تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب خرداد 1395
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

خودد می دونی و ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 31 خرداد 1395-03:09 ب.ظ



خاله اعظم میگه دوستم زنگ زده گفته:

 چند روزه هی میگن "حقوق نجومی"

شما خبر دارین که این حقوق دیگه چه حقوقیه و چه جوری میگیرن؟

آخه ما هر چی تو فیش حقوقمون گشتیم همچین کلمه هایی ندیدیم!!!

---------

پ.ن:
من نمی دونم واقعیت قصه چیه؟
و کی چه کرده؟

و کی حق و حقوق کیا رو خورده؟

ولی قدیمیا
یه وقتا که دلشون از یه قصه ای می سوخت
و کاری از دستشون ساخته نبود
می گفتند:
خودد می دونی و خدای خودت ...







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودت می دونی

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 29 خرداد 1395-01:05 ق.ظ




چند بار اومده م این جا تا از تو بنویسم
نتونستم

نمی دونم اون احساسی رو که به تو دارم

چه جوری تو قالب کلمه ها بریزم که ممقصودم

ادا بشه


این هفته

دو بار زنگ زدی

و هر بار

با یه شوخی شروع کردی


وقتی زنگ می زنی

تلفن که تموم شد

دلم می خواد به هر کی دور و برم هست

بگم که کی زنگ زده و چی گفته؟

انقد خوشحالم و انرژی گرفته م 

نمی تونم آروم بگیرم


خودت م می دونی

چقدر شبیه کسی هستی 

که ساکن همیشگی قلب من 

بوده و هست

...







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یا رفیق

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 27 خرداد 1395-03:39 ق.ظ





وقتی بنده هات 

پا رو از گلیم شون

درازتر می کنند

وقتی طغیان می کنند و 

به هیچ صراطی مستقیم نیستند


وقتی خیال می کنند محور دنیا که نه

محور هستی

اونا هستند

از ناامنی حضور اونا

به آغوش امن تو
 
پناه می آورم

یا رفیق من لا رفیق له...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چادر نماز

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 24 خرداد 1395-02:10 ق.ظ



ننه عذرا سحر شب احیا رفته بود وضو بگیره که روی برف سر خورد افتاد استخون فمورش شکست همین جا بردیمش متخصص و براش عکس و نوبت عمل گرفتیم ولی خودش گفت دلم به اینجا تاریکه. چون بابا خودش پا درد شدیدی داشت من زنگ زدم پسر خاله م و دربست گرفتیم و تو دل شب من و خاله اعظم و پسر خاله بردیمش تهران و با چه مقدماتی بردیم بیمارستان بقیة الله بستری ش کردیم و وقتی عکسای رادیولوژی شو دیدند قبول نکردند و گفتند یه بار دیگه ببرید عکس بگیرید و وقتی عکسا رو آوردیم دیدند، خانم پرستار یه نگاهی به ننه عذرا کرد و با یه خنده ی خاصی گفت: 
_مادر! این شکستگی که شما دارید، دردی داره که الان باید فریادتون به آسمون برسه، از بس شما ساکت و آروم بودید، ما گفتیم حتما اشتباهی شده و اون عکسا مال شما نیست، مجبور شدیم دوباره اشعه بهتون بدیم و عکس بگیریم!

ننه عذرا با لبخند گفت: 
_خب! چی بگم؟ اتفاقیه که افتاده...

اینا رو وقتی تو جمع چند نفر از همکارام گفتم اشکم در اومد. یکی شون که تازه استحدام شده بود و من تا حدی خونواده شو می شناختم، با کنجکاوی پرسید:

_ این قضیه کی بوده؟ 

گفتم الان تقریبا سه سال از این ماجرا می گذره!

همکارم یه ذره صداشو برد بالا و گفت:

خانوم! شما دیگه خیلی احساساتی هسین! اوووووه! سه سال پیش؟ هنوزم انقد یادتونه؟
...

اون خانوم نمی دونم الان کجاست و چه وضعیتی داره ولی لابد خبر نداره که بعد از سالها هنوز خواب می بینم جنازه ی برادر شهیدشو که اون سالها مفقود بوده آورده ن تو حسینیه ی محله شون و همه درمونده شده ن که چه جوری برن به پدرش خبر بدن و من از جوّ سنگینی که تو اون خواب حاکم بود با ناراحتی از خواب پریده م!

