تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب اردیبهشت 1398
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

زنگ زدی

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 31 اردیبهشت 1398-08:10 ب.ظ




زنگم زدی امشب
حرفات عادی بود و مث همیشه کمی سربه سرم گذاشتی و وقتی با صدای بلند خندیدم گفتی الهی همیشه دلت خوش باشه و از ته دل بخندی‌‌...

بعد تولد امام حسن علیه السلام رو تبریک گفتی و گفتی طرف شما هم بارونه؟  گفتم اره گفتی طرف شما هم رعد و برق شد و برق خونه تون قطع شد؟ گفتن رعد و برق بود اما برق خونه قطع نشد 
گفتی:
اینحا برق قطع شد اما یه شمع داشتم روشنش کردم و توی نورش گشتم و گشتم تا شماره تو پیدا کردم الانم خوشحالم که صداتو شنیدم...


اخر تلفن هم با شوخی و خنده تموم شد


آخ که چقدر دلم برای یه همچین لحظه هایی تنگ شده بود 
یه صحبت دلخواه
یه محبت بی دریغ
چهار تا کلمه حرف دلی...
الان انگار روی ابرها سیر می کنم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خندید و گفت: پول ندارم...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-10:18 ق.ظ




خاله اعظم وقتی حقوق پرستاریش میاد یه وقت می بینی روزی سه بار میره بازار 
این که هیچی
خریداش دیدنیه
دیروز اینا رو خریده بود:
سه تا شلوار تو خونه ای برای دختر پونزده ماهه 
یه لباس حریر دامن چین دار هم بود 

می گفت:
برای بچه فلانی خریدم این دفه که رفتم خونه شون دیدم شلوار تو خونه ای های بچه شون دیگه براش کوچک شده این لباس حریرم بیست و پنج تومن خریدم یه وقت خواستند برن مهمونی تنش کنن خوشگله

...


آخر برج که میشه کلا دیگه بیرون نمیره یه بار حرف شد خندید و گفت:
دیگه پول ندارم کجا برم؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گاهی یادم میره...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-10:13 ق.ظ




گاهی میریم خرید رفتار خونواده ها با بچه ها رو که می بینم خیلی دلم می گیره
وقتی یه پدر جلوی مردم سر زن و بچه ش داد می زنه و میگه:
 چه خبره هی اینو بخر اونو بخر ندارم بابا ندارم ندارم 
و وقتی بی اختیار برمی گردم می بینم دو تا ماکارونی و شامپو گذاشته اند توی چرخ خرید و حالا بچه خواسته یه بسته بیسکویت ورداره و بابا اینجور به داد اومده میگم خدایا چه برسر مردم اوردند؟

گاهی یادم میره چی می خواستم بخرم....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدم اول

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-12:48 ق.ظ




انسان آهسته آهسته عقب نشینی میکند،
 هیچکس یکباره معتاد نمی شود،
 یکباره سقوط نمی کند،
 یکباره وا نمی دهد،
 یکباره خسته نمیشود،
 رنگ عوض نمیکند،
 تبدیل نمیشود و ازدست نمی رود،
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه میکند؛
 قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم  
شک نکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

 #نادر_ابراهیمی


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنهایی

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 اردیبهشت 1398-11:10 ق.ظ




یه وقت‌هایی، یه گوشه‌هایی از دنیاتون رو قایم کنید و پیش خودتون نگه‌اش دارید! 

یه آهنگ‌هایی رو تنهایی گوش کنید، یه فیلم‌هایی رو تنهایی نگاه کنید، یه خیابون‌هایی رو تنهایی قدم بزنید

 شاید بعدها، 

لازم بشه 

آدم تو گوشه‌هایی از زندگی‌اش باشه که 

اونو یاد هیچ‌کس نمی‌ندازه... 


 @medadrangi2



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من هم باید ترک کنم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 اردیبهشت 1398-11:00 ق.ظ




پیرمرد جواب داد: 
" من هم باید ترک کنم. من هر روز فقط دو نخ سیگار می کشم، برای همین نباید زیاد سخت باشد. اما می دانی، رفتن به مغازه برای سیگار خریدن و آمدن به این جا برای سیگار کشیدن، خودش کمک می کند وقت بگذرد. من را به تحرک وا می دارد و نمی گذارد زیاد فکر کنم."  

گفتم:
 " یعنی می گویید برای سلامتی تان سیگار می کشید؟" 

 پیرمرد با نگاهی جدی گفت:
 " دقیقاً." 

 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامهربانی اقتصادی

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398-03:43 ب.ظ




وقتی اقتصاد حرف اولو بزنه
محبت حرفی برای گفتن نداره


این روزا وقتی می خریم چهارتا خرده ریز برای خونه بخریم
 خودمون یه طرف 
از دیدن حال و روز مردم واقعا دلم می گیره



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بچه گنجشک هفت ساله شد

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398-08:17 ق.ظ



یه همچین روزایی بود سال ۱۳۹۱ رفته بودیم مشهد و توی رواق امام خمینی با خانم صداقت استاد عزیزم قرار ملاقات داشتم.
از این دیدار که بعد از چند سال دوباره همدیگه رو می دیدیم لحظه های قشنگی به خاطرم موند از جمله وقتی همدیگه رو توی صحن دیدیم و بارون می اومد.


یه نماز مغرب و عشا هم به جماعت کنارش خوندم و بین دو نماز نمی دونم چی شد که یاد ننه عذرا و بابامسلم افتادم. چیزهایی که از ذهنم گذشته بود برای خانم صداقت گفتم. دقیق گوش کرد و بعد اروم و مهربون گفت:
وبلاگ بزن و اینا رو که میگی بنویس...
وب نویسی من اینجوری شروع شد و اینکه موضوع وب رو "لحظه هایی از زندگی" انتخاب کردم برای همینه که از خیال ننویسم و چیزایی رو که دیده ام یادداشت کنم.


قصدم از نوشتن این وب نه تعریف و تمجید بی مورد از کسی است نه میخوام از کسی بت بسازم تنها و تنها دوست دارم رفتارهای قشنگی که دیده ام بنویسم تا موندگار بشه و با گذشت زمان رنگ نبازه و فراموش نشه....


بعضی اخلاق و رفتارها اگه نباشه زندگی یتیم میشه... 







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیدم افطارم که میشه...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-05:54 ب.ظ




می خواستم بگم سحر که میشه دلم برای ننه عذرا تنگ میشه و برای بابامسلم و خاله اقدس.

دیدم افطارم که میشه خیلی جاشون خالیه

همین جوری توی طول روز هم میرم یه باغچه یا چهار تا گلدون آب بدم دلم هواشونو می کنه.

خداجونم
ینی بازم از این آدما به دنیا میآن؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نفس بریده خدایا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-03:24 ق.ظ





       


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5