تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب آذر 1397
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

منم همینطور

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 23 آذر 1397-11:27 ق.ظ




... حسینی:
وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد، پلک نزدم... هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد... وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد. گفت چه دورانی بود! یادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا... سرم رو تکون دادم و گفتم منم همینطور! گفت من از بچه های اون دوران خبر ندارم ، تو چی؟ گفتم منم همینطور!
تو چشمام نگاه کرد و گفت راستش من خیلی ناراحتم از اتفاقی که بینمون افتاد، من همیشه دوست داشتم... یه لبخند زدم و گفتم منم همینطور! گفت تو اصلا منو شناختی؟! سرم رو دادم بالا و گفتم نه! گفت منم همینطور!!
وقتی داشت می رفت بهم گفت هنوز می نویسی؟! گفتم آره ، توام هنوز نقاشی می کنی؟ گفت آره...
بغلم کرد و گفت امیدوارم ده سال دیگه باز همدیگه رو ببینیم ... گفتم منم همینطور!! رفت ... چشمام رو بستم و به این فکر کردم که ما ده سال پیش قول داده بودیم همه چی رو فراموش کنیم ... ولی یادش بود... منم همینطور!!!

#حسین_حائریان

@mahomahi
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat
InsertFromFileManager



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماریا

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 22 آذر 1397-06:43 ق.ظ

... حسینی:
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم 
 که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد.

ماریا ... ماریا ... و بعد جلو چشمان من مُرد. 
به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد.

 من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. 
سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد.

 حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. 
چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. 
ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. 

جنگ بدترین فکر بشر است 
 از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با  هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... 
چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند.
 میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند.

 آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند.
 سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند 

 کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. 
بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند.
 راحت‌تر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.

#آندره_مالرو

https://t.me/joinchat/AAAAAEOlE7MXbZgFDhnMQw



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تولد عشق

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 18 آذر 1397-04:57 ب.ظ







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مثلا من برایت...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 16 آذر 1397-05:16 ب.ظ




مثلا من برایت دامن پلیسه دار بپوشم و موهایم را مدل گوگوشی درست کنم...
چای ذغالی دم کنم برایت با هل ودارچین وبا استکانهای کمر باریک بچینمشان روی کرسی!

خسته به خانه برگردی و مرا به آغوش بکشی..و من غر بزنم که روزها خانه بدون تو زیادی سوت وکور است.. و در نهایت نتیجه بشود اینکه خانه به چندتا شبیه تووو نیاز دارد..دقیقا همان قدر دوس داشتنی!

مثلا تلویزیون و ماهواره نباشد، بنشینی قید بالای کرسی، عینکت را روی بینی ات جابجا کنی و با پیچ های رادیو بجنگی برای گرفتن اخبار و من دلم ضعف برود برای خطوط پیشانی ات...

مثلا بجای کافه گردی، بهمن باشد و برف ببارد و هوس آبگوشت دست پخت مرا بکنی!

مثلا انقدر درگیر تلگرام و اینستاگرام و ولنتاین نباشیم... لاکچری ترین کادوی تو "گل سر"باشد و من برایت"شالگردن"ببافم!

مثلا ماشین و دور دور کردن وجود نداشته باشد،بهار بشود و کل کوچه باغ های خاکی شهر را باهم قدم بزنیم و بوی بهارنارنج مستمان کند..


مثلا وقتی زیر درخت پر شکوفه ای نشستی من انقدر درخت را تکان بدهم که باران شکوفه ببارد بر سرت و غر نزنی که موها و لباسم کثیف شد...

مثلا این همه پلنگ و داف دورت نباشد و هر روز بیشتر عاشق سادگی ام شوی!

مثلا انقدر"دوستت دارم"و"عاشقتم"از دخترها نشنیده باشی که دلت برای"دوستت دارم"گفتن های من ضعف برود!

مثلا "دوووووستم داشته باشی"!!!

#الناز_شهرکی
@mahomahi
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat
InsertFromFileManager



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داد از جفا و بیداد

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 11 آذر 1397-11:44 ب.ظ




خب به بعضی ها هم باید گفت خسته نباشید این همه جفا کردید 
لطفا یه کم استراحت کنید براتون خوبه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اومده چت

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 8 آذر 1397-04:16 ب.ظ



اومده چت
 میگه: آخ که چقد دلم برات تنگ شده بود خیلی وقته دیگه با هم چت نکردیم 
میگم:
فدات دل به دل راه داره منم دلم برات تنگ شده بود
یه ایموجی قلب گذاشته رفته
الان دو هفته ست هیچ خبری ازش نیست



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منم این کتابو دارم که

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 3 آذر 1397-09:26 ق.ظ



اومده بود چت.  می گفت:
دیشب باز خواب کربلا رو دیدم
رفته بود بالای پشت بودم نزدیک گنبد حتی دست کشیدم به گنبد خوشگلش...
گفتم:
تو
هنوزم دلت اونجاست
عین خاله اعظم
از وقتی از پیاده روی اربعین برگشته داره پاشو پانسمان می کنه و هی خمیر بهش می بنده خمیر نخود و زرده تخم مرغ خمیر زردچوبه تازه دیروز پریروز می گفت:
اصن نفهمیدم یه لحظه چی شد از گیت های بازرسی که رد شدیم چادرم گرفته بود به چرخ یکی از این گاری ها یه نفر اومد چادرمو آزاد کنه چادرمو کشید من پرت شدم با صورت خوردم زمین 
می گفت:
بعد از این همه وقت تازه پای سالمم دردش بیش از این یکیه که ضرب خورده
نگاه کردم دیدم یه کتاب روی مبلشه: *عربی در سفر*
بهش می گم: این چیه؟ منم این کتابو دارم که
میگه:
باشه خریدم خودم داشته باشم گاهی چهار تا کلمه بخونم اربعین دیگه که برم راحت باشم...


نگاه به پاهاش می کنم
جفتش رو خمیر گرفته و بسته...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()