عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

شکایت دارم

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 26 تیر 1397-05:24 ق.ظ




خواهرزاده بارداره و این اواخر یه مقدار مشکل پیدا کرده. وکتر قلب و ریه و .... خلاصه با دو تا اکو رفته پیش یه متخصص زنان و زایمان که تو بیمارستان هم باشه و اگه قرار باشه مشکلش حاد بشه بستریش کنه


خانم دکتر اولا که اجازه نداده این طفلک با همراهش بره ویزیت بشه بعدم همینکه شنیده این آدم تو این هشت و نه ماه مریض فلان خانم دکتر بوده نامه اون دکترو می کوبه روی میز و بنامی کنه داد زدن سر این بنده خدا که هنوز یه هفته وقت داری تا زایمانت و برای چی حالا پاشدی اومدی و ...؟
خلاصه یه جوری سر این بینوا داد و بیداد کرده که این بیچاره شوکه شده و دیگه نتونسته یه کلمه حرف بزنه


خانم دکتر تازه به خودش اومده و به منشی ش گفته بگو همراه این مریض بیاد....



خاله اعظم که این ماجرا رو می شنوه پامیشه میره مطب به منشی میگه میخوام با خانم دکتر صحبت کنم ک بگم خواهرزاده م تو ریه ش لخته داره و با دو تا اکو اومده پیش شما چطور به خودتون اجازه دادین سرش داد بزنین؟
منشی گفته دکتر سرش شلوغه نمی تونم بذارم بری پیشش. خاله میگه اصن پول ویزیت میدم به عنوان یه مریض برم ببینمش منشی میگه امروز دیگه نمیشه و نوبت نداریم خاله میگه حداقل چنتا کلمه حرف بهتون می گم بهشون بگین منشی قبول می کنه.


خاله میاد خونه بقیه ماجرا رو از زبان خودش نقل می کنم:
اا



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواهرانه... دو

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 تیر 1397-02:34 ب.ظ




اولش که احساس ناراحتی کردم تا یه هفته هیچی نگفتم
بعد به فکر افتادم یه دکتر برم و چون تازگی ورزش می کنم لااقل یه جوری باشه که خاطرم جمع باشه ورزش کردن برام ریسک نداره


دکتر که خواستم برم به خاله اعظم نگفتم با واسطه متوجه شد اما نه سراغی گرفت نه حتی زنگ زد بپرسه دکتر رفتی چی شد و نتیجه چی بود.


می دونستم دلش به این کار نمی رسه و گفتم صبر می کنم تا خودش حرفش رو بزنه


چند روز بعد زنگ زد به بهانه اینکه فلان وسیله رو که برای آشپزخونه ت خریده بودم خوب بود و ازش راضی هستی؟ بعد یواش یواش حرف رو کشوند سمت اصل موضوع:
میگم دکتر رفتی چی گفت؟

: هیچی یه سری عکس و آزمایش نوشت و تهش گفت مشکلی نداری

خب حالا زنگ نزنی به ایران تا تیران بگی مشکلی نداشتم مردم چشم می زنند اگرم کسی پرسید بگو الحمدلله یه مدت نسخه رفتار می کنم ببینم چی میشه


باخنده گفتم:

باشه چشم


کمی عصبی شد و گفت:
هر چند تو تا الان معلوم نیست به چند نفر گفتی که مریضی ت چیز مهمی نبوده











داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داروی عدالت

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 18 تیر 1397-04:08 ب.ظ


...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو خوزستانی نیستی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 10 تیر 1397-09:57 ق.ظ





‏تو #خوزستانی نیستی!
‏جنگ که تموم شد برگشتی سر خونه زندگیت
‏ولی اون موقع تازه اول بدبختی مابود ،
‏نه کار بود،
نه آب بود،
نه برق بود !...
به خدا ما چیز زیادی نخواستیم. گفتیم بریم تو جزیره ای که سرمون تو لاک خودمون باشه.
کار باشه، امنیت باشه، آب باشه...

#دیالوگ
‌#ارتفاع_پست 

@mahomahi


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اصلا بعضی آدم ها...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 8 تیر 1397-05:39 ب.ظ



اصلا بعضی‌ها آمده‌اند که معجزه‌ی زندگی آدم باشند.
می‌آیند که وسط بدبختی‌های روزمره‌ت، برای لحظاتی هم که شده پرت شوی وسط خوشبختی.
می‌آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف می‌زنی، از اینکه او را داری که اینطور یک جفت گوش شده برای شنیدن حرف‌هایت، کیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند.
اصلا بعضی‌ها انقدر با خودشان معجزه می‌آورند که اگر یک روز نباشند، همین نبودنشان می شود بزرگ ترین درد زندگی. دردی که هیچ معجزه‌ای نمی‌تواند کمرنگش کند... .

#آنا_جمشیدی
 @mahomahi


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کجابی؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 3 تیر 1397-09:48 ب.ظ




خداجونم
بازم سلام
بازم دلم برات تنگ شده
بازم ازیه چیزایی رنجور شدم
زخمی شدم
قلبم 
دیگه مث قبلا نیست
درد می گیره
نفس 
کم میارم
الان
تو کجایی؟
من اینجا م

.....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کارت هوشمند با یقه داغون

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 2 تیر 1397-08:55 ق.ظ


اول صبح اومدیم اداره پست
برای کارت ملی هوشمند
تقریبا بیست نفر دیگه م اومده ن
یه اقا اومده یقه ش داغونه
انگار هز تو رختخواب در اومده پیراهنشو انداخته رو خودش دویده بیرون
هی خواستم بهش بگم میخوای عکس بگیری درست کن 
الان برگشت باخانمش
دلم رو سفت کردم به خانمش گفتم عکس گرفتین هنوز؟
باخوشحالی گفت:
بله تموم شد 

یقه شوهره هنوز پوکیده ست


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()