امروز:

مادر شهید عباس جوبیان


مادر پاسدار شهید عباس جوبیان دار فانی را وداع گفت و به فرزند شهیدش پیوست.

مادر شهید عباس جوبیان دار فانی را وداع گفت
 

مادر و پدری
سال 61 
پسرشان را
فرزند اولشان را
که بیست ساله بود
ساق وسلامت راهی جبهه ها کردند
پسر
عباس آقابود
پاسدار
نجیب
با حجب وحیایی مثال زدنی
و ایمانی استوار

عباس آقا
در فکه
به دیدار معبودش رفت
از خود
نوار کاستی به یادگار
برای خانواده گذاشت 
باپدر
مادر
خواهر
وبرادرش
حرف زد

از مفقودشدنش گفت
وازمادرش خواست مثل مادر وهب باشد
که وقتی سر بریده پسرش را برایش آوردند 
آن را به سوی دشمن انداخت
وگفت:
ماآن چه را در راه خدا داده ایم
پس نمی گیریم


مادرعباس آقا 
وپدروهمه خانواده
بیست سال
چشمشان به دربود

تا این که جنازه شهیدشان
سال 81 به آران وبیدگل برگشت

تاجایی که به خاطرم هست
نه پدر
نه مادر 
طاقت نداشتند بروند جنازه عباسشان را ببینند

شهید
شد شمع محفل این خانواده

امروز 
فردا
همیشه
هر لحظه

...
اما داغ دوری را
کسی ندانست
چه با دل مادر و پدر کرد!

...

شهید عباس آقا جوبیان !
امروز 
مهمان داری
مادر
می آید 
از او خوب پذیرایی کن
در بهشت 
سر سفره اباعبدالله الحسین علیه السلام
سید و سالار تمام شهدا....

السلام ای شهدا
السلام ای منادیان ندای حسینی
***


نوشته شده در : پنجشنبه 31 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

دلم دل دیگه ای شد



زنگ می زنی 
می گی:
دلتنگت بودم گفتم حالت رو بپرسم

می گم:
چشم! میام اون طرفا

می گی:
راضی نیستم
نیا
می ترسم مریض بشی تو این آب و هوا
بذار یه خرده هوا سبک کنه
بعد بیا

هر وقتم میای
قسم ت می دم دست خالی بیا
چیزی نخری بیاری
خجالت می کشم خدا می دونه
خب
کاری نداری؟
همین که دو تا کلمه با هم حرف زدیم
دلم دل دیگه ای شد
خداحافظ...

دل م می خواد تو همین گرما بیام دیدنت...





نوشته شده در : چهارشنبه 30 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دلم دل دیگه ای شد ،

کیه که...؟




یه نفر از خوانندگان این وب برام کامنت گذاشته بود که به دلیلی نتونستم اونو تایید کنم اما ایشون در بخشی از کامنت نوشته بود:

"نونی که تو سفره داری بذار کنار ببین با دست خالی و شکم گشنه میشه همه چیز رو زیبا دید؟"

نه!
منظور من این نبود

اتفاقا کسانی که مورد نظر من بودند از اون دسته آدمایی نیستند که یا خودشون گرسنه باشند یا دلشون برای این قشر بسوزه
اونا
می خورند و غر می زنند
بهره مند هستند و همیشه طلبکار و شاکی 

پاش برسه حاضر نیستند برای خودشون و خانواده شون از مال یا جونشون مایه بگذارند

منظورم این افراد بود


وگرنه کیه که تبعیض رو ببینه و دردکشیدن مردم رو شاهدش باشه و یه عده رو ببینه که تا بلغت  الحلقوم می خورند و به هر چه دستشون برسه چنگ می اندازند و حق و ناحق رو کارش ندارند و کارشون چپاوله و چپاول 
کیه که اینا رو ببینه و زجر نکشه

مگه این که خودش م یکی از همینا باشه...

حق!

 


نوشته شده در : سه شنبه 29 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

وبگردی



امروز به چند وبلاگ سر زدم
نمی دونم اینایی که این قدر همه چی رو سیاه و زشت می بینند
خونواده شون چه جوری کنارشون زندگی می کنن و اصن خودشون چه جوری خودشونو تحمل می کنن؟

هم مالم هدر رفت هم وقتم
صد رحمت به اونایی که دست از نوشتن کشیدند و رفتند پی الافی شون...
...


نوشته شده در : دوشنبه 28 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

سفر


آدم تو خونه نمی تونه بند شه این آب وهوا

بعضیا چه اصراری دارند آدمو بفرستند سفر...


