امروز:

اصن چه جوری می شد....




خدا هوامونو داره با دعا بی دعا با اعمال بی اعمال بی آن که حتی خودمون خودمونو لایق محبتش ببینیم و کاری کرده باشیم که لگیم به خاطر این هوامو داشته


اون باهامونو
صدامونو می شنوه
دردمونو می دونه
حالمونو بهتر از هر کسی درک می کنه
تو تنهاییا
تو گرفتاریا
جایی که صدامون 
ناله مون
کمک خواستنمونو هیچ کس نمی شنوه
اون می شنوه
و به موقع به داد دلمون می رسه


اصن اگه این طور نبود
چه جوری می شد تو این دنیا با این همه دربه دری
دوام آورد؟







 


نوشته شده در : یکشنبه 28 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

تا خدا آن را ببیند




....

قاضی ختم جلسه را اعلام کرد و پرونده را به منشی‌اش سپرد. همان لحظه نگاهی به فرزاد کرد که دست مادرش را محکم چسبیده بود و گفت:«آقا فرزاد خیلی خوشحالی، نه؟» 
... فرزاد که با مادرش در حال بیرون رفتن از دادگاه بود، گفت:

«بله. خیلی خوشحالم. چند بار خواب مادرمو دیده بودم. هر بار یه نقاشی می‌کشیدم و به دیوار نمازخونه مدرسه‌مون می‌چسبوندم تا خدا اونو ببینه و مادرمو برام پیدا کنه...»


نوشته شده در : پنجشنبه 25 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

به شب نالیدن پا در کمندان



الها ، پادشاها ، بی نیازا // خداوندا ، کریما ، کارسازا
به سوزِ سینه ی پیران مظلوم // به آبِ دیده طفلان معصوم
به بالینِ غریبان بر سر راه // به تسلیم اسیران در بن چاه
به دور افتادگان از خانمان ها // به واپس ماندگان از کاروانها
به داور داورِ فریاد خواهان // به یارب یارب صاحب گناهان
به یارب یاربِ شب زنده داران // به امیدِ دل امیدواران
به امیدِ نجات بیم داران // به صدق سینه ی تسلیم کاران
به صدق سینه ی پاکانِ راهت // به شوق عاشقان بارگاهت
به شب نالیدن پا در کمندان // به آهِ سوزناک مستمندان
به حق صبر بی پایان ایوب // به اشکِ چشم چون باران یعقوب
که بر جان منِ مسکین ببخشا // درِ رحمت بر این بیچاره بگشا
بده مقصودِ جانِ مستمندان // بکن داروی ریشِ دردمندان "



نوشته شده در : پنجشنبه 25 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

شب هجران




ای شب هجران مگر تو بی سحرستی؟


نوشته شده در : پنجشنبه 25 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

داعش




گاردین:

حمله تروریستی در ایران نشان دهنده ی نفس های به شماره افتاده داعش است؟ 


چرا داعش، 

سعودی ها

و  ترامپ 

به یک اندازه از تهران برآشفته اند؟




نوشته شده در : یکشنبه 21 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

اخر پیری


زن همسایه روی جدول کنار فضای سبز نشسته بود یکی دو تا دیگه از همسایه هم رسیدند

داشت می گفت خیلی آدم باید تو زندگی ش، تنگ اومده باشه که بره بگه بیاین اولادمو دستبند بزنین ببرین زندان

پدر و مادر با هزار خون جگر تو این گرونی یه لقمه نون پیدا می کنن میدن جوون بخوره والله من نمی دونم اینا چه فکری کردند که رفتند هم دست داعش شده ن!

 پدر و مادر یه عمر خون دل خوردن حالا جلوی خاص و عام شرمنده شده به خاطر تو که یه بار سقط بشی بری پی کارت...



نوشته شده در : جمعه 19 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

به ما نمیگن....




بعضیا نه روز جنگ پیداشون بود نه روزگار غربت شهدا


الان اما کلی و نصفی مدعی شده ن که آره مملکت به هم ریخته به ما نمیگن و ....


شما اگه بهتون بگن مثلا چه می کنین؟


 شما که همین الان از خوشحالی تو پوستتون نمی گنجین که چار نفر تو مجلس و حرم امام دست به تفنگ شده ن....






طرف که تا دیروز مرده بود امروز یهو جون گرفت و دست به قلم شد و پستای دو زاری گذاست برا مردم....


غیر از اینه که بگیم خوشحاله از این قضایا؟






نوشته شده در : چهارشنبه 17 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

از لاک جیغ تا .....




گم جِش :>:
سلام
خواستم بگم امروز مهمون برنامه ی از لاک جیغ تا خدا ساعت ۶:۳۰ شبکه ی دو ، دوست خوبم شایسته جان عزیز هستن


نوشته شده در : سه شنبه 16 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

دوستان تازه: شیلنگ و درخت پرتقال




شیر حیاط چکه می کنه 

قراره وقتی لوله کش میاد شیرالات دسشویی رو راه بندازه اینم عوض کنه

حالا اون وسط کار رفته سفر

ما موندیم و یه کار نیمه کاره و یه شیر که چکه می کنه


دو سه روز پیش به دلم افتاد برم شیلنگو بذارم کنار باغچه 

آبیاری قطره ای راه بندازم


اگه بدونین درختچه پرتقال توی باغچه چه نفسی می کشه تو این رطوبت دایمی!!!!

 

گاهی میرم تو حیاط 

میرم لب باغچه 

میشینم به تماشای این دو تا 


شیلنگ و درختچه پرتقال...


احساس خوبی دارم




نوشته شده در : شنبه 13 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

ولشون کن....


تابستونا پشت بوم می خوابیدیم چون بابامسلم و خیلی از قدیمی ترها می گفتند کولر با برق کار می کنه و بدن آدمو ضعیف می کنه.
شبای تابستون هر کدوم برای خودش داستانی داشت پر از خنده و بازی و شیطنت ما بچه ها.
یه همسایه م داشتم که بچه هاشون ازدواج کرده و رفته بودند زن و شوهر اما هنوز گاهی با هم بحثشون می شد

هر چند دعواهای اونا خیلی وقتا اشک ما رو در می آورد از بس می خندیدیم

مثلا یه روز پیرمرد کلی و نصفی از دست زنش شاکی بود که چرا انقد به اولادش می رسه و زیر بالشونو می گیره. 

از صحرا برگشته بود و همین طور که تو حیاط کنار حوض داشت صورتشو می شست سر زنش داد می زد و می گفت: 

خر وقتی زایید پشتشو به کره ش می کنه سرشو تو آخور می کنه و یه چیزی می خوره اصلنم دیگه کاری نداره که کره چه می کنه اما تو از خر پست تری. ولشون کن این بچه ها رو حالا دیگه.


من و خواهر برادرم روی پشت بوم از خنده داشتیم می پوکیدیم و ننه عذرا هی اشاره می کرد مواظب باشیم صدای خنده مونو پیرمرد همسایه نشنوه.... 




نوشته شده در : سه شنبه 9 خرداد 1396  توسط : آدینه .    نظرات() .

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic