امروز:

عیدتون مبارک!



خاله اعظم زنگ زده:
 می گم تو هم نگاهت به خونه همسایه می خوره دلت می سوزه؟
-آره بالاخره می بینم بعد از عمری کارگری بچه هاشونو زن دادند و برای اینکه پول نداشتند خونه یا زمینی براشون  بخرند توی حیاط خونه شون گود برداشتند  و دو تا اتاق سر هم کردند من هروقت از پنجره نگاهم به خونه شون می خوره دلم می سوزه
:این که هیچی؛من درگشته هیچ وقت حرف نمی زدم اما حالا که اینها بنایی می کردند  از بس این بنایی سروصداش اذیتم می کرد گاهی می گفتم کی میشه این کار تموم بشه؟ من خدا می دونه دلم می خواست کارشون درست وحسابی و با دل خوش تموم بشه دوست نداشتم یهو انقد همه چی گرون بشه که این بندگان خدا همین دو تا اتاق بدون شناژ و معمولی رو توی ساختنش بمونند و کار نیمه کاره رها بشه حالا هروقت نگاهم از پنجره به این خونه می خوره خدامی دونه پنداری مار به جگرم می زنه میگم خدایا یه دری واکن این طفلکیا این دوتا اتاق رو تموم کنن بچه هاشون بیان توش بنشینن و عروساشونو بیارن...

میگم:الهی آمین ان شاالله که به زودی وضع دلار خوب بشه و گره از کار اینها هم وابشه
میگه:
من از یه چیز دیگه م دلم می سوزه دلم از این می سوزه که اینقدر سروصداهاشون رو تحمل کرده بودم تا اون یکی دو روز آخر که کار می کردند از بس خسته شده بودم از سروصدای صبح و شب و ووقت و بی وقتشون اون اواخر گاهی زیر لب غر زدم حالا که گرونی شد و اینا حسرت به دل موندند و کارشون خوابید میگم کاشکی زبونم لال می شد و غر نمی زدم که حالا هروقت نگاهم به خونه شون بخوره اینقد دلم بسوزه هیچ کاری هم از دستم برنیاد.. راستی! به حساب زنگ زده بودم عید قربان رو بهتون تبربک بگم...


نوشته شده در : چهارشنبه 31 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

همین یه دونه مونده قیمت قبلی




میری مغازه 
دست رو هر چی میذاری مغازه دار میگه:
همین یه دونه مونده اگه الان بردارین به قیمت قبلی حساب می کنم سری بعد سی و پنج درصد میاد روش...


چرا اخه؟ اینجوری اگه نخواد گرونی هم بشه خودمون اصرار داریم همه چی رو گرون کنیم الکی میگیریم انبار می کنیم چو میندازیم که نیست
که  تموم شد
چرا آخه؟





نوشته شده در : دوشنبه 22 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

شکرانه



شب از نیمه گذشته باشه 

ساعت دو و نیم صبح بری توی حیاط و از سیاره زحل که تازه ازش یه چیزایی شنیدی عکس بگیری و
شیلنگ برداری اون دوتا درختچه انار و انجیر توی باغچه رو آب بدی و نگاهت به آسمون بخوره و اون همه ستاره قشنگ رو ببینی که دارن بی صدا برات چشمک می زنند...

و یادی کنی از بابامسلم که عاشق دار و درخت بود و از ننه عذرا که عاشق آسمون و ماه و ستاره هاش بود....


اینا همه حس خوبه و حتما شکر داره...


نوشته شده در : یکشنبه 21 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: شکرانه ، منه عذرا.بابامسلم ،

سکه فروختن چیه دیگه؟




خاله اعظم زنگ زده:
من کاری به چیزای دیگه ندارم اما مردم نمی گم هنه شون اما خب همین ها تو شرایط سخت از توشون چه دزدان و چه بی رحم هایی که درنمیاد 


مثلا این همه نخبه های ما و دانشمندان هسته ای رو کی شهید کرد؟ ترامپ که اون سر دنیاست اون مث شیطونه وسوسه می کنه اما اینا اینجا خودشون با عقل خودشون واقعا انتخاب می کنن که بد باشن و نقشه های اونا رو اجرا کنن

دانشمندان هسته ای رو همین جا ازمیون همین مردم یه کسانی خیانت کردند و به شهادت رسوندند

من هر چه فکرمی کنم نمی فهمم سکه فروختن به این موجودات چه معنیی داره؟...



