دونه ای چند خرجش میشه؟

من نمی تونم جلوی خنده مو بگیرم و هی بهش می رسونم:

ایمپلنته! ایمپلنت!

گوش نمیده!

بابا! پلیت به این حلب و ورقای آهن سفید میگن که باهاش کانال کولر می سازن!

با خنده میگه:

چه می دونم ایم چی چی؟ این دندونپزشکام هر روز یه چیزی باب می کنن!!! بیا گوشی رو بگیر صحبت کن!

گوشی رو می گیرم: الو... سلام و احوال و اینا ... 

خاله اعظم میگه:

دیشب چه شبی بود برای من!!! تا صبح الهی ناله کردم و راه رفتم، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!

 دندونپزشکه ورداشته اندازه یه ماش، گاز گذاشته تو دندونی که اندازه یه چاه کنده رفته پایین! منم انقد درد داشتم، نمی دونم گازه رو خوردم!؟ چه کردم؟ خدا می دونه! فعلا که گازی در کار نیست!!!

 اون که هیچی! حالا دیگه هر چی بوده تموم شده، نمی دونی که از درد دندون دیشب تا صبح زنهار زدم! 

خدا خیرش بده این دکتره، اگه نیم مثقال دارو ورمی داشت و دندونمو پانسمان می کرد، این روز و حالم نبود. 

دیگه وقتی خیلی درد کشیدم و مسکّنم نداشتم بخورم، یه ذره عسل و دارچین قاطی کردم، گذاشتم رو دندونم و گفتم: خدایا! خودت می دونی که الان دیگه مرغ و ماهی خوابن و من راه به جایی ندارم، یه کاری کن این درد ساکت بشه، خواب هیچی، لااقل بتونم بشینم... 

نه، الحمدلله قرار گرفتم.

امروز رفتم دندونمو پر کنه، آینه و چراغ اورده تو دهنمو نگاه کرده همچین با یه خاطر جمعی می گه چهار تا دندون راحت می تونم برات ایمپلنت کنم، خیلی وضعت بهتر میشه برای جویدن، این ایمپلنتی که میگم سفارش میدم  از اصفهان برات بفرستن...

همچین گفت سفارش میدم که انگار اصفهان نشسسته ن ببینن من کی اراده می کنم دندون ایمپلنت کنم، مفت و مجانی بیارن دو دستی تقدیمم کنن! 

حالا اومده م خونه، می ترسم برم سر گوشی م! خجلت کشیدم بگم من اگه انقد پول داشتم که چار تا چار تا دندون ایمپلنت کنم، الان این جا نبودم! اینم به خیالش من خیلی وضع مالی م خوبه و این جا اسکناس چاپ می کنم، از طرفی ام فک می کنه من اندازه هشت تا مرد جنگی ام جون و حال دارم!!! خبر نداره که من انقد درد کشیده م که اسم دندونپزشکی میاد، لرزه به جونم می افته... کار نداریم که اینا پولشونو که گرفته ن دیگه خیالشون نیست مریضشون مُرد مُرد، جست جست...


یه دل میگم خوبه یه چند روزی گوشیمو خاموش کنم بلکه این دکتره یادش بره ...







نوشته شده در : چهارشنبه 4 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ایمپلنت! ،

به خدا به همین سادگی؛



عزیز من! (همسرم)

خوشبختی، نامه ای نیست كه یك روز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای 

منتظر تو بسپارد. 

خوشبختی ، ساختن عروسك كوچكی است از یك تكه خمیر نرم شكل پذیر... 

به همین سادگی،

به خدا به همین سادگی؛ 

اما یادت باشد كه جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر... 

خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سرای تو پیچیده است... 

نادر ابراهیمی



نوشته شده در : چهارشنبه 4 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: به خدا به همین سادگی؛ ،

کمپین تحریم




من از امروز به کمپین پیوستم

کمپین تحریم هر چه 

جز عشق تو...





نوشته شده در : چهارشنبه 4 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: کمپین تحریم ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو