تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب خرداد 1398
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

ما قول داده ایم

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 19 خرداد 1398-08:18 ب.ظ




ما به زندگی قول داده ایم
 اگر زورت به تحریم ها نمی رسد، 
اگر سیاستمداران به حرف هایت گوش نمی دهند، 
اگر نه اقتصاد درست می شود، نه حکومت، نه دولت، نه مردم؛
 اگر افسردگی و ناامیدی و بیچارگی خزیده توی رگ‌هایت و هر روز بخشی از تو را می جود
 و تو هر روز کمتر از دیروز زنده ای؛ 
اگر نه پول روانشناس داری نه اعتقاد به دارو ؛
 بلند شو برو عطاری محل یک سیر بذر شاهی بخر شش هزار تومان و یک کم تخم گشنیز هم و آنها را توی گلدان هایی کوچک بکار.

 هر چقدر هم که اوضاع خراب باشد شاید یک پنجره داشته باشی با کمی نور.
 این همه خاک را هم که هر روز بر سر می کنیم، کمی اش را در گلدان بریز و چند قطره آب، همین.

 چند روز بعد با خودت می گویی یعنی من از این بذرهای کوچک هم کمترم که سبز شدند! امیدواری و سماجت درسی ست که من از بذرهای کوچک می گیرم. هر چقدر جامعه تلخ‌تر شود مصاحبتت را با گیاهان بیشتر کن، آنها بیشتر از آدم ها راز بقا را می دانند.

 آنها غر نمی زنند، آنها می رویند. ما که به مشتی بذر شاهی و گشنیز دلخوشیم نه به خاطر این است که مبتذلیم و نادان 

و نه به خاطر این است که اخبار گوش نمی دهیم؛ 

ما به روییدن و رویاندن پایبندیم چون به زندگی قول داده ایم که زندگی کنیم،


 ما به خود وفاداریم و هیچ چیز و هیچکس باعث نخواهد شد که به زندگی خیانت کنیم. ما سر قول خویش مانده ایم.

 #عرفان_نظرآهاری



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای شوهرم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 17 خرداد 1398-08:15 ب.ظ




 یه بار اون وقتا که ارزانی بود و خیلی خوشحال بودبم با خواهرزاده ها رفتیم سینما لواشک و پفیلا برده بودیم

یه پسر چهارپنج ساله از چند ردیف اون ورتر تو این تاریکی ما رو دید و هر جوری بود خودشو بهمون رسوند گفت:
 میشه یه لواشک بهم بدین؟

 گفتیم: بله

 یه دونه بهش دادیم گفت:
 میشه یه دونه م برا آبجیم بدین؟ 

 یه دونه دیگه م بهش دادیم با خوشحالی اون دوتا رو گذاشت جیبش و با یه معصومیتی گفت:
 ببخشین اگه بازم هست یه دونه م واسه شوهرم بدین...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عاشقان

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1398-12:40 ق.ظ




عاشقا کم خطرترین موجودات عالمن...

 اگه بهشون توجه کنی وجودشونو خرجت میکنن و تحویلشون که نگیری

 میرن تو خودشون و با کسی هم کاری ندارن


 همینقدر مظلوم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شرق بهشت

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1398-12:32 ق.ظ



بالاخره یک نفر باید گردن سرنوشت را بشکند.
 اگر هر از گاهی یک نفر، به سرنوشت دهن کجی نمی کرد، انسان، هنوز روی شاخه های درخت ها زندگی می کرد.


 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبل از توفان

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 15 خرداد 1398-10:07 ب.ظ



 قبل از توفان، لنگرهای زندگیت را پیدا کن؛ زندگی لنگر می خواهد چیزی که آدم را سر جایش نگه دارد

چیزی که نگذارد فاصله آدم از ساحل آرامش زیاد شود، 

چیزی که نگذارد امواج آدم را بکشاند به ناکجا.

 حالا لنگر آدم گاهی یک آدم دیگر است، گاهی یک فکر و اعتقاد است، گاهی ایمان است، گاهی عادت روزانه است، گاهی کار است، گاهی یک جمع دوستانه است، گاهی یک دوره خانوادگی است، گاهی یک باشگاه ورزشی است، گاهی چهار تا کتاب است، گاهی یک مشت خاطره است.

 لنگر هر کس هر چه هست فاصله اوست با سرگردانی در دریای روزگار، فاصله اوست تا گم شدن، فاصله اوست با آوارگی.
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat
InsertFromFileManager



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنوز حرفش تموم نشده...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 15 خرداد 1398-08:24 ب.ظ




خاله اعظم میگه:
سال به سال دریغ از پارسال ماه رمضان اومد و رفت یه روزه نتونستیم بگیریم قرآن هم که تا دو صفحه خوندیم چشممون درد گرفت و برامون بساط درست کرد عبادتمون همین نماز بود و والسلام. گاهی خودم با خودم حرف می زنم می گم یعنی ما لیاقت هیچی نداشتیم؟

هنوز حرفش تموم نشده که اشکاش سرازیر میشه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توی دنیا کسی هست؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 14 خرداد 1398-06:11 ب.ظ



توی دنیا کسی هست که تا به حال به او اهانتی نشده باشه؟! 

به خودِ من آنقدر تا به حال اهانت شده که دیگه از توهین کسی نمی‌رنجم.

 وقتی نمی‌توانم عکس العملی نشون بدم چه کار باید بکنم؟ 

رنجیدن مانع از این میشه که آدم کارش رو انجام بده. و اگه آدم بخواد دنبال قضیه رو بگیره وقتش تلف میشه.
 زندگی همینه دیگه !  

من اول ها از توهین مردم خیلی اوقاتم تلخ می‌شد ولی بعداً که خوب فکرش رو کردم دیدم که همهٔ اونها دل شکسته اند؛ هرکس می‌ترسه که از همسایه اش تو سری بخوره به همین جهت سعی داره که دست پیش بگیره تا پس نیفته ...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالا ماریای کوچک

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 9 خرداد 1398-09:37 ب.ظ




امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد. ماریا ...
 ماریا ...
و بعد جلو چشمان من مُرد. 
به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند
 اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. 

 حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام. جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند و شریفترین افراد اداره میکنند.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شب قدر است و من

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 7 خرداد 1398-10:04 ب.ظ




یا رب 
دعای خسته دلان
مستجاب کن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودش می دونست؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 5 خرداد 1398-10:03 ب.ظ



من از شب های احیا و  حال و احوال ننه عذرا تو اون شبا خاطراتی دارم که هرگز نتونسته م به قلم بیارم 

و البته فراموش هم نمی کنم 

اما چیزی که می تونم الان بگم اینه که ننه عذرا چند سال قبل از فوت توی برف ها افتاده و استخون ران پاش شکسته و جراحی شده بود
و به اصطلاح براش پروتز گذاشته بودند 
پروتزش مراقبت خاصی داشت و اون این بود که ننه عذرا نباید با زاویه نود درجه می نشست به عبارت دیگه نباید روی زمین می نشست و نباید نمازشو ایستاده می خوند چون تشهد روی زمین براش ممنوع بود...



اون اواخر هر چه رفتم خونه ش دیدم مشغول خوندن نمازه من دلم نمی اومد چیزی بگم یا بپرسم خودش می گفت نماز قضا می خونم...


هر وقت یادم میاد میگم ینی خودش می دونست داره میره؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2