بچه گنجشک tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com 2019-10-21T22:11:45+01:00 mihanblog.com یر به یر 2019-10-09T12:15:58+01:00 2019-10-09T12:15:58+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3219 آدینه شماره ۱۱۹ یر به یر وارد کلاس که شد، همه ی نگاه ها بهش ماسید: سرش از پیشونی به بالا کامل باندپیچی شده بود. رنگش بدجوری پریده بود و چهره ش یه جوری بی رمق و پژمرده شده بود که انگار یهو چند سال پیرتر شده. روی صندلی نشست، نگاهی به ما کرد لبخند بی جونی زد و گفت: _همیشه دوست داشتم وقتی میام کلاس؛ ازم در باره ادبیات سؤال کنید، امروز خوشحالم که میبینم همه تون با نگاه ازم می پرسین آقا! چی شدین؟ کله رو کجا شکستین؟ ما که خیلی براش احترام قائل بودیم، حرفی نزدیم. نه شوخی نه جدی اما خودش ان

شماره ۱۱۹ یر به یر


 وارد کلاس که شد، همه ی نگاه ها بهش ماسید: سرش از پیشونی به بالا کامل باندپیچی شده بود. رنگش بدجوری پریده بود و چهره ش یه جوری بی رمق و پژمرده شده بود که انگار یهو چند سال پیرتر شده. روی صندلی نشست، نگاهی به ما کرد لبخند بی جونی زد و گفت: _همیشه دوست داشتم وقتی میام کلاس؛ ازم در باره ادبیات سؤال کنید، امروز خوشحالم که میبینم همه تون با نگاه ازم می پرسین آقا! چی شدین؟ کله رو کجا شکستین؟ ما که خیلی براش احترام قائل بودیم، حرفی نزدیم. نه شوخی نه جدی اما خودش انگار اصرارداشت بگه چی شده. نمیگم بهترین معلمم بود اما معلمی بود که از رفتارش خوشم می اومد و واقعا دوست داشتم حرف بزنه تا بیشتر با شخصیتش آشنا بشم. اون روز با همون سر و کله باندپیچی شده رو کرد به ما و گفت: 
_"بچه ها! من یه عمر سر کلاسا درس دادم ولی دیروز خودم سر یه کلاس دیگه بودم و یکی دیگه بهم درس داد! این کله لابد باید می شکست... شاید ندونین که من چندین سال مدیر بودم، البته مدیر دبستان، اون وقتا برفای سنگینی این طرفا میبارید. زمستونا یکی از گرفتاریای من همین برف بود و بچه هایی که روزای برفی زودتر از همیشه می اومدند مدرسه، فقط به عشق برف بازی اما اگه اتفاقی براشون می افتاد من باید جواب خونواده ها رو می دادم. یه روز برف سنگینی اومده بود و من دیدم حدود بیست دانش آموز بازم به حرفام گوش نکردند و سر صبحی پا شدند اومدند مدرسه و تو حیاط هیاهو به پا کرده ند و دارند گوله برفی به سمت هم پرتاب می کنند! از کوره در رفتم و چوب به دست رفتم طرفشون!  همه پا گذاشتند به فرار و فقط یکی شون موند منم عصبلنی تا می خورد زدمش به عبارتی دق همه رو سر همین یکی خالی کردم. من اون لحظه انقد عصبانی بودم که حتی از خودم نپرسیدم چطور همه فرار کردند و این یکی مونده؟ وقتی به خودم اومدم دیدم ولو شده کف حیاط و انگار نمیتونه از جاش بلند بشه. خدایا! من یه طفل علیل رو انقد وحشتناک زده بودم... با این همه غرورم اجازه نمی داد خم شم دستشو بگیرم از زمین بلندش کنم و مثلا ببرمش تو دفتر یه ابجوش بهش بدم که حالش کمی بهتر بشه. همونجا ولش کردم و رفتم تو دفتر . می دونستم چه اشتباهی کرده م با نگرانی از پشت پنجره نگاش کردم. به سختی خودشو جمع و جور کرد و بلند شد وقتی راه افتاد حس کردم یه پاش که کوتاه تر بود انگار کوتاه تر هم شده. حالا موقع راه رفتن بدجوری لنگ می زد و می شنیدم که از درد ناله می کنه یه دل می گفتم برم پیشش و بگم که نگران سلامتی اون و دوستانش بوده م و واقعا نمی خواستم اذیتش کنم یه دل می گفتم اگه این کارو کنم فردا باز همین آش و همین کاسه ست و دیگه حریفشون نمی شم... سالها از این قصه گذشت‌ و دیروز داشتم از صحرا برمی گشتم لابد می دونین که من در کنار معلمی یه خرده کشاورزی هم می کنم. ساعت طرف سه بعد از ظهر بود و خیابون ها خلوت و من با موتور می رفتم طرف خونه که نفهمیدم اون موتوری از کجا پیداش شد و چی شد که زد بهم و پرتم کرد کف خیابون... تو اون لحظه من هیچ نفهمیدم که سرم شکسته و ... اما تا به هوش بودم، تونستم به چهره ش نگاه کنم. خودش بود، همون بچه ای که یه پاش می لنگید اما حالا بزرگ شده بود و اونطور که بعد باباش بهم گفت بی خبر سوییچ موتور باباشو برمی داره و قاچاقی از خونه می زنه بیرون... معلم مکثی کرد و گفت: حالا خدا خدا می کنم این کله شکسته تقاص اون کتکی باشه که اون سال به این بچه علیل زدم! خدا خدا می کنم الان دیگه یر به یر شده باشیم... 


