امروز:

خاطره شهید




شهیدِ ناب، کسی است که بی‌سلاح و بی‌دفاع با پتیاره‌ی بدی روبرو می‌شود، آنقدر به نیروی روحی و حقّانیّتِ هدفِ خود ایمان دارد که کمترین ابراز دفاع یا بیم را بر خود حرام می‌شمارد، تا مبادا از اریکه‌ی شهادت به زیر افتد. اگر مقاومت کند، از عیارِ شهادتِ او کم خواهد شد. «شهادت» در مردم، خاصیّت پیوند دهنده و بیدار دارنده داشته. موجب برانگیختن و برافروخته نگاه داشتن وجدانِ بشریّت بوده است. خاطره‌ی شهید، همبستگی و اشتراکِ سرنوشت ایجاد می‌کند، قوّت قلب می‌بخشد. ذکر شهیدان هرجا رفته، به عنوان هشداری به کار رفته است برای برحذر داشتنِ ستمکارانِ زنده. 


 #داستان_داستان‌ها  
کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی‌ندوشن


نوشته شده در : سه شنبه 19 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خاطره شهید ،

چقد دلم گرفته خدا...




رفته بالا منبر میگه: 

میخوام براتون یه حدیث بگم خیلی گوش بدین اگه من بتونم این حدیث و بگم که نمی تونم و اگه شما بتونی بفهمی که نمی فهمی تازه اون وقت می فهمیم که هیچی نیستیم. بعدم خیلی خوشحاله که اینا رو گفته و با افتخار میگه: عجب حدیثیه این حدیث!


 چقدر دلم گرفته خدا.... چی میگن اینا؟؟؟؟ تی وی هم پخش می کنه


 @bache_gonjeshk


نوشته شده در : جمعه 15 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: چقد دلم گرفته خدا... ،

ننه! من وضو دارم؟



چند روزی بود که دیدیم پیرزن پیداش نیست خاله اعظم پرسیده بود گفته بودند رفته خونه دخترش و حالش اصلا خوش نیست. یه روز گفت میرم ببینم در چه حاله. رفت برگشت گفتم چی شد؟ چه جوری بود؟ دیدم خاله بغض کرده. گفتم: حالش خیلی بد بود؟ گفت: سکته کرده. نه دیگه کنترل ادرارش دست خودشه نه حواس بجایی داره‌. منو که انقد بهم می گفت "دوست دارم" نشناخت. کلی باهاش حرف زدم انگار هیچی نشنیده برگشت گفت: چادر نمازمو بیار می ترسم آفتاب غروب کنه نمازم قضا بشه. یکی از نوه هاش با خنده گفت: بیا نن بزرگ اینم چادر نماز و سجاده ت. بخون. و خودش و خواهرش یواشکی خندیدند خاله می گفت: مادر بزرگه گفت برگشت به من گفت: ننه! من یادم نیست وضو دارم یا نه؟ پسره در جوابش گفت: آره آره داری خیالت راحت؛ نمازتو بخون. و باز با خوهره بناکردند خندیدن. مادر بزرگه همونطور که تو تشکش نشسته بود چادرشو کمی مرتب کرد و تکبیره الاحرام گفت. به خاله گفتم: خب آره منم دلم براش می سوزه اما به هر حال پیریه و هزار جور مریضی. این که طبیعیه گاهی یه جوون م دور از جون گرفتار این مشکلات میشه. گفت: می دونم اما وقتی نن بزرگه به قول خودش رفت سر نماز پسره بنا کرد سربه سرش گذاشتن و با شیطنت بهش گفت: ننه! پولات کجاست؟ و پیرزن بینوا همون سر نماز گفت: تو کیف خودم زیر بالشته ننه... و اونا بهش خندیدند.... خاله اعظم اینو که گفت دیگه نتونست اشکاشو نگه داره و با گریه گفت: اون لحظه یادم اومد دفه آخری که برای همین نوه هاش سوپ پخته بود و برده بود خودش می گفت نزدیک خونه شون یهو حالم خیلی بد شد یه جوری که یه تکه راه رو نشسته رفتم‌...

 @bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 14 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ننه! من وضو دارم؟ ،

آسیب



وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته ...


نوشته شده در : پنجشنبه 14 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

من حتی...

شماره ۲۲ 


 بد نیست گاهی یه کتاب صوتی هم گوش کنیم. داریم به کارای دیگه مون می رسیم اینم انگار رادیو باشه کنارمون زمزمه کنه دیروز داشتم یه کتاب صوتی گوش می دادم برام جالب بود و لحظه به لحظه با نویسنده و قهرمان داستان همراه شده بودم. 

البته داستان ادامه داره هنوز اما دیروز دو تا چیز فهمیدم: 

یک: همونطور که خوندن یه کتاب می تونه انقد جذبم کنه که دوست داشته باشم دوباره بخونم ش شنیدنش هم می تونه همین حسو بهم بده. 

و دو: وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه دوست داره هرجا و هر جور شده نشونی ازش ببینه. همونطور که تو این کتاب صوتی قهرمان ما از یه نویسنده خوشش میاد و براش نامه می نویسه همه اینها یه طرف؛ شاه بیت همه حرفای کودکانه اش برای اون نویسنده اینه که: 

آقای "ون هوتن"! من انقد نوشته های شما رو دوست دارم که حتی حاضرم لیست خرید خونه تونم که شما نوشته باشین بخونم... @bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 7 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: من حتی... ،

نشانی بچه گنجشک در تلگرام




شما هم دعوتید به:



@bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 7 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو