عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

به بهانه فوتبال

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 31 خرداد 1397-08:32 ق.ظ



خاله اعظم بعد از فوتبال دیده بود مودم رو خاموش کردیم پیامک داد:
بیدارین؟

: اره داریم اماده میشیم که بخوابیم کاری داشتی؟

نه، امشب کسی نبود گل به خودی بزنه باختیم


: اما همه میگن بازی قشنگ بود

عه؟ خب خداروشکر من که این چیزا رو سردرنمیارم. راستی! می خواستم بگم حالا که میرین اتاق بالا می خوابین من همه ش نگران توام میگم پله هاتون نرده نداره نکنه یهو سرت گیج بره بیفتی. خیلی مواظب باش
 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل به خودی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 27 خرداد 1397-11:21 ق.ظ



از دیروز که با گل به خودی مدافع مراکش ایران پیروز از زمین بیرون آمد یک چیز خیلی توجهم را به خودش جلب کرده. تعداد خیلی زیادی از ورزشکارها، هنرپیشه ها، آدم حسابیها و سلبریتی های ایرانی با مدافع مراکشی همدردی و دلسوزی کردند و برایش نوشتند که مرد، سرت را بالا بگیر و قوی باش. نا خودآگاه از خودم پرسیدم، کجای تمام این سالها، یک ملت (که بعد از مدتها غم و غصه از ته ته دل سرمست پیروزی بود) اینهمه برای رقیبش غصه خورده؟ مایی که شادی برایمان حکم طلا دارد و کالایی کمیاب به حساب می آید، چطور اینهمه سخاوتمندانه شادیمان را در کنار اشکهای جوانی از مراکش قرار دادیم که تا دیروز حتی اسمش هم به گوشمان نخورده بود؟

ما مردم نجیبی هستیم. شاید از بد حادثه گاهی آنقدر سرگردان میشویم که به جان هم می افتیم. اما تصویر واقعی ما این است، همین فراموش نکردن دلهره های جوان مراکشی آنهم در شادترین لحظه های زندگیمان. کاش صدایم آنقدر بلند بود که این تصویر را به تمام دنیا نشان میدادم.

#مهدی_معارف




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در سوگ ویستا

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 21 خرداد 1397-09:18 ق.ظ


خبرى تاسف برانگیز ؛


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سپرده ام به صبح

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 20 خرداد 1397-04:05 ق.ظ






شاید نباشم،
تو اما هر روز صبح 
پنجره ی قلبت را باز کن 
و "دوستت دارم" ها را 
و "صبحت بخیر" ها را 
و "مراقب خودت باش" ها را
نفس بکش.. 
سپرده ام به آسمان، 
سپرده ام به صبح...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره های مست

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 18 خرداد 1397-01:50 ب.ظ

حال آدم که دست خودش نیست !
عکسی می‌بیند، ترانه‌ای می‌شنود، خطی می‌خواند
اصلا هیچی هم نشده یکهو دلش ریش می‌شود ...!
حالا بیا وُ درستش کن !
آدمِ دلگیر منطق سرش نمی‌شود !
برای آن‌ها که رفته‌اند، آن ها که نیستند، می‌گرید ! دلتنگ می‌شود حتی برای آن‌ها که هنوز نیامده‌اند ...
دل که بلرزد دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست. این وقت‌ها انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده‌ای تا مجال عبور پیدا کنی. هم صبوری می‌خواهد هم آرامش که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می‌کند با یک اتوبوس خاطره‌های مست !

#شهریار_بهروز
@PhotoAxGram



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب گنجشکا....

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 18 خرداد 1397-01:35 ب.ظ






گنجشکا تا از خواب بیدار می شن، تند تند خوابایی که دیدنو تعریف میکنن.. نمیذارن ما بخابیم 


Join →  


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو خود بگو که کیستی؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 16 خرداد 1397-06:16 ب.ظ




جرﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﺴﯿﺤﯽ 200 ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺧﻮﺩ ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺎﯾﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ
،ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ
ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ .
ﺟﺮﺝ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﺍﺳﺖ؟ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ 1400: ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺣﺪﻭﺩﺍ،ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺷﺪﻩ . ﺟﺮﺝ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻄﺎﻟﺐ 1400ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ
ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ،ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺮﻭﯾﯽ ﺍﯾﻦ
ﻫﺪﯾﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩﻡ .
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼغه ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺯﺩﻡ ﻭ
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮔﺬﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺒﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ : ‏( ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻭﻟﯿﻪ
ﻫﻤﻪ ﮐﺎﯾﻨﺎﺕ ﻭ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺍﺳﺖ . ‏)
ﺟﺮﺝ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﻭﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺳﺮﺍﻏﺶ ﻧﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺴﯽ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ
ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ، ﺟﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺍنشمندﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﻋﻠﻤﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ
ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻋﻠﻤﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﻩ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ
ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﺏ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﺪ .
ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ
ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺁﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ
ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺁﻥ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺎﺳﻒ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ
ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩﻡ ..
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻡ ﻧﮕﺮﺷﻬﺎ ﻭ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﻘﻬﺎﯼ
ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺍﺯ ﻋﻠﻮﻡ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺸﺪ .
ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ 200 ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ
ﺭﺍﺑﺨﻮﺍند...

ﭘﺸﺖ ﺟﻠﺪ ﻛﺘﺎﺏ ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﺴﻴﺤﻰ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ :
O'Ali,
If I say you're superior to Jesus Christ, my religion
cannot accept it!
If I say he's superior to you, my conscience won't
accept it!
I don't say you're God!
...So, tell us yourself, o'Ali:
Who are you !?
" ﺍﻯ ﻋﻠﻰ !
ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺴﻴﺢ ﺑﺎﻻﺗﺮﻯ ،
ﺩﻳﻨﻢ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﺩ . !
ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ ،
ﻭﺟﺪﺍﻧﻢ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﺩ . !
ﻧﻤﻰ ﮔﻮﻳﻢ ﺗﻮ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﻰ ... !
ﭘﺲ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﻯ ﻋﻠﻰ :
ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻰ ؟ !



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چقد می خوابی

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 16 خرداد 1397-09:37 ق.ظ



چقدرمی خوابی
بیدار شو
دلم برای چشات تنگ شد...


سریال بچه مهندس 






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نگاه های مادرم به کل عوض شده بود

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 15 خرداد 1397-09:57 ق.ظ




سال ۷۲ یه برف تو شهرمون اومد صب ننه عذرا رفت  وضو بگیره تو حیاط پاش سر خورد افتاد استخوان رانش شکست

یه همچین ایامی 
ینی ماه رمضان بود

شب

من تو امام زاده محمد هلال ع

مجری برنامه شبی با قرآن بودم که مدرسه مون در نظر گرفته بود یکی دوتا قاری کشوری هم بودند از طرف اوقاف هم مهمون داشتیم

دیشب تا سحر

تو نوارهای کاستی که ازاون دوره دارم می گشتم و دونه دونه تست می کردم

نوار اجرای اون شب و پیداکردم

صدام قشنگ جوجه ایه

ضبط صوت ما خیلی پوکیده

امروز میرم ضبط خواهرم و می گیرم

ببینم میشه با موبایل یه تیکه ضبط کنم بفرستم اینجا؟

من بعد ازاون اجرا

اومدم خونه

دیدم بابامسلم خیییلی دل گرفته و ناراحته

نمی تونست راحت حرف بزنه

منوبرد تو اتاق

پیش مادر

و اونجا بودکه فهمیدم

مادر دیگه نمی تونه روی پاش بایسته....

داستانش مفصله

شب قدر
یه تاکسی دربست گرفتیم
حتی آژانس نبود تو شهرمون.

بابام که طفلک پادردشدید و ‌...سفر براش عذاب بود

پسرخاله م که پسرش شهید ومفقود بود وقتی دید من و خواهرم می خواهیم مادرت ببریم تهران گفت منم باهاتون میام

یه تاکسی

جلو راننده و پسرخاله بعد یه بالشت بعد من

عقب خواهرم و ننه عذرا که نمی تونست بنشینه و خواباندیم روی صندلی و خواهرم سرشو به دامن گرفته بود

شب قدر و دل گزفته و پهلوی  مادر شکسته و پسر خاله بچه اولش جوون بیست ساله ش شهید و مفقود و راننده نوار روشن کرد

روضه حضرت زهرا س و پهلوی شکسته و قبر نامعلوم و .....