 @bache_gonjeshk @ramazani135
]]>
من چیزی م نشده... 2019-10-01T04:46:20+01:00 2019-10-01T04:46:20+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3218 آدینه حرف اون سالها شد که عراق به کشورمون حمله کرده بود. می گفت: من اون زمان یه دانش آموز دبیرستانی بودم. تو کلاسمون ۳۶ نفر بودیم‌. یکی دو تا از همکلاسی هامون داوطلبانه رفتند غرب کشور و جنازه شون اومد. ما سی و چهار نفر همه با هم داوطلبانه رفتیم جبهه. بچه ها تو اون هشت سال زحمت ها کشیدند و مظلومیت ها تحمل کردند و به مرور از اون کلاس سی و شش نفره بیست و شش نفر شهید شدند؛  دو نفر قطع نخاع و  فقط چند نفر ماها موندیم.  ازش پرسیدند: شما چند بار و چه جوری مجروح شدین؟ لبخندی زد و گفت:



حرف اون سالها شد که عراق به کشورمون حمله کرده بود. می گفت: من اون زمان یه دانش آموز دبیرستانی بودم. تو کلاسمون ۳۶ نفر بودیم‌. یکی دو تا از همکلاسی هامون داوطلبانه رفتند غرب کشور و جنازه شون اومد. ما سی و چهار نفر همه با هم داوطلبانه رفتیم جبهه. بچه ها تو اون هشت سال زحمت ها کشیدند و مظلومیت ها تحمل کردند و به مرور از اون کلاس سی و شش نفره بیست و شش نفر شهید شدند؛  دو نفر قطع نخاع و  فقط چند نفر ماها موندیم.  


ازش پرسیدند: شما چند بار و چه جوری مجروح شدین؟ لبخندی زد و گفت: من؟ چیزی م نشده فقط دو سه تا گلوله به یه طرف سرم خورده یه چند تا تیر و ترکش به پام خورده یه چنتا ترکش هم به پشت کتفم... یکی دو بار هم تو منطقه بودیم که عراق بمباران شیمیایی کرد و یه نسیمی از این مواد به منم خورد که البته اینها در مقابل شهادت بهترین دوستان و همکلاسی هام چیزی به حساب نمیاد... پ.ن: حاج علی اکبر احسن زاده/ فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) در دوران دفاع مقدس/ یکی از دانش آموزان دبیرستان شهیدان عبداللهی آران و بیدگل @bache_gonjeshk
]]>
کیف پولت فلان جاست 2019-09-28T12:15:17+01:00 2019-09-28T12:15:17+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3217 آدینه شماره ۸۲  کیف پولت فلان جاست...خاله طاهره دانشگاه تهران درس می خوند من و دایی احمد هم همونجا قبول شدیم. قشنگ یادمه دایی احمد زمان دانشجویی یه کیف پول مردونه خیییلی ساده داشت. یه روز کل پولی که خاله بهش داده بود به اضافه پولی که از خونه اورده بود تو کیفش بود و کیفش گم شده بود. می گفت: رفتم تو راهروی خوابگاه دانشجویی اطلاعیه زدم که یه کیف پول گم شده هر کس پیداش کرده بیاره اتاق شماره فلان و مژدگانی بگیره. رفتم دانشکده برگشتم دیدم یه نفر اومده زیر اطلاعیه م یادداشت گذاشته که کی



شماره ۸۲ 

 کیف پولت فلان جاست...

خاله طاهره دانشگاه تهران درس می خوند من و دایی احمد هم همونجا قبول شدیم. قشنگ یادمه دایی احمد زمان دانشجویی یه کیف پول مردونه خیییلی ساده داشت. یه روز کل پولی که خاله بهش داده بود به اضافه پولی که از خونه اورده بود تو کیفش بود و کیفش گم شده بود. می گفت: رفتم تو راهروی خوابگاه دانشجویی اطلاعیه زدم که یه کیف پول گم شده هر کس پیداش کرده بیاره اتاق شماره فلان و مژدگانی بگیره. رفتم دانشکده برگشتم دیدم یه نفر اومده زیر اطلاعیه م یادداشت گذاشته که کیف پولت رو پشت خوابگاه زیر فلان درخت گذاشته م برو بردار در ضمن مژدگانی م رو خودم برداشتم. دایی احمد می گفت رفتم کیف پولم رو پیدا کردم دیدم طرف کل پولمو برداشته کیف خالی انداخته اونجا...

 @bache_gonjeshk @ramazani135
]]>
خاطره شهید 2019-09-10T09:35:17+01:00 2019-09-10T09:35:17+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3215 آدینه شهیدِ ناب، کسی است که بی‌سلاح و بی‌دفاع با پتیاره‌ی بدی روبرو می‌شود، آنقدر به نیروی روحی و حقّانیّتِ هدفِ خود ایمان دارد که کمترین ابراز دفاع یا بیم را بر خود حرام می‌شمارد، تا مبادا از اریکه‌ی شهادت به زیر افتد. اگر مقاومت کند، از عیارِ شهادتِ او کم خواهد شد. «شهادت» در مردم، خاصیّت پیوند دهنده و بیدار دارنده داشته. موجب برانگیختن و برافروخته نگاه داشتن وجدانِ بشریّت بوده است. خاطره‌ی شهید، همبستگی و اشتراکِ سرنوشت ایجاد می‌کند، قوّت قلب می‌بخشد. ذکر شهیدان هرجا رفته، به عنوان هشداری ب


شهیدِ ناب، کسی است که بی‌سلاح و بی‌دفاع با پتیاره‌ی بدی روبرو می‌شود، آنقدر به نیروی روحی و حقّانیّتِ هدفِ خود ایمان دارد که کمترین ابراز دفاع یا بیم را بر خود حرام می‌شمارد، تا مبادا از اریکه‌ی شهادت به زیر افتد. اگر مقاومت کند، از عیارِ شهادتِ او کم خواهد شد. «شهادت» در مردم، خاصیّت پیوند دهنده و بیدار دارنده داشته. موجب برانگیختن و برافروخته نگاه داشتن وجدانِ بشریّت بوده است. خاطره‌ی شهید، همبستگی و اشتراکِ سرنوشت ایجاد می‌کند، قوّت قلب می‌بخشد. ذکر شهیدان هرجا رفته، به عنوان هشداری به کار رفته است برای برحذر داشتنِ ستمکارانِ زنده. 


