عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

مجبوری بودی حرف بزنی؟!

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 31 مرداد 1395-11:50 ق.ظ



یه روز 
یه نفر
فقط چند دقه اومد خونه مون
موقع رفتن
نگاش خورد به قوقویی که سر در خونه نشسته بود

از دهنمون در رفت که: آره! اینا اومده ن کنار باغچه، رو آبگرمکن ما لونه ساخته ن و تخم گذاشته ن


ناراحتم و با خودم می گم:
 مجبوری بودی حرف بزنی؟!
آخ! کاشکی این حرفو نگفته بودیم!

رفت تو دل قوقوی بینوا
پرش داد

قوقو رفت که رفت



یعنی
یه روز 
یه نفر
فقط چند دقه اومد خونه مون
از دستش 
بی قوقو شدیم!!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعضی ها شادی ما رو نمی خوان

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 29 مرداد 1395-04:30 ب.ظ





مصطفی همّت:
بعد از مدال‌آوری کیمیا علیزاده برخی دوره افتاده و یک حرف مضحک رو طوطی‌وار تکرار می‌کنند :

[کیمیا علیزاده قهرمان کشوریه که زنانش حق حضور در ورزشگاهها رو ندارند !!!!]

پرت و پلا میگویند و کم کم امر به خودشونم مشتبه میشه !!!

عقل چی میگه ؟ :

بانوان در ایران حق حضور در ورزشگاه هایی که بازی های مردان در اون جریان داره رو به عنوان تماشاگر ندارند نه اینکه حق حضور در هیچ ورزشگاهی رو نداشته باشند .

ببینید چه راحت سعی میکنن شیرینی یک پیروزی رو به کام مردم تلخ کنند . اون هم در ظاهر تبریک گفتن و تعریف از یک ورزشکار مدال آور ...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ننه عذرا بابامسلم

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 28 مرداد 1395-01:54 ب.ظ







دل پری داشت و هر چند جمله که حرف می زد گاهی سکوت می کرد 
آهی می کشید و این جمله رو تکرار می کرد:

دو رنگی خیلی دیده م

می خواستم بگم خیلی تلخه
ولی منم چشیده م
و خوب می فهمم چی می گی


اگه یه رنگی و صفا فرط و فراوون بود  و راحت پیدا می شد که دیگه هی نمی اومدم این جا بنویسم ننه عذرا بابامسلم...


__________________________________
یه همچین وقتایی همه ش دلم انار می خواد و این یه حس خوبه که باهاش میرم به استقبال پاییز 

اما در کنارش یه جور دلشوره هم دارم

شاید حال و هوای بچگی یادم میاد که دیگه حرف اسم نویسی بود و مدرسه
و من مدام دلم می تپید امسال با کی تو یه میز می نشینم و 
نگران بودم لباسایی که ننه عذرا برام اندازه کرده
خیلی تو ذوق نزنه و 
بتونم جلوی بچه ها از تو میز بیام بیرون و برم تو حیاط چرخی بزنم





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حال خوش

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 27 مرداد 1395-01:06 ب.ظ







اگه دروغ و دغل حال کسی رو خوش می کرد

اول خوش حال عالم

خود ابلیس بود


تو خود حدیث مفصل بخوان...

دروغ یعنی چیزی که اصلا نیست
وجود نداره 
چطور از چیزی که اصلا نیست 
توقع داشته باشیم که حال خوش بیاره برای کسی؟

...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من آب شدم

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1395-10:57 ق.ظ





«مرغ روح در حال نیایش از تنگنای قفس تن رها گشته، پروبالی در بی نهایت می گشاید. اگر این پرواز صحیح بوده باشد، دیگر برای روح برگشتن و محبوس شدن در همین قفس خاکی امکان پذیر نخواهد بود؛ زیرا پس از چنین پروازی، کالبد خاکی او هم چون رصدگاهی است که به سوی بی نهایت نصب شده و دیده از نظاره به آن بی نهایت نخواهد پوشید. 


در همة اوقات و همة لحظات زندگانی، نیایش برای ما امکان پذیر ست؛ زیرا همیشه روزنه‌هایی از دیوارهای این جهان کهن سال بر بی نهایت باز است و ما از رصدگاه این کالبد خاکی، همواره می توانیم آن سوی جهان را نظاره کنیم. اما گویی سرود نیایش که از اعماق جان برمی آید، به خاموشی مطلق در جهان طبیعت شور و اشتیاقی دارد.  شاید روح انسانی در خاموشی مطلق، راز دیگری احساس می کند. آری، نیایش شبان گاهی، لذت وصف ناپذیری دارد.»                                       (رحمت الله علیه)

من آب شدم سراب دیدم خود را         دریا گشتم حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلت خود را دیدم          بیدار شدم به خواب دیدم خود را 






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

!

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 24 مرداد 1395-12:35 ق.ظ



ما کلا سر درنیاوردیم

یکی معلم بازنشسته ست و همین حالا ماهی 1،200،000میگیره
یکی دیگه کارمند خاص و می گیره 19،000،000




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه خواب قشنگی

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 20 مرداد 1395-07:15 ب.ظ




خاله اعظم زنگ زده:
حال دارین با زهره و دخترش پری بریم تا یه پارک و برگردیم؟

_ بابای طه خوابه بیدار شد خبرت می دم

ده دقه بعد:
الو! آتش نشان! چه کردی؟

هیچی. بابای طه بیدار شد یه چایی بخوره بریم.

پس زودتر بریم تاریک نشه می خوایم یه نیم ساعت یه دوری بزنیم اینام به وقت برسن خونه. باباشون از کارخونه میاد

...

بریم پارک مهربانو بهتره یا پارک شهربانو؟ من که یه بار رفتم اون یکی پارک بانوان نمی دونم به خاطر این بود که نزدیک غروب بود یا اصن این پارکه انقد دلگیره که من دلم می خواست همون جا بشینم صدتا شیون کنم حالا دگه اختیار با شما.

پارک شهربانو موافقت نشد بریم اون یکی پارک اصن بانومانو رو بی خیال...

رفتیم یه پارک عمومی جاتون خالی یه بلال خوردیم. 
خاله! پیاده شیم این جا یه ذره هوا بخوریم تو هوای آزاداین بلاله رو بخوریم؟

نه! نه! من که انقد کمرم درد می کنه! بذارین همین جا که نشسته م بشینم شما برین بلال بخورین برگردین

بعد از نیم ساعت یه بستنی و یه ذره پیاده روی و دوردورتو پارک و ... نشستیم روی یه نیمکت به حرف زدن.

خاله:
خب دگه بسه پاشیم بریم  یه شب دگه سر صبر میاییم یه کوکویی چیزی ام درست می کنیم میاریم این جا می خوریم صفا داره

حالا تو ماشین داریم برمی گردیم:
زهره خانم خطاب به من:
راستش ما امسال می خواستیم بریم مشهد جور نشد گفتیم پس می ریم تهران اونم داداشم بامبول درآورد می دونی که ما ماشین نداریم خواسته باشیم تا قمم بریم برگردیم باید با یه برادری کسی بریم. گفتیم طوری نیست به پری دخترم گفتم مامان غصه نخور هنوز تابستون تموم نشده می ریم قم لااقل یه روز برمی گردیم اینم دیدم جور نمیشه امروز دیگه به دخترم گفتم تو که انقد خاله اعظمو دوسش داری بیا بریم خونه ش. جاتون خالی ناهار زحمت خاله رو دادیم
(کجاشو دیدین؟ خاله اعظم کلی بچه ها رو داره که دوسش دارن)

