تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب مهر 1395
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 22 مهر 1395
نظرات


این دهه هم گذشت

با خوندن پست هایی که برخی مخصوص این روزا نوشته بودند

از نوشتن گذشتم

رفتم که فقط نگاهم رو بدوزم به قدم هایی که در این مسیر برداشته می شد

خیلی چیزای قشنگ برای دیدن بود

و ندیدند

 حتی دوستان

یا اگه دیدند 
ننوشتند 
و نوشتند چیزایی رو که فقط دل خودشون و دیگران رو سیاه می کنه

دیروز

خاله اعظم یه موتوری رو نشونم داد
و گفت
این جوون
فامیل فلانیه
نگاه کن کی ترک موتورشه؟ یه پیررن
اون پیرزن مادرشه
جوون
هیچ هیاتی نرفته سینه یا زنجیر بزنه امسال
خودشو وقف مادر کرده
نگاه کن
یه چهارپایه با هودش داره
دیدی رفت یه گوشه ایستاد
الان چهارپایه رو گذاشت زمین
که مادره بنشینه 
می بینی؟
همه ش کارش همینه
کنارش می ایسته
دستش رو تو دست خودش نگه می داره
تااین هیات تموم بشه
تموم که شد
جمع می کنه
سوار موتور
می ره تکیه بعدی
امسال این حوری میاد هیات
....




برچسب‌ها: moharam95 ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1395
نظرات

سالی که ننه عذرا افتاده بود و پاش شکسته بود
من و خاله اعظم تهران پیشش بودیم تو بیمارستان بقیه الله


پای ننه عذرا جراحی شد و براش پروتز گذاشتند
اما هنوز مونده بود تا دکترا اجازه بدن بلند شه

من بعد از سه شبانه روز
پست رو تحویل خاله اعظم داده بودم و اومده بودم این جا که به کلاسام برسم

همین که رسیدم خونه
بابامسلم به جای این که سراغ ننه عذرا رو از من بگیره گفت

مادرت خوب شده
خودم خواب دیدم براش