عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

آش جوی دلگیر

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 30 بهمن 1395-11:06 ب.ظ



دست پخت خاله زهرا خیلی خوبه.


بعضی وقتا که دور همیم آش جو می پزه. لعابدار با آلوچه زیاد 

 بعدم با آبغوره و قره قروت میاره سر سفره. هر چی بخوری سیر نمیشی.


الان یه مدته پاهاش درد می کنه 


دکتر گفته آرتروزه 

تازگی ده جلسه رفته فیزیوتراپی


دکتر گفته زیاد راه نرو پله هم ممنوع


چند شب پیش 

زنگ در خونه مونو زدند


بالای طه رفت با یه قابلمه کوچک آش اومد بالا.


گفتم کی آورد؟ 

گفت شوهر خاله زهرا.

یاد پادردش افتادم و این که چقد اذیت میشه 


اولیت بار بود که از دیدن آش دلم گرفت...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چاره دیگه نیست

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 27 بهمن 1395-07:27 ق.ظ




دیشب خواب دیدم

یه خواب خیلی قشنگ


از اون خوابایی که میگن شتر در خواب بیند پنبه دانه ....


تو خواب همه چی درست شده بود یه جوری که با خودم فکر می کردم ای بابا همه چی خوب بود و من اشتباه فک می کردم وغصه دار بودم

الان که بیدارم

فک می کنم تو خودت به داد دلم رسیدی و گفتی بیداری نشد اما خواب که میشه پس یه ذره آروم شو


محنت ایوب را فاقه یعقوب را

چاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید


....


رحمت رحمان

می رسه


دلیلشم اینه که چاره دیگه نیست....









داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فربون رسمش

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-12:13 ب.ظ



از دیروز فکرم مشغول است

سرصبح زنگ زد و گفت: تا حالا هر طور بود تحمل کردم اگه قوه جوونی بود اگه صبر و تحمل بود هر چی بود الان دیگه تموم شد دیگه کم آورده م.

بعد هم هر چه من سعی کردم امیدوعرش کنم نشد که نشد

خیلی دلم گرفت 

اما یهو به ذهنم رسید براش از قرآن بگم. اونم من اونم از قرآن. اما چاره ای نبود

گفتم:

حداقل اینو می دونم که هر چی هم سختی کشیدی و عذاب شدی به قول خودت

اما هیچ وقت نرفتی به غیر خدا پناهنده بشی

هیچ وقت نرفتی ضعف و تلخی زندگیتو با مثلا شیرینی گناه و معصیت خدا جبران کنی

لااقل اینو دیده م که تلخی چشیدی و راهتو عوض نکردی 


خب

به همین خاطر بهت میگم فرجی می رسه

اینو من نمیگم

خدا تو قرآنش گفته

خود خدا گفته اگه مواظب خودت باشی و خودتو آلوده نکنی از یه جایی به دادت می رسم که اصن حسابشو نکردی....

قربون اسمش

قربون رسمش








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداجونم روزت مبارک❣

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 بهمن 1395-10:53 ق.ظ




☘❣☘

خداوندا روزت مبارك...
روز عشق را فقط به تو می توان تبریك گفت...
تو كه عشقت آسمانیست...
و ثمره ی عشقت آرامش است...
تو كه رنگ و بوی عشقت فرق میكند...
تو عشقت خالص و ناب است...
تو بی حساب میدهی...
بی دلیل توبه میپذیری..
بی توقع بركت میدهی...
و بی منت یاری میكنی ...

واقعا كه تنها تو سزاوار كلمه ی عاشق هستی...
عشقی كه خالصانه به بنده ات تقدیم میكنی...
دوست داشتنهای ما بوی نیاز میدهد...
عشقمان از روی هوس است تا محبت...
دوست داشتنمان برای دل خودمان است...
و توقع، زیربنای عشقمان است...
خدای عاشق روزت مبارك...❤️




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دعای حضرت مادر...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 بهمن 1395-07:53 ق.ظ

حضرت فاطمه (سلام الله علیها):

اللَّهُمَّ بِعِلْمِكَ الْغَیْبَ، وَقُدْرَتِكَ عَلَى الْخَلْقِ، أَحْیِنِی مَا عَلِمْتَ الْحَیَاةَ خَیْرًا لِی، وَتَوَفَّنِی إِذَا عَلِمْتَ الْوَفَاةَ خَیْرًا لِی، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ خَشْیَتَكَ فِی الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ، وَأَسْأَلُكَ كَلِمَةَ الْحَقِّ فِی الرِّضَا وَالْغَضَبِ، وَأَسْأَلُكَ الْقَصْدَ فِی الْغِنَى وَالْفَقْرِ، 

بار الها به علم غیب و قدرت فراگیرت سوگند، مرا زنده بدار تا روزی که آن برای من سودمند است و بمیران هنگامی که مرگ به من سودمند باشد . خدایا اعتقاد خالص و ترس از خودت را به هنگام خوشنودی و خشم و میانه روی در حال دارایی و تهی دستی را از تو خواستارم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تولدت مبارک عزیزم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 22 بهمن 1395-08:27 ب.ظ




یه همچین شبی

یه همچین ساعتی

خدای بزرگ

سیدطه رو به ما داد....