آقا ما همه داشتیم از گریه جون می دادیم اما هیچ کدوم زبونمون نمی گشت بگیم روضه رو خاموش کن

این شبا

همه ش

اون صحنه ها رو مرور می کنم

فاطمه مشهد:
وقتی پهلو میشکنه آدم نمیتونه راه بره؟

... hoseini:
یه استخون توی ران پا هست شبیه قاشق

منم دارم گریه می کنم

فک کن سر قاشق داخل لگن قرارمی گیره و دسته ش میاد داخل ران

اینجوری ارتباط بین لگن و پا برقرارمیشه

وقتی این سر قاشق

با ضربه

بشکنه

دسته قاشق

توی ران

هست

اما دیگه ارتباطش با لگن قطع شده

اینجا میگن فلانی پهلو ش شکسته

من

عاشق روضه مادربودم

از دانش اموزی

چنتا نوار کاست درجه یک

روضه مادرداشتم

و گاهی وقتی قالی می بافتم

ایناروگوش می کردم

زمزمه می کردم و اشکی و ...

اما

از وقتی پهلوی ننه عذرا شکست

دیگه هیییچ وقت

نتونستم روضه گوش کنم

چون

دیدم پهلو شکسته ینی چی؟

نگاه های مادرم

به کلی عوض شده بود

یه قمری در نظر بگیر

که جفت بالش

یهو بشکنه

نگاهش....

دیوونه ت می کنه

صب کن من گریه م آروم نمیشه

.....

ننه عذرا رو بردیم بیمارستان بقیه الله الاعظم عج

چهارده شبانه روز

بستری بود

جراحی شد
نگاه های مادرم

به کلی عوض شده بود

یه قمری در نظر بگیر

که جفت بالش

یهو بشکنه

نگاهش....

دیوونه ت می کنه

صب کن من گریه م آروم نمیشه

.....

ننه عذرا رو بردیم بیمارستان بقیه الله الاعظم عج

چهارده شبانه روز

بستری بود

جراحی شد

من معلم بودم،

سه شبانه روز یه نفس موندم پیشش

اما باید می اومدم به کلاسام می رسیدم

من که اومدم

خواهرم

چهارشبانه روز موند

اونم تازه استخدام شده بود

و باید می اومد شهرمان تو بیمارستان کارمی کرداون که اومد باز من رفتم

سه شبانه رو دیگه موندم

و بعد اون چهارشانه روز

هیچ کدوم

دیگه کفش نمی تونستیم  بپوشیم

پاهامون به شدت ورم کرده بود

با دمپایی می رفتیم سر کار

والبته

با دلی گرفته

که ایامادر

خوب میشه؟

هرکدوم

می اومدیم خونه

بابامسلم سراغ احوال می گرفت ببینه حال مادرچطوره؟

دفعه دوم

که من اومدم

و خواهرم پیش ننه عذرا موند

وقتی رسیدم خونه

بابا

برعکس

حال مادرم و نپرسید

تا منو دید

با خوشحالی گفت:

فاطمه

دیگه غصه نخور

مادرت

خوب شده

من

خواب دیدم

اما نگفت چه خوابی

بعد که ننه عذرا

مرخص شد

آوردیم ش خونه

یه بار حرف جراحی و ....شد

گفت:

وقتی به هوش اومدم

دیدم به نوجوون

خیلی خوش چهره

با عمامه سبز

کنار  تختم ایستاده

مراقب منه

خواستم تو چهره ش دقیق بشم

ببینم کیه؟

انگار خواب دیده باشم

دیدم اصلا همچین کسی اونجا نیست

نمی دونم خواب بودیابیداری

باز دیدم کنارتختم ایستاده

اروم

بی آنکه یه کلمه حرف بزنه

من

تو دلم گفتم

ما هیات محله مون

هیات قاسم بن الحسن ع هست

حتما این نوجوون خوش چهره با عمامه سبز حضرت قاسم هستند

...

مادرم

شفا گرفت

و هیچ کس

باور نمی کرد

این زن

ازاون سال

ینی سال ۷۲

تا ۸۵

بدون دارو

بدون عصا

زندگی کرد

....

حیفم اومد یادنکنم

یه همچین روزا و شبایی بود....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیلی تشنه ت شد؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 12 خرداد 1397-04:55 ب.ظ




بعضی روزا
نزدیک افطار 
می بینم سیدطه
کلی ساکت می شه

هر دفع به یه بهانه میرم اتاقش


دیروز هم امتحان داشت هم کلاس
هوا هم گرم تر از روزای قبل بود

غروب
رفتم کنارش
گفتم:
امروز خیلی گرم بود
خیلی تشنه ت شد؟

گفت: نه زیاد

دست گذاشتم به گردنش
آتش بود...

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2