یقین اون خانوم خبر نداره که یه شب خواب دیدم آدمای عجیب غریبی اومده بودند به کوچه محله ها و هر جا آدمی می دیدند، حمله می کردند و من وقتی دیدم فاصله شون از من هر لحظه کمتر و کمتر میشه، با همه ی توانم شروع کردم به دویدن و خیلی زود خودمو تو خونه ی پدر مادر همین خانوم  دیدم و پدرش که تو بچگی مشتری مغازه ش بودم طوری باهام حرف زد و مادرش بنا کرد از همسایه های قدیمی حرف زدن و من احساس کردم تو محیط امن و آشنایی قرار گرفته م و هیچ خطری تهدیدم نمی کنه...

شاید اون همکارم فکرشم نکنه که همین تازگی خواب دیدم  دارم میرم مدرسه اما هر چه نگاه می کردم می دیدم چقدر کوچه ها عوض شده و چه خونه های قشنگی ساخته ن و در خونه ها باغچه های پر از گلای رز رنگی رنگی بود و من تو دلم می گفتم اینجا رو قبلن م دیده م، این خونه ی فلانیه، چقد قشنگ شده! اون یکی خونه ی فلان همکلاسی مه، چقد خونه شون روشن و تر و تمیزه! و همون جا توی یکی از همین کوچه ها اومدم از جلوی یه مغازه رد شم دیدم چه عطر سیب گلابی پیچیده و یه مغازه ی بزرگ دیدم پر از جعبه های سیب گلاب که روی هم و کنار هم چیده شده بود و خواستم یه مقدار بخرم، دیدم از مغازه دار خبری نیست ولی ننه عذرا بین یه ردیف جعبه ها تو مغازه روی یه جعبه خالی نشسته و خیلی سر حال... بی این که من حرفی بزنم گفت:

صاحب مغازه رفته همین دور و بر کار داشته، مغازه شو به من سپرده...

و اون همکارم خبر نداره که من هر چه مادرمو تو حواب دیده م چادر نمازش سرش بوده و هنوز دلم نرسیده برم تو صنودق لباساش، چادرشو پیدا کنم و بگیرم تو دستام، بذارم رو صورتم و نفس بکشم...
____________________________

فمور: استخوان بالایی ران

شکستگی لگن در ناحیه اطراف مفصل ران به دسته ای از شکستگی ها اطلاق می شود که در قسمت بالایی استخوان ران یعنی در اطراف محلی که استخوان ران با لگن مفصل میشود بوجود می آیند. شکستگی های اطراف مفصل ران جزء گروه بزرگتر شکستگی های لگن هستند.

http://barzkar2.blogfa.com/tag/درمان-شکستگی-فمور



دنبالک ها: درمان شکستگی فمور 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

احساس پشیمانی در این راه نیست

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 خرداد 1395-05:08 ب.ظ



نوشتن
این روزها
مسیر دیگری به رویم گشود


کلمه ها
دست به دست یکدیگر دادند
و مرا با خود به مهمانی زیبایی ها بردند


در پی این نیستم که با کلمه ها
بازی کنم

فقط می گویم
هر کس
در هر مسیری قدم بردارد
بی شک
غم و شادی را 
در کنار هم
با هم
و گاه آمیخته با هم 
خواهد چشید

خوشا راهی که
غم و شادی
و تلخی و شیرینی اش
سراسر ارزشمند است
و هیچ گاه
احساس پشیمانی برایت به ارمغان نمی آورد...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دور نیستی

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 22 خرداد 1395-05:06 ق.ظ


منتظر نمی مونم تا ماه رمضان بشه و 
ماه عسل از تلویزیون پخش بشه و
یکی بیاد که مثلا بعد از سی و چند سال 
مادرش رو پیدا کرده باشه و
از مهمونای برنامه 
تا عوامل صحنه و پشت صحنه
همه اشکشون دربیاد و 
پس زمینه تصاویر 
ترانه مادر باشه:
چقد صداتو دوست دارم...و 
من یاد تو کنم و
بی صدا اشک بریزم

همین لحظه های افطار
اصن خود همین وقت نماز
برای من کافیه که...

...ماه های آخر
هر چه اومدم سراغت
مشغول نماز بودی
وقتی هم یکی از راه می رسید
توجیه می کردی که:
می ترسم خیلی نماز قضا گردنم باشه
...
ینی خودت می دونستی داری میری؟
...
یادته 
اون آخرا
چند بار 
ناغافل اومدم تو خونه ت؟ 

صدای پام و که شنیدی
زود اشکاتو پاک کردی

من که سرخی گونه ها و تری چشماتو می دیدم...

الانم
دور نیستی
...

یه مادر
هیچ وقت
بچه هاشو رها نمی کنه...
--------------------------------
تقدیم به ننه عذرا
که هی خواب می بینم با هم میریم مشهد 
یا از مشهد برمی گردیم 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گنج و از گنج بالاتر

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 18 خرداد 1395-09:15 ب.ظ






ظهر 
برای خاله زهرا پیام دادم که
بابای طه رفته خاکشیر خریده
که خودم براش شربت درست کنم
شما دیگه زحمت نکشین هی هر روز بخواین بیاین و برین... 

دم افطارجواب داده:
اتفاقا حاجی مام دیروز خاکشیر گرفته
الانم شربت رو درست کرده م و 
می خواستم بیارم

برای من زحمتی نیست
رحمته
به طه بگین التماس دعا، قبول باشه

نمی دونم چرا بغض گلومو گرفت 
وقتی خواستم پیامشو به سیدطه برسونم

انگار که خاله از راه دور پیام داده باشه و حالا حالاها نتونیم همدیگه رو ببینیم

خُلق م تنگ بود
که دیدم زنگ در خونه رو می زنن
با خوشحالی در رو واکردم و گفتم: بفرمایین خاله!
...

خدایا!
داشته هامون
گنج و بالاتر از گنج هستن
برامون حفظشون کن...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یادش بخیر

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 18 خرداد 1395-12:10 ق.ظ


یادش بخیر
محترم 
یه ساعت داشت
که فقط ماه رمضان کوک ش می کرد
سحر که می شد
می دیدی در خونه ها رو می زنه
دوست داشت همسایه ها رو بیدار کنه

یه شب در میان م 
ساعت ش می خوابید
اون وقت بود که برش می داشت 
می اومد خونه ما
ناراحت
می گفت:
خدا نکنه یکی بفهمه احتیاج ش داری
هزار جور بازی در میاره برات
ببین 
همین ساعت 
یازده ماه
کسی کارش نداره
حالا این یه ماه 
ببین چند رقم برای ما
بساط درست کنه...

یادش بخیر
پشت بومای کاهگلی
شب های رمضان
سحرها
صدای کاسه قاشق همسایه ها

ما همه ش دوست داشتیم یه بار بریم پشت بوم
سفره بگذاریم
مث همسایه ها
ولی بابامسلم
دوست نداشت
به گمانم 
می ترسید عطر غذا 
به بچه ای 
پیرزنی 
یا پیرمردی بخوره
و اون بنده خدا
نتونه این جور غذا 
فراهم کنه

...
 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوست داشتنی هامو زمزمه می کنم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 14 خرداد 1395-06:06 ب.ظ




شاید احساسمون 
اصن مث همدیگه نباشه

اصن یه چیزی بگم؟
این روزا
دیگه وقتی یه مدت همدیگه رو ندیدیم
انگار نباید توقع داشته باشیم اگه به هم رسیدیم
خنده ها
گریه ها
و احساس  
و حتی عقیده مون
دیگه مث قبل باشه
شاید دیگه همدیگه رو نتونیم درک کنیم


نمی دونم چه جوری بگم؟
یهو فاصله ها نجومی میشه


اگه دو روز خواهرزاده تو ندیدی
یا یه دوست صمیمی رو
یا همسایه دیوار به دیوار 
یا .... 
و حالا خواستی باهاش روبرو بشی

به گمونم باید بدونی و حواست باشه که
داری با یه آدم حتی کاملا متفاوت روبرو می شی...

__________________

 اون وقت فرصت کل کل ندارین 
نه تو 
نه او
پس به ش بگو:

تو دوست داشتنی های خودت را داشته باش
منم
آروم
دوست داشتنی هامو
زمزمه می کنم

خیلی آروم
...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پیشکش

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 11 خرداد 1395-04:06 ب.ظ







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2