عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

.....

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 31 تیر 1398-07:47 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خط خطیاتم قشنگه

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 26 تیر 1398-08:18 ق.ظ



نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ. 

ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ... 

ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ...

 ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ...

 ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ... 

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ!!! 

ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ.  


ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ... ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ: ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ... @Loveispublic



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنوز دلم گیره...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 تیر 1398-11:37 ق.ظ


بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخمه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلم گیره...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 تیر 1398-11:29 ق.ظ




بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخگه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تولد امام رضا علیه السلام مبارک

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 22 تیر 1398-10:55 ب.ظ




➰‏ در این بازار عطاران ‏مرو هر سو چو بی‌کاران  ‏

                به دکان کسی بنشین ‏که در دکان شکر دارد ‏



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوستی نوشته بود...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 19 تیر 1398-09:55 ق.ظ




- علاج دلتنگی زیارت است...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و هر چیز از دنیا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 18 تیر 1398-05:45 ب.ظ





وَ هـرچیز از دُنیــا، 

        شنیدنش از دیدنش بزرگ‌تَـر است...! 



 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلتنگی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1398-11:21 ب.ظ



ﺑﻌﻀﻰ‌ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻳﻢ

 ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ‌ﺁﻳﺪ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰ‌ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ ...!

 #نزار_قبانی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیست خداحافظی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1398-02:55 ب.ظ




هیچ‌چیز، هیچ وقت در هیچ کجای جهان سر جایی که باید نیست.

 اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم
 که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند.


 اسم هایی را در صفحه بیزاری که هنوز عاشقشان بودیم...


 رویا_شاه_‌حسین‌_زاده✨✨ @Loveispublic



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خونه دلتون دست کیه؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1398-10:12 ق.ظ





 شنیدی میگن ایشالله خونه دلت بزرگ باشه؟! 


بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه 
بعضیا ماشینشون ،
 بعضیا اطاقشون ،
 بعضیا دماغشون ، 
بعضیا ویلاشون ،
 بعضیا فامیلشون.

 اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..

 خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون
 اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ،

 تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن ...  

خونه دلتون بسپارین به صاحب خونه اش ❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2