بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395
نظرات


 داری به دور وبریات راهکار زندگی نشون میدی
                         و از راه و چاه حرف می زنی
                            ولی یه روز به خودت میای و می بینی
                                                             ای دل غافل! 
                                                              از خودت غفلت کردی و 
                                                                تا خرخره تو گناه غرق شدی...






نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1395
نظرات



زادروز ولادت اول پاسدار عالم اسلام 
حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام
بر عاشقان حضرت ش و بر شهدا مبارک باد!

*****



یه زمان هر چی به خاله اعظم می گفتیم یه گوشی هوشمند بخر، می گفت ولم کنین! این چیزا به چه دردی می خوره؟

یه ذره گذشت، رفت زودتر از ما گوشی هوشمند خرید و کم کم یاد گرفت و از مودم ما تونست استفاده کنه.

کار به جایی رسید که یه روز بی خبر رفتیم بیرون و تا شب خونه نبودیم. 
نگو مودم خاموش بوده و خاله مونده بی اینترنت!

یهو دیدیم زنگ رده:
امروز خونه نبودین! من کاری نداشتم فقط یه کم دلواپس بودیم نکنه خدانکرده مریضی چیزی شده باشین! یه چیز دیگه م می خواستم بگم حالا خودتون میرین بیرون، چرا دیگه مودم رو خاموش می کنین؟ من از صب اینترنت ندارم کلی به گوشی م ور رفته م فک کردم عیب کرده!!!


حالا بعد از چند ماه، دیروز سراسیمه پاشده اومده این جا، میگه:
ینی من نمی دونم چرا انقد بعضیا پوچن؟!

می گم: کیا؟
با شکایت می گه: 
همین خارجیای ریشه دراومده که این گوشیا رو به ما فروخته ن! که الهی خدا یه بار ریشه اینا رو بِکَنه ما راحت شیم!

می خندم و می گم: دیگه چی شده؟
می گه:
هیچی! این گوشی هوشمند می دونی چقد ضرر داره برای سلامتی؟ اونا که به ما نمیگن این چیزا رو! حالا اگه ما بودیم یه نفرو دنبال این گوشیا می فرستادیم خارج، که بهشون بگه مواظب باشین! اینا خطر داره!!! اما اوناانقد جون خودشونو دوست دارن، معلوم شده همون دم در خونه یه جایی درست کرده ن مخصوص تلفن همراه، میگن اسمش تلفن همراهه ینی هر وقت میری بیرون وردار برو، وقتی ام برگشتی بذار سرجاش! میگن نمی دونم امواج داره و چقدرم این امواج بی صاحاب برای سلامتی ضرر داره!

بعدم خیلی شاکی می گه:
ینی اینا انقد باید نامرد باشن؟ ینی نباید یه کلمه به ما بگن؟ حالا که همه مون صب تا شب این گوشی دستمونه و شب م زیر متکامون می ذاریم که به حساب برای نماز صب بیدار شیم، حالا میگن نمی دونم این گوشیا خال و وبا و امواج و اینا داره!!!

میگم: حالا این حرفا از کجا اومده؟

میگه: از تو همین اینترنت دربدر شده خوندم!
...

بعدم انگار ناظم مدرسه ست و من یه شاگرد خطاکار! می گه:

ببین! تا حالا هیچی! ولی از این تاریخ به بعد، اصن دیگه کاری به من نداشته باشین که اینترنت دارم یا ندارم و بخاطر من مودم روشن نکنین! مودم برای خودتون روشن کنین و همین که کارتون تموم شد، کلیدشو بزنین خاموش کنین، بلکه این امواج یه ذره کمتر بره تو بدنتون!!!

_____________________________

 گذشته از امواج، گوشی هوشمند خلاقیت کودکانتان را می کُشد...



نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 18 اردیبهشت 1395
نظرات
آپلود عکس/>

خاله اعظم زنگ زده، خواب آلود میگه:
تو بیداری که از دست اینا آرامش نداریم تو خوابم نمیذارن قرار بگیریم.
میگم: کیا؟
میگه: همین تروریستا!
و بعد خوابش رو برام تعریف می کنه:

خواب دیدم یه نفر اومده بود ازمون سوال جواب می کرد. کم کم فهمیدیم ژاپنیه. اولش گفت شما چه دینی دارین؟ من گفتم: اسلام!
گفت: چرا این دین؟
گفتم: بخاطر این که یه دین بر حقه! کتاب داره! قرآن برای ما سنده...

گفت: حالا با من جنگ داری؟
گفتم: نه دین ما دین صلح و آشتیه ما با کسی دعوا نداریم!
خلاصه حرف رو رسوند به این جا که: ینی شما هیچ وقت از این دین برنمی گردین؟
من گفتم: برنمی گردیم که هیچ! روز بروزم عقیده مون محکم تر میشه. روزبروز بیش تر چیزی می فهمیم و دلمون قرص تر میشه... 
چشمت روز بد نبینه! تا اینو گفتم دیدم با بی سیم باهاش تماس گرفتندو تو بی سیم ازش پرسیدند:
نتونستی سوژه رو تو دام بنداری؟
...

تازه فهمیدم این ذلیل مُرده جاسوسه! 

حالا انقد پشیمون بودم که چرا باهاش هم کلام شده م؟ یه چیزایی ام براش گفتم که اگه تو بیداری باشه شاید انقد نتونم خوب مطالبو سر هم کنم... اما بعد گفتم آخر اخرش اینه که منو می کُشند! دیگه من که عزیزتر از این همه شهید نیستم که جونشونو به خاطر حق از دست دادند...

سرتو درد نیارم، این تروریسته داشت با بی سیم هماهنگ می کرد که با همکاراش دست به یکی کنن و منو بکشند...
دیگه نمی دونم چطور شد که یهو از خواب پریدم...

بهش میگم:
 شاید اخبار نگاه کردی به خاطر اونه که این خوابا رو می بینی. 

میگه: نه اتفاقا چند روزه اصن تلویزیون روشن نکرده م، ولی اگه یه هفته پیش م یه ذره اخبار این داعش رو دیده باشم، از تو ذهنم بیرون نمیره. من که دیگه توش مونده م خدا چقدر صبرش زیاده! اینا که سنگ رو سر گذاشته ن انقد ظلم می کنن... الهی حالا دیگه خدا ریشه شونو بکَنه...


نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 14 اردیبهشت 1395
نظرات



تقدیم به مادرم "ننه عذرا"
به بهانه امروز
که سالگرد رفتن اوست:

--------------------

امروز بچه گنجشکی اومد تو ساختمون.
وقتی رفتم باغچه رو آب بدم
از زیر شاخه و برگ ها
پرید بیرون و 
تا بیام به خودم بجنبم
اومده بود بالا
نیم ساعت در پارکینگ رو براش باز گذاشتم
رفتم دیدم هنوز پشت پنجره ست

لحظه ای که تو دستم گرفتم ش
سروصدا راه انداخت
بردمش دم باغچه و پرش دادم 
رفت 
با اشتیاق و دلخواه رفت

شوقی که وقت پریدن داشت
منو یاد وقتایی انداخت
که می اومدم پیش تو





نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395
نظرات




یه پیرزن تو همسایه گی مون داشتیم
بنده خدا
آخر عمری
قاطی کرده بود

راستش من بفهمی نفهمی ازش می ترسیدم
یه جوری بود 
حرفای پرت و پلا می زد و 
روم به دیوار
به خیلیا ناسزا می گفت

غیر از اینا 
مثلا می خواست غذا درست کنه
از برنج و روغن بگیر
تا خیار و پرتقال و کاسه بشقاب و ... هر چی دم دستش بود
همه رو می ریخت تو قابلمه 
یه ظرف آب م روش
حالا شعله رو روشن می کرد

غذا نبود که...
آدم راهشو گم می کرد
ینی
قربون توهم...

الان فضای مجازی این شکلی شده واسه من...