بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 30 فروردین 1396
نظرات


یه وقتایی یه جوری دلت می گیره که نه می تونی بگی نه بنویسی

نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396
نظرات
صبح که رفتم سروقت باغچه
خوب بودم
سنبل عیدو از گلدون در آوردم و کاشتم تو باغچه 

امیدوارم مث نرگسا 

فصلش که بشه دوباره جون بگیره و گل بده

نگاه کردم حیاط خیلی خاکی شده از بادوخاک دیشب

همه جا را حسابی آب وجارو کردم

اومدم بالا

دیدم پنجره آشپزخونه م تیره و تاره

اونو هم حسابی تمیز و نو نوارش کردم

یه ذره خسته بودم اما با یه دوش کوتاه

سرحال شدم و یه چای برای خودم ریختم که بخورم

حالم از صبح بهتر بود


نمی دونم این چه بلاییه به جونم افتاده تا یه ذره حالم روبراه میشه میرم دو تا سایت خبری باز می کنم می خونم؟

 الان نگاه کردم چایی م نصفه کاره کنارمه و اصن یادم بخورم

حالمم حتی دیگه مث صبح نیست

چنتا خبر دست اول خونه خراب کن خونده م

حالا حریف خودم و دلم نیستم...





نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1396
نظرات


نمیشه توی حیاط خونه سروصدای گنجشک ها بپیچه و من یادتون نکنم

نمیشه درختان انار و انجیر باغچه برگهای تازه در بیارن و هر دفعه میرم آبشون بدم یادتون نیافتم


نمیشه گلدونای توی پله های راهرو برگهای نو بزنند و حال وهوتی بهاری پیدا کنن و من یادتون نکنم...



نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 22 فروردین 1396
نظرات


یه لاک پشت داشتیم

اون وقتا که سیدطه بچه بود

با هم کی رفتیم لب باغچه می نشستیم به تماشا


گاهی هم می آوردیمش توی حیاط یه چرخی بزنه

براش برگ کاهو و خیار پوست کنده می بردیم 

ذوست داشتیم بنشینیم نگاه کنیم لاک پشته با دستش غذاشو نگه می داره و وقتی اونو گاز می زنه جاش روی خیار یا برگ کاهو می مونه

دیگه بهش عادت کرده بودیم و به خصوص سید طه خیلی دوسش داشت

یه روز

لاک پشته رفت لب باغچه ازیه ارتفاعی افتادپایین لاکش شکست

یهو رفتیم خیار بهش بدیم بخوره طه گفت مامان  این چرا ماتش برده؟

دیدم همین طورکه انگارداره نگاهمون میکنه

فیکس شده و مرده

هر دومون بغض کردیم

من به سیدطه گفتم عب نداره می خوای گریه کنی گریه کن

همه می میرن

ننه عذرا و بابا مسلمو  یادت نیست؟

....


انگار خیلی وقته دلتنگشون بودیم و منتظر یه همچین چیزی که بغضمون بترکه....

هر دو گریه کردیم...

....


امروز عیده

من ید ولادت حضرت امیر علیه السلام

عیدتون مبارک


من چیزی رو نوشتم که حسم بود...

حلال کنید...




نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 13 فروردین 1396
نظرات


حیفم آمدکه صبح را، بانفس ِخوب خدا"هـــا"نکنم
بیتِ بی معنی"من بودن"راباغزل های صدا"ما"نکنم

حیفم آمدکه دراین روز دل انگیزِخدا
گرهٔ کوچکی ازقلبی رابه سرانگشت دعاوانکنم

حیفم آمدکه دراین روزگه زودگذار
این همه مهرکه برمن بخشید،عاقبت درنگهِ منتظری جانکنم


تعصیلات عیدتون ختم به خیر باشه الهی.