بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 اسفند 1395
نظرات
... hoseini:
امشب خون دماغ شدم

شب شد

الحمدلله

سین اول سکوت

سین دوم صبر

سین سوم سکوت

سین چهارم سکوت

تا سین هفتم

بیشترش سکوته

دیگه شب شد

الحمدلله

شب عیده

تبریک میگم

فاطمه رسولی مشهدی. ماهی:
شاد باشی

هانا:
 گرسنه با ابر پفی
نیمروی خیالی درست میکند
و عاشق،
نیمرخ یار را در همان ابر میبیند

اینو تو مجله خونده بودم وقتی راهنمایی بودم

... hoseini:

اوهوم

هانا:
قشنگ بود تو ذهنم موند

الانم ما خیالکی خوشیم

نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 29 اسفند 1395
نظرات
روزبه معین:
نمیشه انکار کرد که زندگی زبر و خشن و گاهی هم حال بهم زنه، اما لذت هایی هست که باهاشون می تونیم زندگی رو لطیف کنیم، اهلی کنیم، خوشایند کنیم، باید لذت های زندگی رو بچشیم، هر چی می خواد باشه، عشق، هنر، ورزش حتی جنگیدن و پیروز شدن، بعدا می تونیم درباره مسخره بودن یا نبودن زندگی صحبت کنیم.
فکرش رو بکن تو هفتاد یا هشتاد سالگی لذتی رو تجربه کنی و بعد با خودت بگی: اَه لعنتی چرا من این رو تا الان تجربه نکرده بودم!
~
@rouzbeh_moein
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین

نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395
نظرات


یه نفرم داریم تازگیا یاد گرفته تکون می خوری میگه:

کجایی؟

دلت کجاست؟


اول اسمشم روشنکه



راستی! مادران عزیز! روزتون مبارک

صاحب امروز خیلی پیش خدا عزیزه


ما هم عزتمونو از او داریم






نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395
نظرات



سیدطه این چند روز آخر دانشکده هر چه می اومد خونه شاکی بود که چرا بعضیا سرماخورده ن عطسه و سرفه که می کنن جلو دهن و دماغشونو نمیگیرن و عین اژدها تو صورت آدم عطسه و سرفه میکنن؟


می دونستم می ترسه عیدیه سرمابخوره و گرفتار شه.
نشد نشد تا دیروز...

دیروز یه ذره تب داشت. خوابید. وقتی بیدار شد رفتم کنارش ببینم وضعش چه جوریه؟ گفتم در چه حالی؟

گفت:
خدا بگم چه کارش کنه این پسره رو که آخرش مریضم کرد. الان تو خواب داشتم دارت بهش پرت می کردم....



 بسه
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395
نظرات


زنگ زده میگه:

یادته که دیشب می گفتم چنتا نسخه رفتار کرده م و چقد پرهیز کردم ونمی دونم کفش طبی و لاانگشتی و دور از جون کوفت و زهرمار خریدم که یه ذره انحراف انگشت پام بهتر بشه؟

خنده م گرفته بود گفتم ببخشید دست خودم نیست

گفت:

نه اختیار داری اما می خواستم بگم بعد از همه این داستانا امروز تا خونه دوستم رفتم برگشتم خیر سرم رفتنی که بابای طه زحمت کشید منو رسوند برگشتنی ام آژانس گرفتم ینی دو قدمم راه نرفتم تازه کفشم نپوشیدم با دمپایی تشریف بردم و آوردم چه خبره انگشتم انحرافش،بهتر بشه 

حالا می بینم هی انگشت اون یکی پام زور می زنه و یه جوریه. نگاه کردم می بینم اوه اوه این یکی دیگه انحرافش از اون یکی هم رد کرده

نمی دونی چقد خلقم تنگ شد بهش گفتم تو دیگه خیلی بی رحمی که بعد از همه این بدبختی اومدم اون انگشتمو خوب کنم حالا تو برام بازی درآوردی...


خودمو نگه داشتم که صدای خنده مو نشنوه نشد. گفت:

واقعا هم خنده داره. منم حالا دیگه بلدم چه کنم؟ به انگشتام گفتم همه تونو با هم میندازم تو اون کفش تنگه که یه ذره آدم بشین...

دیگه هر چه رعایت کردم بسه. من دیگه خاله زهرا نیستم که هرکس هر چه زور بگه تحمل کنم. من پدرشونو درمیارم....