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ناشکری نمی کنم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 22 بهمن 1395-12:45 ق.ظ



امشب خیلی یادت کردم

و به این فک کردم که خیلی وقته ندیدمت

ناشکری نمی کنم 

و فک می کنم این طبیعیه که آدم یه وقتایی، دلتنگ بشه


راستی یادته غصه زن همسایه رو می خوردی که بچه هاش،سر ارث ومیراث پدرشون دادودعوا راه انداخته بودند و زن همسایه از دستشون انقد زده بود تو سروصورت خودش که شب همه جا را سرخ می دید 

تو غصه شو می خوردی که زن بیچاره مریضه اما بچه هاش یه ذره فکرش نیستن


الان ده ساله تو نیستی و اون زن و بچه هاش هنوز تو همون وضعیت هستند...

راستی

گفتم ده ساله که نیستی

و دلم خیلی تنگ شد 

نمی خوام ناشکری کنم

به نظرم این طبیعیه که آدم یه وقتایی دلش تنگ بشه...

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پر کاه

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-10:12 ب.ظ




فک کنم بیست سالم بود که با خواهرزاده م از بندر می اومدیم.

بین راه اتوبوس نگه داشت برای ناهار و نماز.

یادمه ناهار تن ماهی واکردیم و نجوشونده با نون خوردیم

برای نمازم با یه مکافاتی تو دستشویی شلوغ و کثیف وضو گرفتیم.

برای نماز

خیلی کم وقت داشتیم


خیلیا اصن نماز نخوندند


ما هم که خوندیم گیج گیجی

نمی دونم چقد اند می خوندم که یه خانم مسن تا نمازم تموم شد انگار کشیک منو می داد گفت:

وقتی از سجده بلند می شی باید انقدی،بشینی که اگه یه پر کاه رو کمرت باشه بیافته

ازش خوشم نیومد

نه از طرز گفتنش نه از این که منو زیر نظر گرفته بود

اما هنوز خیلی وقتا سرمو که از سجده برمی دارم یاد حرفش می افتم


دوسش نداشتم

اما حرفش، بالاخره روم اثر کرد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آپاندیس

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 17 بهمن 1395-03:55 ب.ظ



بعد قرنی پاشدم رفتم دیدن یه دوست

کلا خوش گذشت و حالم خیلی خوب بود البته تا وقتی اومدم سوار ماشین شدم

همچین نشسته و ننشسته بابای طه گفت: من آپاندیسم درد گرفته.

هنو هیچی نشده و هیچی نگفته ادامه داد:

خیلی ام دردش زیاده. خودمم تشخیص دادم تشخیصمم درستِ درسته.

رفتم تو فکر که یهو گفت: امشب، الان یا شایدم نصفه شب من میرم اتاق عمل. فکرامم کرده م لباس ورزشیام آماده ست می پوشم میرم که نخواسته باشی کت و شلوارمو بشویی.

خواهی نخواهی منم رفتم تو فکر اتاق عمل و بیمارستان...

***
مهمونی یادم رفت که یادم رفت

بابای طه گفت: دردش هی زیاد میشه هی قطع میشه

گفتم: میگی ینی چه کنیم؟ 

گفت: هیچی باید ببینم کی کمرم خم میشه اونوقته که باید پاشیم بدویم بریم بیمارستان

***
شب با استرس خوابیدم

دیدم الحمدلله خبری نیست و زود خوابش برد...

صبح بعد از نماز، دیدم هی دور خودش می گرده اما هنوز چیزی نگفته بودم که گفت:

یه پنیری حلوایی چیزی بده ببرم اداره برای صبحونه م.

فهمیدم دردش کم شده. صبحانه شو که دادم ببره اومد طرف آشپزخونه یه ظرف میوه به چشممش خورد دست برد یه سیب و یه پرتقال م برداشت گذاشت تو کیفش و خداحافظی کرد و رفت. 

دو دقه نشده برگشت دیدم از تو راه پله دو تا خیار هم برداشته آورده بشوره با خودش ببره.

گفتم:
الحمدلله مث این که بهتری.
خیلی جدی گفت:
چی چیو بهترم؟ آپاندیس تا چهل و هشت ساعت پیش پا داره. حالا باید دید چی میشه؟ هر چی هست من به تشخیص خودم اعتماد دادم.

ظهر که از اداره برگشت گفت: عجب خیاری بود! ماه! 
بعدم گفت:
ناهارو بیار بخوریم که این آخرین ناهاریه که من خونه م. من باید برای این آپاندیسه یهو برم اتاق عمل...

الان دو روز از اون قضیه گذشته و الحمدلله خبری از آپاندیسه نیست. 

به قول نادر ابراهیمی: "چه میشه کرد؟"







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تولد مانا

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 14 بهمن 1395-07:38 ق.ظ



وقتی یکی یه هفته ده روز خودشو به این در اون در بزنه تا دلی رو شاد کنه 

این اول قصه ست

اما این که  می بینی دوروبرش آدمایی جمع شده ن که هر کدوم سهمی به عهده گرفته ن و این شادی رو به اوج می رسونن

دلت قرص می شه و یه شادی دلچسب می شینه توی قلبت...

مهربونی 

اینجوری

قشنگ تره...

.....


به بهانه تولد ماناجونم


عزیزم!

تولدت مبارک




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2