بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395
نظرات



آقای درمانگر:

@Treatm



باران را دوست دارم


چون رفتن را بلد نیست


باران فقط می آید.

نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 27 آبان 1395
نظرات

می دانم که خیلی از وبلاگ ها دارد خاک می خورد و اونایی ام که فعاله خبری بهشون نیست

اما هنوز

به یکی دو وبلاگ سر می زنم

با این که می دانم هیچ خبرگزاری، از تو خبری ندارد

باز خبرهای یکی دو سایت را می خوانم

آن هم هر روز

و از سر شوق




دیگر وقتش نشده سری به من بزنی؟

...



نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 26 آبان 1395
نظرات




هر کسی شاید یه آهنگ داشته باشه

که مدت هاست نمی تونه اونو گوش بده

اما دلش هم نمیاد پاکش کنه

می ذاره یه جا اون گوشه کنارا بمونه

گاهی یه آهنگ یعنی یه عالَم خاطره

مث بعضی آدما که هر چی بشه

 فراموششون نمی کنی 

اصن یه جورایی برات حرمت دارن

حتی اگه هیچ وقت دیگه نتونی اونا رو ببینی

نتونی صداشونو بشنوی

و باهاشون حرف بزنی

بگی 

بخندی 

و حتی باهاشون راحت گریه کنی

اما از زندگی ت نمیرن

فراموش نمیشن

و یه جای امن

گوشه دلت جا خوش کرده ن...

****
روزبه معین


نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 25 آبان 1395
نظرات






وقتی از پارک برمی گشتم دیگه هوا تاریک شده بود

نزدیک در خروجی 

لابه لای شمشادها و جعفری ها

یه حشره داشت می خوند

تنها بود

اما صداش حرف نداشت...



نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 23 آبان 1395
نظرات


منتظر ماشین بودم 

یه پیکان قدیمی را دیدم که یه پیرمرد و یه خانم جوون ازش پیاده شدند

تو یه نگاه می شد فهمید بومی نیستند

وقتی هم دو کلام با هم حرف زدند دیدم اونا کُرد هستند

پیکان خاموش کرده بود و باید هلش می دادند

پیرمرد رفت عقب و خانم جوون دستشو گذاشت بالای در جلو 

یه جوون پشت فرمون بود دو تا بچه م عقب

ده متری با هل رفتند جلو 

روشن نشد

یه جوون از اون طرف خیابون اومد با راننده حرف زد 

خانومه رفت یکی از بچه ها را بغل کرد و کنار خیابون ایستاد

جوونه از جلو پیرمرده از بغل ماشینو هل دادند سمت عقب

روشن شد

پیرمرد رفت جلو نشست خانم هم بچهبغل رفت غقب نشست

راننده پیاده شد برای اون جوون که دیگه رفته بود دنبال کار خودش دست تکون داد و تشکر کرد

وقتی هم نشست پشت فرمون براش بوق زد

حالا یه مرد از راه رسید

اشاره کرد صبر کنید

راننده صبر کرد

مرد رفت طرف در جلو

گفت کمک می خواین؟

گفتند نه ماشین روشن شد دستت درد نکنه

با لبخند گفت 

من فکر کردم هُل می خواین

بعد دست کرد تو جیبش و گفت

خب حالا که ماشینتون روشن شد

بفرمایین این شکلاتارو بخورین 

و یه مشت شکلات از شیشه نیمه باز جلو رسوند دست پیرمرد

چند لحظه بعد

نه ماشینی اون جا بود

نه جوونی

نه مردی که شکلات توی جیباش باشه

اما احساس خوبی  این جا توی دل من جون گرفته بود

چند کیلومتری رو که تا خونه راه داشتم 

توی ماشین فقط اشک ریختم

....