نوشته شده در : شنبه 20 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

چند چندیم الان؟


میگن ایران قراره رتبه پونزدهم اقتصاد جهان رو بگیره


اقتصادی که این همه دزدی رو تونسته تحمل کنه حقش رتبه اوله بابا، پونزدهم چیه

✍درویش
ʟᴇᴏɴ
@weed_lash


نوشته شده در : شنبه 20 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

قصد ده روزه



این فصل سال که میشه همه ش فکر مشهد میاد سراغم
میدم به بچگیام
اون وقتا که شاید هشت نه سال بیشتر نداشتم

کم کم کند گرما شکسته می شد و حرف اسم نویسی توی مدرسه بود و نگرانی بزرگم این بود که امسال کی معلمم میشه و با کدوم یک از دوستان قبلی توی یه کلاس می افتم


بعد هم بار و بندیل و سیخ و سه پایه و لحاف و تشک می بستیم که بریم مشهد

مشهد
مشهد
مشهد...
آخ که چه روزایی دلخواهی بود اون روزها
روزایی که خاطرم جمع بود همه چی روبراهه دلم آروم بود و می دونستم قرار نیست اتفاق بدی بیفته
همه مدتی که اونجا بودیم و بابامسلم و ننه عذرا به قول خودشون قصد ده روزه می کردند که نمازشون شکسته نشه ناهار و شاممون نون و پنیر و خربزه مشهد بود یا نون و پنیر و انگور گاهی هم منو تغییرمیکرد به نون و پنیر یا نون و انگور یا نون و خربزه بدون پنیر...

همه چی عالی بود
بازار احسان
انواع و اقسام النگو انگشتر جانماز و روسری

 


نوشته شده در : جمعه 19 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

به وقتش....




خاله اعظم زنگ زده:
آدم به قرآن درمی مونه از دست این مردم. اصن بذار یه چیزی ازت بپرسم. این همه زن و بچه و ادم بی دفاع و بی گناه که اول انقلاب با بمب و ترور کشته شدند اینا رو کی کشت؟ ترامپ که معلوم نیست اون زمان کدوم قبرستونی بود بعدم یادته زمان جنگ مردم بچه هاشون و می فرستادند جلوی توپ و تانک عراق بعد یه عده اینجا هی غر می زدند و هرچه تو انبارهاشون داشتند دولا معنا به مردم بدبخت فروختند هی پول روی پول گذاشتند و ی دل مردمو خالی کردند..
دوباره حالا همون بساطه خدا می دونه وقتی اخبار گفت یه نفر رفته با شناسنامه یه نفر که مرده بوده چند هزارتا موبایل خریده انبار کرده موبایل گردم بشه بفروشه انقد ناراحت شدم که گفتم خدا از سرشون نگذره آخه این پولا رو میخوان برای تو قبر؟ برای زندگی شون که انقد دارم که خودشونم نمی دونم چه جوری خرج کنن....



حرف شهدا رو که اصن نزن اینا یه عده آدم انتخاب شده بودند که هر داشتند و نداشتند فرا کردند حالا یه عده با این رفتاراشون به اونا هم خیانت می کنم


ببخش انقد دلم گرفته که نمی تونم چیزی نگم اما مردم ما همچنین بهترین مردم دنیا هم نیستند به وقتش خیلیا بد امتحان می دن....


نوشته شده در : چهارشنبه 17 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

لطفا انقد قهر...


مخاطب عزیزی که بیش از شش ماهه وبلاگتونو بستین 

من شما رو خوب یادم هست و خوشحالم که بهم سرمی زنین


لطفا انقد قهر نکنین 


نوشته شده در : شنبه 13 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

اومدی چت...



اومدی چت
و بی مقدمه بناکردی از خاطرات دور نوشتن 
از بچگیامون
از بستنی ها و آلاسکاهای اون دوره
از مردی که نون بربری می گذاشت ترک دوچرخه و صبح ها می اومد توی کوچه ها اونا رو می فروخت 


یاد حیاط خونه همسایه و حوض آب بزرگش که بچه ها توش آب تنی می کردند و پیرمرد همسایه که بیشترمون ازش می ترسیدیم....
یاد بچه گربه هایی که وقتی دنیا اومده بودند چشماشون یه جوری بود که فکر می کردیم همشون کورند....



تو از خاطره هات گفتی و من ادامه شو نوشتم

حالا ساعت نزدیک چهار صبحه و من بعد از کلی گریه و البته دعا در حقت هنوز خوابم نمی بره و بی قرارم


تو
چه وضعیتی داری
تا کی نمی تونم ببینمت؟


نوشته شده در : شنبه 13 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

نگرانم....



هیچ وقت 
نه دوره انقلاب

نه زمان جنگ


انقد نگران نبودم 

که الان هستم


خدایی با این وضع ارز و طلا

چی می خواد بشه؟


نوشته شده در : دوشنبه 8 مرداد 1397  توسط : آدینه .    نظرات() .

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic