امروز:

تلگرام قطع شده



الان سه شنبه ست تازه شب شده و من به این فکر می کنم از شنبه شب که تلگرام و واتساپ قطع شده زندگی م چه تغییراتی کرده؟


شب اول و روز بعدش ارتباطم کلا با همه آدمایی که تو تلگرام ارتباط داشتم قطع بود شب دوم بعضی از دوستان شروع کردند به زنگ زدن و پیامک زدن منم یکی دو بار زنگ زدم به یکی از دوستان که دخترک سه ساله ش بستری بود و حال بچه شو پرسیدم.

آخرین بار دیشب زنگ زدم و گفت مرخص شده و کلی خوشحال شدم.


بقیه دوستان اون گروه رفتند پیام رسان "ایتا" و برای منم لینک فرستادند که برم پیششون.


یکی از دوستان تا دیشب هیچ خبری ازش نشده بود دیشب تو پیامک یه بیت شعر برام فرستاد شعری که برای هردوی ما خاطره انگیز بود:
هر که بی او زندگانی می کند 
گرنمی میرد گرانی می کند

منم بیت دوم شعر رو براش فرستادم:
ماجرای دل نمی گفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی می کند

امروز من براش یه پیامک کوتاه فرستادم که البته محبت آمیز بود حدود یه ساعت بعد برام نوشت:
سلامت باشید...


نمی دونم اما روزای خاصی رو پشت سر میذاریم...




نوشته شده در : سه شنبه 28 آبان 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: تلگرام قطع شده ،

چرا برف اومده؟




حالا که تلگرام بسته ست اومدم یه سری به این خونه بزنم.
دیشب خاله اعظم زنگ زده بود می گفت:
نمی دونم چرا مردم اینجوری شدند؟ قدیم برف که می اومد مردا می رفتند برف پشت بوم خونه خودشونو می روفتند
 بعد اگه همسایه پیرزن یا پیرمرد و از کارافتاده داشتند برف پشت بوم اونو هم می روفتند
 بعد می رفتند تو کوچه ها راهو باز می کردند
همه اینا که تموم می شد می رفتند اگه مسجد حسینیه یا زیارتگاهی نزدیک خونه شون بود برف اونجا رو هم می روفتند
حالا تلویزیون نشون می داد همه تو ماشیناشون نشسته ن میگن راهو باز کنین برفا رو بروبین ما فقط پشت فرمون تو ماشین نشسته باشیم بخاری مونم روشن باشه راه بریم.
یکی شون می گفت چرا شهرداری اخبار هواشناسی رو گوش نمیده چرا جلوتر نمیاد همه جا نمک بریزه؟  یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی! مگه یه خیابون و دو خیابونه که نمک بریزن؟ بک نمی کنی این همه نمک چه بر سر آسفالت ها میاره؟ بعدم همه ش میره تو زمین و قاطی آب های زیرزمینی  میشه ینی انقد شاکی بود که نزدیک بود بگه اصن چرا برف اومده؟...




نوشته شده در : دوشنبه 27 آبان 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: چرا برف اومده؟ ،

همه بودند علما شهدا شهدای خودمون...

شماره ۱۴۲ همه بودند؛ علما؛ شهدا؛ شهدای خودمون...




 یست سال پیش میرزا مریض میشه بیمارستان ودکتر و آزمایش و... دکترا میگن باید آندوسکوپی بشه دامادشون که برادرزاده شم هست پیشش بوده میگه: میرزا گفت دکترا چی میگن گفتم: میگن باید یه شیلنگ مخصوص از تو دهنت ببریم تو دل و روده هات ببینیم چته گفت: بهشون بگو شیلنگتونو نگه دارین برا خودتون؛ منو مرخص کنین برم خونه. با اصرار میرزا مرخصش می کنن. بعد میرزا تعریف می کنه که چی دیده؟ خودش می گه: خواب نبودا تو بیداری شهید بهشتی رو دیدم تو یه باغ بهم گفت من بهشتی هستم این باغو هم خودم ساختم اونا بمب گذاشتند که اسم من ورافته اما من این باغو ساختم بعد گفت تو امروز مهمون من هستی بگو چی دوست داری بخوری؟ گفتم من دندون مصنوعی مو دراورده ن دندون ندارم که چیزی بخورم خندید و گفت: این حرفا مال اون ور بود اینجا دندون نیاز نداریم هر چی دوست داریم اراده می کنیم تو دسترسمون قرار می گیره بعد گفت میخوام ازت پذیرایی کنم. دست دراز کرد از درخت برام میوه چید گفت بذار تو دهنت؛ آب میشه و راحت میخوری. خوردم. خوش طعم بود. دو سه تا میوه دیگه هم داد خوردم بعد گفت: اونجا رو نگاه کن. نگاه کردم دیدم علما؛ شهدا؛ شهدای خودمون؛ همه هستند. گفت: این طرفم نگاه کن نگاه کردم دیدم چند نفر مشغول خیاطی هستند گفتم: اینا کی هستند؟ چی می دوزند؟ گفت: مامورند برای تو یه دست لباس می دوزند که وقتی بپوشی قشنگ اندازه ته نه برات بزرگه نه کوچیک. بعد گفت: اما حالا نه. به وقتش. حالا باید بری وقتش که شد میای اینجا. جات محفوظه... .... میرزا بعد داستانو برای برادرش حاج شیخ حبیب الله(خدا رحمتش کنه) تعریف می کنه شیخ با خنده بهش می گه: جا به این خوبی! همونجا می موندی. چرا اومدی بیرون؟ میرزا هم می خنده و میگه: من نیومدم بیرون. ببرونم کردند اما گفتند به وقتش میای...


@bache_gonjeshk @ramazani135


نوشته شده در : پنجشنبه 2 آبان 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو