تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب آبان 1395
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

باران را دوست دارم

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 30 آبان 1395-05:23 ب.ظ




آقای درمانگر:

@Treatm



باران را دوست دارم


چون رفتن را بلد نیست


باران فقط می آید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتش نشده...؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 27 آبان 1395-10:41 ب.ظ


می دانم که خیلی از وبلاگ ها دارد خاک می خورد و اونایی ام که فعاله خبری بهشون نیست

اما هنوز

به یکی دو وبلاگ سر می زنم

با این که می دانم هیچ خبرگزاری، از تو خبری ندارد

باز خبرهای یکی دو سایت را می خوانم

آن هم هر روز

و از سر شوق




دیگر وقتش نشده سری به من بزنی؟

...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حتی اگه هیچ وقت...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 26 آبان 1395-08:48 ق.ظ





هر کسی شاید یه آهنگ داشته باشه

که مدت هاست نمی تونه اونو گوش بده

اما دلش هم نمیاد پاکش کنه

می ذاره یه جا اون گوشه کنارا بمونه

گاهی یه آهنگ یعنی یه عالَم خاطره

مث بعضی آدما که هر چی بشه

 فراموششون نمی کنی 

اصن یه جورایی برات حرمت دارن

حتی اگه هیچ وقت دیگه نتونی اونا رو ببینی

نتونی صداشونو بشنوی

و باهاشون حرف بزنی

بگی 

بخندی 

و حتی باهاشون راحت گریه کنی

اما از زندگی ت نمیرن

فراموش نمیشن

و یه جای امن

گوشه دلت جا خوش کرده ن...

****
روزبه معین




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنها بود اما...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 25 آبان 1395-08:07 ق.ظ







وقتی از پارک برمی گشتم دیگه هوا تاریک شده بود

نزدیک در خروجی 

لابه لای شمشادها و جعفری ها

یه حشره داشت می خوند

تنها بود

اما صداش حرف نداشت...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من فکر کردم هُل می خواین

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 آبان 1395-10:17 ب.ظ



منتظر ماشین بودم 

یه پیکان قدیمی را دیدم که یه پیرمرد و یه خانم جوون ازش پیاده شدند

تو یه نگاه می شد فهمید بومی نیستند

وقتی هم دو کلام با هم حرف زدند دیدم اونا کُرد هستند

پیکان خاموش کرده بود و باید هلش می دادند

پیرمرد رفت عقب و خانم جوون دستشو گذاشت بالای در جلو 

یه جوون پشت فرمون بود دو تا بچه م عقب

ده متری با هل رفتند جلو 

روشن نشد

یه جوون از اون طرف خیابون اومد با راننده حرف زد 

خانومه رفت یکی از بچه ها را بغل کرد و کنار خیابون ایستاد

جوونه از جلو پیرمرده از بغل ماشینو هل دادند سمت عقب

روشن شد

پیرمرد رفت جلو نشست خانم هم بچهبغل رفت غقب نشست

راننده پیاده شد برای اون جوون که دیگه رفته بود دنبال کار خودش دست تکون داد و تشکر کرد

وقتی هم نشست پشت فرمون براش بوق زد

حالا یه مرد از راه رسید

اشاره کرد صبر کنید

راننده صبر کرد

مرد رفت طرف در جلو

گفت کمک می خواین؟

گفتند نه ماشین روشن شد دستت درد نکنه

با لبخند گفت 

من فکر کردم هُل می خواین

بعد دست کرد تو جیبش و گفت

خب حالا که ماشینتون روشن شد

بفرمایین این شکلاتارو بخورین 

و یه مشت شکلات از شیشه نیمه باز جلو رسوند دست پیرمرد

چند لحظه بعد

نه ماشینی اون جا بود

نه جوونی

نه مردی که شکلات توی جیباش باشه

اما احساس خوبی  این جا توی دل من جون گرفته بود

چند کیلومتری رو که تا خونه راه داشتم 

توی ماشین فقط اشک ریختم

.... 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ترامپه که اوه اوه!

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 22 آبان 1395-09:58 ق.ظ




خاله اعظم زنگ زده عصبانیه:

یعنی چه وضعی شده؟ من نمی دونم اینا می خوان چه کنن؟ 

دو نفر اومده ن کاندید شده ن یکی از یکی بدتر 

اما من می گم درسته که سگ زرد برادر شغاله ولی 

هر چه باشه بازم این هیلاریه به از ترامپه! 

هر چه باشه یه زن نه انقد زور داره نه انقد بی رحمه که بخواد همه چیزو به هم بریزه 

ترامپه که اوه اوه! یعنی چی هست!؟ وقتی خودشون می گن گودزیلا ما دیگه چی بگیم؟!

نصیب گرگ بیابون نشه 

من نمی دونم  از کجا اومد این ؟!!!

یعنی می خوام به ت بگم من تا حالا نمی دونستم مردم آمریکا اینقد بدبختن

...

دو روز بعد:

انتخاباتم شروع شده خبر داری؟ 

تا حالا که هیلاری جلوه!

 بازم می گم بلکه این انتخاب شد 

اگه نه ما دیگه هر روز و هر دم باید شکل و قیافه این ترامپه را تو تلویزیون ببینیم 

...
دو روز بعدتر:

الو!

تلویزیونتون روشنه؟!

فهمیدی چطور شد؟ 

آخرش ترامپ رای آورد!

صداش نگرانه:

 یعنی حالا چطور خواد شد؟!!!

تو می گی یعنی وضع از اینم که هست بدتر خواد شد؟!!!

من میرم یه ذره برم بیرون پیاده روی، اعصاب ندارم...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گوشت ولوبیا

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 19 آبان 1395-07:50 ق.ظ





کوبیدن گوشت ولوبیا با بابامسلم بود

یه کاسه بزرگ رویی یا یه قابلمه

توش تا بیش از نصف گوشت ولوبیا می ریخت

بعد به ننه عذرا می گفت دو تا ملاقه آبگوشت بریزه روش

گاهی هم یه تکه دمبه

بعد گوشتکوبو ورمی داشت و می افتاد به جون اینا


آخ که چه آهنگ قشنگی داشت گوشت کوبیدن بابا

وقتی صدای شرشر بارون از ناودونای حیاط می اومد و 

ما زیر لحاف کرسی نشسته بودیم و یه جوری این گرما به تنمون نشسته بود که حیفمون می اومد بیاییم بیرون


اما چهار پنج تا پیاز بومی

با یه کاسه کوچک ترشی که می اومد توسینی روی کرسی

انگار برای یه مشت بچه موش

تله گذاشته باشند

بابا برای هر کدوممون

یه کاسه کوچک آبگوشت می ریخت می گفت اول نون تلیت کنین بخورین تا گوشت کوبیده بیاد

من که گیج گیجی دو تا لقمه می انداختم روی آبگوشت و هنوز خیس نخورده 

جمعش می کردم و کاسه آبگوشتمو سر می کشیدم 

تا زودتر برم سر اصل مطلب

ینی گوشت ولوبیا با پیاز بومی و ترشی بادنجون

 که معمولا دستپخت خاله اعظم بود...

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رفتم حرم

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 18 آبان 1395-11:54 ب.ظ





لباسامو می پوشیدم که برم مدرسه
بابامسلم:
رفتم تو حرم 
اون جوری که دلم می خواست قبر امام حسینو زیارت کردم
دلچسبونه
همچین یه دل سیر زیارت کردم

ننه عذرا:
 خوب بگو که خواب دیدی
یکی ندونه به خیالش می رسه تو واقعا رفتی کربلا

بابامسلم:
 دیگه بقیه شو نمی گم...

 زیارت زیارته چه فرقی می کنه تو خواب بری یا بیداری؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنهایی قشنگ

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1395-08:13 ق.ظ




اگر دیدی کسی از تنهایش لذت میبره بدون راز قشنگی تو دلش داره 

و اگه تونستی حریم این تنهایی رو بشکنی

 بدون تو از رازش قشنگتری.









داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رخساره

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1395-07:12 ق.ظ


یه همسایه داشتیم به اسم رخساره
هوا که ابری می شد یه قل هوالله می رفت پشت بوم و برمی گشت
اگه این شعر رو می خوند که 
ابری که گرفت از سمت تبریز
کفش و کلاهو بردار و بگریز

یعنی حتما بارون میاد اساسی

اگه مدرسه نداشتم می نشستم تو ایوون زیر سقف
زل می زدم به ابرا و آسمون
ابرا تندتند حابجا می شدند و آسمونو پر می کردند
بعد هم رعد و برق و قطره های پراکنده بارون که درشت بودند و می ریختند رو تن کاهگلای تازه و کم کم بارون تند می شد
و تو یه چشم به هم زدن
همه جا خیس خیس می شد
چه کیفی داشت بنشینی تو ایوون زیر سقف و این منظره رو تماشا کنی
بوی کاهگل
صدای بارون
و خیالی که تو رو می برد روی ابرا...

حالا در آرزوی بارونیم و 
از چیزی که خبری نیست بارونه
هر کسی یه چیزی میگه
یکی میگه بس که گناه می کنیم
یکی دیگه میگه بس که مردم بد شده ن
شب می خوابی یکی تو نظرت آبرو و احترام داره
صبح می بینی آبرو و احترامشو برده ن سر بازار حراج کرده ن
نه یه نفر نه دو نفر... این بلا به جون خیلیا افتاده
تمومی هم نداره
لااقل ماها دیگه از اون آرامش و اون نعمت محروم شدیم
خوشا روزایی که اخبار هواشناسی رو رخساره می گفت...



 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2