خاله اعظم خطاب به پری جون بایت دلداری و به قول ما دلوادیه:
ببین خاله! نمی دونم تو آیساک آسیموفو می شناسی یا نه؟ اگرم نمی شناسی طوری نیست این دانشمنده ولی بیشتر به خاطر نویسندگی مشهور شده چند روز پیش تو تلگرام خوندم که آسیموف گفته آدم باید در طول بیست و چهار ساعت شبانه روز حداقل نیم ساعت خودشو بزنه به خل و چل گری نه خل و چل گری واقعی نه! همین جوری! خل و چلی خوب! بذار برات مثال بزنم مثلا الان که می خواستیم بریم طرف پارک یه جایی نوشته بود بلوار امام رضا(ع) قربونت برم تو دل خودت بگو من رفتم امام رضا(ع) قبولم هست! امام رضا(ع) که حتما نباید آدم این همه راه بره که زیارتش کنه از همین جام میشه
بعدم نگاه کن چه جالب! این جا بالای این سفره خونه سنتی نوشته بود: باغ بهشت
به خودت بگو باغ بهشت م رفتم
قربون قدت برم عزیزم بلال که خوردی بستنی ام که خوردی نوش جونت حالا دگه خسته شدی این همه بیرون بودی بریم برسونیمتون خونه، برو تو رختخوابت بگو من الان از مشهد اومده م و از باغ بهشت، آخ که چقد خوابم میاد...
بخواب ببین چه خواب قشنگی می بینی!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نتایج کنکور 95

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 19 مرداد 1395-12:32 ب.ظ





دو سه شبه سیدطه مث شبای ماه رمضون تا دیروقت بیدار می مونه و از این طرف روز می خوابه. وقتی هم بیدار شد میره بیرون و به قول خودش دور می زنه دیشبم رفته واسه یکی از دوستاش یه هدیه خریده کادو کرده گذاشته کنار قفسه اش..

گاهی هم میاد میره و میگه:
مامان!
حالا اگه فلان رشته م رتبه نیارم میرم اون یکی رشته، درسته یا نه؟
منم با لبخند میگم:
آره بابا!

دیشب تا من بیدار بودم گاهی می رفت تو تلگرام. 
یه بار دیدم بلند می خنده. بعد خودش گفت چی شده؟ گفت:
 ببین بچه هامون چی تو پروفایلشون نوشته ن؟! نوشته ن: ای کسانی که ایمان آورده اید تقوا پیشه کنید و رتبه کنکور یکدیگر را مپرسید  

لطفا انقد سوال نکنین!
در ضمن  اعصاب مصاب نمونده برام! 
 
 در ضمن از خاله زهرا، خاله طاهره و همه عزیزانی که راه به راه واسه کنکوریا دعا می کنن از ته دل ممنونیم و برا خودشون و بچه هاشون بهترینا رو از خدا می خواهیم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیرخدا

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 14 مرداد 1395-05:33 ب.ظ



امروز خاله طاهره زنگ زد
گفت:
خندوانه
شیرخدا
اومده 
به یاد بابامسلم
ببین






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شامی و مشهد

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-10:10 ق.ظ






بابامسلم آخرین بار خودش تنها رفت مشهد
اونم با کاروان

گفته بودند سفر شون رفت و برگشت شش شبانه روز طول می کشه
ولی بابا یه روز زودتر اومد

اولش چیزی نگفت  
ما هم حرفی نزدیم
اما عصر
 وقتی پای قالی ننه عذرا نشست
 سه چار تا چایی تازه دم که خورد و خستگی ش در رفت 
شروع کرد:
شهربانو! گوش ت با منه؟

ننه عذرا : آره، بگو

بابا:
جایی که ما را بردند
یه خونه قدیمی بود
دخمه
شب تو اتاقا جامون نمی شد
گفتند هر کس دوست داره می تونه تو حیاط بخوابه
من و چند نفر دیگه تو حیاط خوابیدیم
نصفه شب بارش اومد رفت زیر تنمون
صبح تا اومدیم بگیم چرا فکر یه جای حسابی نکردین برامون
گفتند پاشین جل و پلاستونو جمع کنین بریم
گفتیم:
ما که یه روز دیگه وقت داریم!

گفتند:
اون شامی کباب که دیروز ناهار بهتون دادیم خوردین که یادتون نرفته؟
گفتیم:
یعنی چه؟

گفتند:
اگه اون شامی را نخورده بودین یه روز دیگه مشهد می موندیم اما حالا دیگه خرجی نداریم پاشین جاده رو کول گیرین

هیچی! جل و پلاسمونو جمع کردیم و افتادیم تو جاده.
خرمونو هی کردیم 


ننه عذرا ساکت بود

بابا یه آه کشید و گفت:
خلاصه مطلب
بیرونمون کردند شهربانو!







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2