نوشته شده در : دوشنبه 28 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

تا نداره...



یادم میاد وقتی وبلاگ زدم
یه مدت که گذشت
اومدم تو وبم نوشتم یا تلفنی به یکی از دوستان گفتم:
این مدت
با خیلیا آشنا شدم
که پیش تر
نمی شناختمشون

آدمایی که شاید فکرش رو نمی کردم که این قدر خوب و دوست داشتنی باشند
و شاید تصور نمی کردم یه همچین آدمایی دور و برم هستند

و این که:
خوشحالم که اومدم تو فضای مجازی و با این تیپ افراد روبرو شدم


آدمای فضای مجازی من
خیلیاشون
پیش از این فضا یا بعدش
برام آشنا بودند
و تو دنیای واقعی
می تونستم ببینمشون
باهاشون بنشینم
حرف بزنم
و خلاصه باهاشون روبرو می شدم

یه مدت که گذشت
دیدم تو این فضا
اگه جای دروغ گفتن 
بیش تر از زندگی واقعی باز نباشه
دست کم 
به همون اندازه بازه

کم کم 
تو وبلاگ
کامنت ها رو با احتیاط تایید می کردم
لذا احتیاط بیش تر جواب می دارم
می گفتم این فضا 
خیلی هم قابل اعتماد و اتکا نیست

حالا ببین چی شده که رفتم تلگرام و ....
می گم خوشا اون روزا که تو وبلاگ با هم بودیم....


غربت آدم 
این روزا
تا نداره...






نوشته شده در : دوشنبه 28 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

یک روز... و هر روز



... مرگ و حیات دو دلیل برای اثبات وجود خداست ... 

و فاصله ی این دو زمانی ست برای عاشق شدن ... 

من اما چشم می بندم به خدا ... 

یک روز دروغ می گویم که فلانی دلش نگیرد ! 
یک روز نماز نمی خوانم که مبادا فلان کس در حال ِ رکوع و سجده ببیندم و اُمّل خطاب شوم ...  
یک روز برای لذت ِ کسی که اصلاً هیچ ربطی به هیچ کجای زندگی من ندارد روی صورتم رنگ و لعاب می پاشم، یک روز ... و هر روز...


نوشته شده در : یکشنبه 27 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

به اندازه یک گنجشک بالا برویم لااقل



خانوم گم جشکه نوشت:
همین مسیرِ افقیِ روزمرگی هایمان را گرفته ایم و می رویم ! اصلاً هم حواسمان نیست که ادمیم ! اصلاً هم به روی خودمان نمی اوریم ! اصلاً هم یک بار نمی گوییم " خیرِ سرمان آدم آفریده شده ایم " ! بیا آدم باشیم ... مسیر زندگی عمودی ست ! بالا ... بالا و بالاتر !! مسیر روزمرگی افقی ست ، شاید از یک جایی به بعد این مسیرِ افقی شیبِ منفی هم بگیرد ! من نمی گویم یک نردبان بگذار زیر پایت و برو دستت را بزن به خورشید و سُک سُک کن و برگرد تا برنده شوی ! من نمیگویم روزمرگی هم نکن ! نمیگویم خوشحال نباش و حتی نمیگویم غُرغُر هم نکن ... اگر روی وَتـَرِ این دو ضلعِ افقی و عمودی حرکت کنی ، آن وقت است که روزمرگی هایت معنای زندگی میدهد !
حداقل بیا برویم بالای آن درخت ... خیر سرمان آدم آفریده شده ایم ، حیف است به اندازه ی یک گنجشک تجربه ی بالا بودن و پریدن نداشته باشیم ! حیف است به اندازه ی یک درخت بالا نبوده باشم ! خیر سرمان آدم آفریده شده ایم حیف است حیوان صفت بمیریم...



نوشته شده در : یکشنبه 27 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

دوستت دارم



آدم
هشتاد ساله باشد
و بتواند بجا و خیلی راحت بگوید:" تو را دوست دارم و دعایت می کنم"
  
این قصه
اول از همه
به خودش آرامش می دهد


 


نوشته شده در : شنبه 26 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

دنبال ربطش نباش



حالا تو این وسط گیر دادی که فلان حرفت با فلان حرف دیگه ت  هیچ ربطی نداشت 
اما نمی دانی 
بعضی وقت ها
آدم همین که حرف می زند یعنی حالش خیلی هم بد نیست
همین که می تواند و توانسته جلوی گریه اش را بگیرد یعنی خوب است
دنبال ربطش نباش


نوشته شده در : چهارشنبه 23 تیر 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic