تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب آذر 1395

*بچه گنجشک* - مطالب آذر 1395

بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

*بچه گنجشک* - مطالب آذر 1395 بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن


ما اصلا یلدا نداشتیم


عوضش دو تا کرسی داشتیم 

یکی اتاقی که ما بچه ها بودیم


یکی هم اتاقی که ننه عذرا توش قالی می بافت


اون کرسی مال بابامسلم بود و آتشش تندتر

اتاق ننه عذرا اون جوری که بابامسلم می گفت پیش ترها تنور اون جا بوده و توش نون می پخته اند

اونم با هیزم و بند وبساط قدیم

حالا ما بهش می گفتیم اتاق قالیه


خلاصه که سقف اتاق قالیه مث حبر سیاه بود

هر چی فک می کنم یادم نمیاد بابامسلم کی این اتاقو سفید کرد

انقد می دونم که بعد از یه مدت

باز سیاهیای سقف از زیر سفیدیای گچ 

زد بیرون و این جا و اون جا

یه شکلایی درست شد که شد سرگرمی من تو شبای دراز زمستون

وقتی بارون خیلی تند می شد و دار و دنیا رو می خیسوند و دیگه بابامسلم نمی ذاشت بریم تو کوچه بازی کنیم

تلویزیون و موبایل واین چیزا هم که نبود

از درد لاعلاجی می چپیدیم زیر کرسی  

من هر وقت می دیدم هر کسی سرش تو کتابه و خیلی این اتاق سوت و کوره می رفتم اتاق قالیه زیر کرسی بابامسلم

هر چند کرسی ش،انقد داغ بود که جرأت نداشتی پاهاتو ببری نزدیک منقل 

اما بابا خودش تا قلقله می رفت زیر لحاف کرسی و گاهی که می خواست چرت بزنه

کلاه مشهدی سفیدوسورمه ای شو می کشید پایین سمت دماغش و جیک ثانیه خروپفش می رفت هوا

من اما می ترسیدم خیلی برم زیر لحاف کرسی ش و بسوزم

همین لب لبا می نشستم و سر لحافو می ذاشتم رو پام

و می رفتم یه جاهایی که شاید فکر جنّ  هم به ش نمی رسید:

نگاهم به سقف اتاق ننه عذرا بود 

گوشم به صدای ریشه زدن و پود و شونه ش 

و صدای شرشر بارون که از ناودونای خونه خودمون و همسایه ها سرکرده بود تو ایوون و حیاط 

با خیالم تو یه لحظه می رفتم می رفتم می رفتم هر جا که دلم می خواست

مثلا تو سقف اتاق قالیه یه شکل درست شده بود انگار یه بچه بود

با فکرم می رفتم پی این بچه و جیک ثانیه سر از جایی درمی آوردم که تو قصه ها خونده بودم شیشه عمر دیو اونجاست


با کلی ترس ولرز

می رفتم تو کوچه دیوه....


بچه رو می ذاشتم رو شونه م که یواشکی از دیوار بره بالا بره تو خونه دیوه و شیشه عمرشو ورداره برام بیاره...





برچسب ها: ما اصلا یلدا نداشتیم،  

تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 05:25 ب.ظ | نویسنده : آدینه | نظرات


خدا رو چه دیدی؟

شاید غصه رد شد

دلم رسم و راه

این عشقو بلد شد...




تاریخ : یکشنبه 28 آذر 1395 | 07:48 ق.ظ | نویسنده : آدینه | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.