بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1396
نظرات



اصن اینا رو ولش کن
بیا حرف خودمونو بزنیم
میگم تو هم عشق لیموترش و غوره خشکی؟
 من که از بچگی اینا جزو خوراک اگه نگم روزانه لااقل هفتگی م بود
ننه عذرا لیموترشای خشکو می ذاشت تو کشوی کمد گاز بغل دونه های به خشک کرده که می گفت هر وقت سرما خوردین و سرفه اذیتتون کرد چنتاشو بندازین تو دهنتون بمکین.
دیگه هر وقت من می رفتم سراغ این کشو خودش می دونست دنبال دونه به یا چیز دیگه نمی گردم و به هوای لیمو اومده م اونجا.

یه کیسه هم خودش با دست دوخته بود که سرش با یه نخ بسته می شد غوره خشک می ریخت توش و اینو می برد توی پستوی اتاقی که خودش توش قالی می بافت به دیوار آویزون می کرد 

از مدرسه که می اومدم اگه هیچ جا هیچ خوراکی دستگیرم نمی شد می رفتم تو پستو سراغ غوره خشک و دزدکی دو تا مشت غوره می ریختم تو جیب پیراهنم و شتاب شتاب می زدم بیرون و تو کوچه لابلای بازی گاهی دست توی جیبم می کردم و چنتا غوره خشک می ریختم تو دهنم.... عجب آرامشی داشتم به خدا! من و چه به بازیای بزرگترا و راست و دروغاشون که گاهی انقد قلم بر قاطیه که سواکردنش حداقل کار من نیست 


می بینی؟
 حرف خودمونو که بزنیم نه تو دلت می گیره نه من
حرفای آدم بزرگا گاهی خیلی پیچ و واپیچ داره من و تو سر در نمیاریم و دلمون خیلی می گیره....



نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396
نظرات


امروز 

بچه گنجشک 

پنج ساله میشه

نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396
نظرات


بعضیا نیاز نیست خیلی حرف بزنند
خود همین بودنشون انرژی میده بهت
کنارشون که می شینی
آرومی و دلت میگه دنیا خیلی هم کوچیک و دلگیر نیست

مث همین دیشب تو جمع همکاران
از خانم مدیر و همکاران معاونش 
تا تک تک همکارانی که تو جمعشون بودم
تا اون ستاره ای که هنوز هوا تاریک نشده وسط آسمون نشسته بود و داشت بهمون چشمک می زد
از گلای رز و یاس باغچه کوچک و خوشگلی که میون حیاط مدرسه همه تلاششو کرده بود که رونق محفلمونو مضاعف کنه
همه و همه 
آرومت می کردند

قرار بود دور هم
شاد باشیم
و بودیم

می خواستیم به همدیگه نزدیک تر بشیم
و شدیم


و من
غبطه خوردم به صفا و پاکی همکارام

به اونایی که وقتی اسم مقدسی بر زبون خانم مدیر می اومد
می دیدم که با چه احترامی دستشونو میذارن رو سینه شون 
و غبطه خوردم به حال همکاری که کنارم نشسته بود و تو اون شلوغی 
چند لحظه رفت تو فکر
لبخندی زد و گفت:
 خدایا شکرت 
و بعد برگشت نگاهی به من کرد با ابخند گفت:
 خدا رو شکر
مه هر چه ما بدیم
عوضش
اون خوبه


و من
دلم آروم بود
آروم ترم شد



نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 10 اردیبهشت 1396
نظرات



یهو خاله زهرا راه رفتنشو تند کرد و گفت:

تا بابای طه نمازشو بخونه ما هم بریم یه ذره تو مسجد بنشینیم ابنجا همه نیمکتا خیس شده 
بعدم گفت:
 مث اینکه اینجا زیارتم هست

 بریم ببینیم چه زیارتیه؟

 اینو گفت و اصن نگاه نکرد ما دنبالش میریم یا نه؟

وقتی از پله ها رفتیم بالا من که نه پام درد می کرد نه کمرم یه کم سخت از پله ها رفتم بالا و تا اومدم دو کلمه با خواهرزاده حرف بزنم خاله زهرا اومده بود  بیرون و داشت کفشاشو  می پوشید 

یه جوری ام با امامزاده حرف می زد که من و مانا مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم. داشت بهش می گفت:

 یا شازده قاسم من تا حالا نمی شناختمت حالا که پیدات کردم دیگه فراموشت نمی کنم 

بعدم با خوشحالی گفت:

 شمام  برین زیارت کنین ان شاالله دوباره قسمت بشه بیاییم اینجا من یه نذرم به دل گرفتم براش...


اصن نه گفت پام نه گفت کمرم خیلی هم راحت تر راه می رفت ....





نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 8 اردیبهشت 1396
نظرات


نم نم بارون بود که از خونه زدیم بیرون

بابای طه گفت هر جا دوست دارین پیاده شین فقط یه جایی باشه که من بتونم نمازمو بخونم

اولین پارکی که رسیدیم گفت اینجا خوبه؟

 خاله زهرا گفت اره اون طرفشم مسجده شما می تونین نماز بخونین 

پیاده شدیم و چند قدمی راه رفتیم

هوا حرف نداشت 

به خصوص که حالا بوی سبزه ها قشنگ حس می شد

خواهرزاده گفت خوبه بریم اون طرف تر ببینیم چه جوریه؟

دو قدم رفته و نرفته خاله زهرا برگشت گفت مسیرش خوب نیست می ترسم پام بغز پیچ بخوره و روز از نو قوز از نو بشه

اینو گفت و نگاش به مسجدی خورد که بابای طه رفته بود 

بناکرد بسم الله گفتن و صلوات فرستادن

و گفت:

به به یه زیارت قشنگم اینجا هست

من و خواهرزاده هم خنده مون گرفته بود هم دلمون براش می سوخت که پاش انقد درد می کنه که سخت راه میره ما هم دنبالش رفتیم


نشون به اون نشون که اونجا در اصل به زیارتگاه بود که نماز جماعتم برگزار می شد

....

ادامه دارد