تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب اردیبهشت 1395
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

ای دل ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 25 اردیبهشت 1395-06:50 ب.ظ



 داری به دور وبریات راهکار زندگی نشون میدی
                         و از راه و چاه حرف می زنی
                            ولی یه روز به خودت میای و می بینی
                                                             ای دل غافل! 
                                                              از خودت غفلت کردی و 
                                                                تا خرخره تو گناه غرق شدی...








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اینترنت ضد اینترنت

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 21 اردیبهشت 1395-11:29 ق.ظ




زادروز ولادت اول پاسدار عالم اسلام 
حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام
بر عاشقان حضرت ش و بر شهدا مبارک باد!

*****



یه زمان هر چی به خاله اعظم می گفتیم یه گوشی هوشمند بخر، می گفت ولم کنین! این چیزا به چه دردی می خوره؟

یه ذره گذشت، رفت زودتر از ما گوشی هوشمند خرید و کم کم یاد گرفت و از مودم ما تونست استفاده کنه.

کار به جایی رسید که یه روز بی خبر رفتیم بیرون و تا شب خونه نبودیم. 
نگو مودم خاموش بوده و خاله مونده بی اینترنت!

یهو دیدیم زنگ رده:
امروز خونه نبودین! من کاری نداشتم فقط یه کم دلواپس بودیم نکنه خدانکرده مریضی چیزی شده باشین! یه چیز دیگه م می خواستم بگم حالا خودتون میرین بیرون، چرا دیگه مودم رو خاموش می کنین؟ من از صب اینترنت ندارم کلی به گوشی م ور رفته م فک کردم عیب کرده!!!


حالا بعد از چند ماه، دیروز سراسیمه پاشده اومده این جا، میگه:
ینی من نمی دونم چرا انقد بعضیا پوچن؟!

می گم: کیا؟
با شکایت می گه: 
همین خارجیای ریشه دراومده که این گوشیا رو به ما فروخته ن! که الهی خدا یه بار ریشه اینا رو بِکَنه ما راحت شیم!

می خندم و می گم: دیگه چی شده؟
می گه:
هیچی! این گوشی هوشمند می دونی چقد ضرر داره برای سلامتی؟ اونا که به ما نمیگن این چیزا رو! حالا اگه ما بودیم یه نفرو دنبال این گوشیا می فرستادیم خارج، که بهشون بگه مواظب باشین! اینا خطر داره!!! اما اوناانقد جون خودشونو دوست دارن، معلوم شده همون دم در خونه یه جایی درست کرده ن مخصوص تلفن همراه، میگن اسمش تلفن همراهه ینی هر وقت میری بیرون وردار برو، وقتی ام برگشتی بذار سرجاش! میگن نمی دونم امواج داره و چقدرم این امواج بی صاحاب برای سلامتی ضرر داره!

بعدم خیلی شاکی می گه:
ینی اینا انقد باید نامرد باشن؟ ینی نباید یه کلمه به ما بگن؟ حالا که همه مون صب تا شب این گوشی دستمونه و شب م زیر متکامون می ذاریم که به حساب برای نماز صب بیدار شیم، حالا میگن نمی دونم این گوشیا خال و وبا و امواج و اینا داره!!!

میگم: حالا این حرفا از کجا اومده؟

میگه: از تو همین اینترنت دربدر شده خوندم!
...

بعدم انگار ناظم مدرسه ست و من یه شاگرد خطاکار! می گه:

ببین! تا حالا هیچی! ولی از این تاریخ به بعد، اصن دیگه کاری به من نداشته باشین که اینترنت دارم یا ندارم و بخاطر من مودم روشن نکنین! مودم برای خودتون روشن کنین و همین که کارتون تموم شد، کلیدشو بزنین خاموش کنین، بلکه این امواج یه ذره کمتر بره تو بدنتون!!!

_____________________________

 گذشته از امواج، گوشی هوشمند خلاقیت کودکانتان را می کُشد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این تروریستا!

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 18 اردیبهشت 1395-10:52 ب.ظ

آپلود عکس/>

خاله اعظم زنگ زده، خواب آلود میگه:
تو بیداری که از دست اینا آرامش نداریم تو خوابم نمیذارن قرار بگیریم.
میگم: کیا؟
میگه: همین تروریستا!
و بعد خوابش رو برام تعریف می کنه:

خواب دیدم یه نفر اومده بود ازمون سوال جواب می کرد. کم کم فهمیدیم ژاپنیه. اولش گفت شما چه دینی دارین؟ من گفتم: اسلام!
گفت: چرا این دین؟
گفتم: بخاطر این که یه دین بر حقه! کتاب داره! قرآن برای ما سنده...

گفت: حالا با من جنگ داری؟
گفتم: نه دین ما دین صلح و آشتیه ما با کسی دعوا نداریم!
خلاصه حرف رو رسوند به این جا که: ینی شما هیچ وقت از این دین برنمی گردین؟
من گفتم: برنمی گردیم که هیچ! روز بروزم عقیده مون محکم تر میشه. روزبروز بیش تر چیزی می فهمیم و دلمون قرص تر میشه... 
چشمت روز بد نبینه! تا اینو گفتم دیدم با بی سیم باهاش تماس گرفتندو تو بی سیم ازش پرسیدند:
نتونستی سوژه رو تو دام بنداری؟
...

تازه فهمیدم این ذلیل مُرده جاسوسه! 

حالا انقد پشیمون بودم که چرا باهاش هم کلام شده م؟ یه چیزایی ام براش گفتم که اگه تو بیداری باشه شاید انقد نتونم خوب مطالبو سر هم کنم... اما بعد گفتم آخر اخرش اینه که منو می کُشند! دیگه من که عزیزتر از این همه شهید نیستم که جونشونو به خاطر حق از دست دادند...

سرتو درد نیارم، این تروریسته داشت با بی سیم هماهنگ می کرد که با همکاراش دست به یکی کنن و منو بکشند...
دیگه نمی دونم چطور شد که یهو از خواب پریدم...

بهش میگم:
 شاید اخبار نگاه کردی به خاطر اونه که این خوابا رو می بینی. 

میگه: نه اتفاقا چند روزه اصن تلویزیون روشن نکرده م، ولی اگه یه هفته پیش م یه ذره اخبار این داعش رو دیده باشم، از تو ذهنم بیرون نمیره. من که دیگه توش مونده م خدا چقدر صبرش زیاده! اینا که سنگ رو سر گذاشته ن انقد ظلم می کنن... الهی حالا دیگه خدا ریشه شونو بکَنه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امروز بچه گنجشکی اومد تو ساختمون

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 14 اردیبهشت 1395-02:45 ب.ظ




تقدیم به مادرم "ننه عذرا"
به بهانه امروز
که سالگرد رفتن اوست:

--------------------

امروز بچه گنجشکی اومد تو ساختمون.
وقتی رفتم باغچه رو آب بدم
از زیر شاخه و برگ ها
پرید بیرون و 
تا بیام به خودم بجنبم
اومده بود بالا
نیم ساعت در پارکینگ رو براش باز گذاشتم
رفتم دیدم هنوز پشت پنجره ست

لحظه ای که تو دستم گرفتم ش
سروصدا راه انداخت
بردمش دم باغچه و پرش دادم 
رفت 
با اشتیاق و دلخواه رفت

شوقی که وقت پریدن داشت
منو یاد وقتایی انداخت
که می اومدم پیش تو







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قاطی

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 13 اردیبهشت 1395-11:28 ب.ظ





یه پیرزن تو همسایه گی مون داشتیم
بنده خدا
آخر عمری
قاطی کرده بود

راستش من بفهمی نفهمی ازش می ترسیدم
یه جوری بود 
حرفای پرت و پلا می زد و 
روم به دیوار
به خیلیا ناسزا می گفت

غیر از اینا 
مثلا می خواست غذا درست کنه
از برنج و روغن بگیر
تا خیار و پرتقال و کاسه بشقاب و ... هر چی دم دستش بود
همه رو می ریخت تو قابلمه 
یه ظرف آب م روش
حالا شعله رو روشن می کرد

غذا نبود که...
آدم راهشو گم می کرد
ینی
قربون توهم...

الان فضای مجازی این شکلی شده واسه من...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه می دونستم؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 12 اردیبهشت 1395-10:46 ب.ظ



شانس که نداریم.
اون روز که برای بابای طه پست نوشتم و خندیدم که حقوقش نیومده و نمیشه برای روز پدر واسه ش هدیه خرید
چه می دونستم که حقوق نمیاد نمیاد تا روز معلمم بیاد

بهش میگم چرا حقوق نمیاد؟
میگه میخوان زیادش کنن
میگم خیلی دیر شد!
میگه میخوان خیلی زیادش کنن

هر چند 
امروز سیدطه و باباش سنگ و چوب رو هم گذاشته ن و رفته ن واسه ما کادو خریده ن
ولی همین جا اعلام می کنم 
اگه از شما پول قرض کرده ن
حالا حالاها
منتظر پولتون نباشین

آخه از چند نفر دیگه م پول قرض کردیم و دور خونه مون نرده زدیم

حقوق که بیاد
اونا تو اولویت ن!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بچه های گمراهی نیستند

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 12 اردیبهشت 1395-11:10 ق.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنوزم باهامه

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 10 اردیبهشت 1395-10:45 ق.ظ





وقتی به یه معلم میگی از دوره کاری ت یه خاطره بگو
بنده خدا
می گرده
یه دونه شاد انتخاب می کنه
یه چیزی که از شنیدنش
دلت نگیره
و ناراحت نشی 
البته من این طور فکر می کنم

ولی هر معلمی
--با تجربه ای که خودم دارم و اون قد که از دوستان همکارم سراغ دارم-
یه سری خاطره داره
که شاید نتونسته 
و نمی تونه برای خیلیا بگه
یه چیزایی که خودش
واقعا باهاش درگیر شده
به خاطرش اذیت شده
و درد کشیده

ولی ترجیح میده اینا بمونه تو دلش و 
هیچ وقت به زبون و به کلمه نیاد 
...

نمی دونم
شاید یه وقتایی 
باید به یه معلم گفت:
یه خاطره تعریف نکردنی رو به یاد بیار

و بعد نشست و دید حالش چه جوری میشه؟
...
با این همه
من از بچگی کشاورزی و معلمی رو واقعا دوست داشته م
یه جور دوست داشتن
که هنوزم باهامه
و بودنش 
آرومم می کنه...

_________________________________________________

یه کامنت:

جمعه 10 اردیبهشت 95 23:44

سلام

میشه یه خاطره تعریف نکردنی روبه یادبیارید؟؟!!

و...حستون رو کامنت کنید
....
و اما حس من از یه خاطره تعریف نکردنی:






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بازم تو

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395-09:58 ب.ظ




اون سری که دو سه تا بارون پشت سر هم اومد
یه شب رفتیم سیدطه رو از قرائت خونه مدرسه بیاریم 
نزدیکای خونه یهو انگار یه چیزی یادش اومده باشه گفت:
میگما!
این همه بارون اومده این چند روزه
من تازه حالا به فکر افتادم برم دو رکعت نماز بخونم و 
بخاطر این بارونای قشنگ
از خدا تشکر کنم 
ولی از این که دیر یادم اومده
خجالت می کشم از خدا...

باباش گفت:
 گلی به گوشه جمال ت بابا 
بازم تو همّت ت بیش از من بود!
...







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این دیگه چه مدلیه؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395-02:12 ب.ظ




دایی احمد یه خاطره گفت از سلمونی محله قدیمی که:

یه بار رفتم اوسّامحمد موهامو کوتاه کرد، فقط یه ذره فکل برام گ بچه بچه های محل وقتی منو دیدند، گفتند:
این دیگه چه مدلیه؟ خیلی زشته!
رفتم سلمونی، گفتم موهای جلو رو بزن.
اومدم بچه ها تا نگاشون بهم افتاد خندیدند و گفتند:
اه اه! این که خیلی زشت تر شد!!!

این دفعه ننه عذرا گفت دیگه کاری ش نمیشه کرد. برو به اوسّا بگو یه بارگی موهاتو از ته بزنه.

...
سومین برا اون سلمونی خوش خلق نه تنها ناراحت نشد، بلکه وقتی موهامو از ته زد، گفت:
یه دقه صبر کن. 
رفت از توی پولاش یه مقددار پول آورد داد دستم و گفت:

قیمت از ته زدن مو، کمتره. اینم بقیه ی پولت...*
______________________________________________________


نگین این حرفا تاریخ گذشته ست 
تقصیر این محل کار بابای طه ست که ...
اصن بذارین شفاف بگم:
انقد روز پدر امسال جوراب و جوراب هدیه دادنو مسخره کردند که ما گفتیم یه فکر دیگه کنیم
گفتیم خب چه کنیم که خیلی ام اذیت نشیم؟
به صرافت افتادیم به یه بهانه ای یه پولی از بابای طه بگیریم و بریم براش یه هدیه آبرومندونه بخریم
اداره بابای طه تا الان که هشتم برجه، نه حقوق داده ن نه اصن به روی خودشون میارن...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2