 #داستان_داستان‌ها  
کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی‌ندوشن
]]>
چقد دلم گرفته خدا... 2019-09-06T09:40:03+01:00 2019-09-06T09:40:03+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3214 آدینه رفته بالا منبر میگه: میخوام براتون یه حدیث بگم خیلی گوش بدین اگه من بتونم این حدیث و بگم که نمی تونم و اگه شما بتونی بفهمی که نمی فهمی تازه اون وقت می فهمیم که هیچی نیستیم. بعدم خیلی خوشحاله که اینا رو گفته و با افتخار میگه: عجب حدیثیه این حدیث! چقدر دلم گرفته خدا.... چی میگن اینا؟؟؟؟ تی وی هم پخش می کنه @bache_gonjeshk


رفته بالا منبر میگه: 

میخوام براتون یه حدیث بگم خیلی گوش بدین اگه من بتونم این حدیث و بگم که نمی تونم و اگه شما بتونی بفهمی که نمی فهمی تازه اون وقت می فهمیم که هیچی نیستیم. بعدم خیلی خوشحاله که اینا رو گفته و با افتخار میگه: عجب حدیثیه این حدیث!


 چقدر دلم گرفته خدا.... چی میگن اینا؟؟؟؟ تی وی هم پخش می کنه


 @bache_gonjeshk
]]>
ننه! من وضو دارم؟ 2019-09-05T11:54:35+01:00 2019-09-05T11:54:35+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3213 آدینه چند روزی بود که دیدیم پیرزن پیداش نیست خاله اعظم پرسیده بود گفته بودند رفته خونه دخترش و حالش اصلا خوش نیست. یه روز گفت میرم ببینم در چه حاله. رفت برگشت گفتم چی شد؟ چه جوری بود؟ دیدم خاله بغض کرده. گفتم: حالش خیلی بد بود؟ گفت: سکته کرده. نه دیگه کنترل ادرارش دست خودشه نه حواس بجایی داره‌. منو که انقد بهم می گفت "دوست دارم" نشناخت. کلی باهاش حرف زدم انگار هیچی نشنیده برگشت گفت: چادر نمازمو بیار می ترسم آفتاب غروب کنه نمازم قضا بشه. یکی از نوه هاش با خنده گفت: بیا نن بزرگ اینم چادر نماز

چند روزی بود که دیدیم پیرزن پیداش نیست خاله اعظم پرسیده بود گفته بودند رفته خونه دخترش و حالش اصلا خوش نیست. یه روز گفت میرم ببینم در چه حاله. رفت برگشت گفتم چی شد؟ چه جوری بود؟ دیدم خاله بغض کرده. گفتم: حالش خیلی بد بود؟ گفت: سکته کرده. نه دیگه کنترل ادرارش دست خودشه نه حواس بجایی داره‌. منو که انقد بهم می گفت "دوست دارم" نشناخت. کلی باهاش حرف زدم انگار هیچی نشنیده برگشت گفت: چادر نمازمو بیار می ترسم آفتاب غروب کنه نمازم قضا بشه. یکی از نوه هاش با خنده گفت: بیا نن بزرگ اینم چادر نماز و سجاده ت. بخون. و خودش و خواهرش یواشکی خندیدند خاله می گفت: مادر بزرگه گفت برگشت به من گفت: ننه! من یادم نیست وضو دارم یا نه؟ پسره در جوابش گفت: آره آره داری خیالت راحت؛ نمازتو بخون. و باز با خوهره بناکردند خندیدن. مادر بزرگه همونطور که تو تشکش نشسته بود چادرشو کمی مرتب کرد و تکبیره الاحرام گفت. به خاله گفتم: خب آره منم دلم براش می سوزه اما به هر حال پیریه و هزار جور مریضی. این که طبیعیه گاهی یه جوون م دور از جون گرفتار این مشکلات میشه. گفت: می دونم اما وقتی نن بزرگه به قول خودش رفت سر نماز پسره بنا کرد سربه سرش گذاشتن و با شیطنت بهش گفت: ننه! پولات کجاست؟ و پیرزن بینوا همون سر نماز گفت: تو کیف خودم زیر بالشته ننه... و اونا بهش خندیدند.... خاله اعظم اینو که گفت دیگه نتونست اشکاشو نگه داره و با گریه گفت: اون لحظه یادم اومد دفه آخری که برای همین نوه هاش سوپ پخته بود و برده بود خودش می گفت نزدیک خونه شون یهو حالم خیلی بد شد یه جوری که یه تکه راه رو نشسته رفتم‌...

 @bache_gonjeshk
]]>
آسیب 2019-09-05T07:32:59+01:00 2019-09-05T07:32:59+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3212 آدینه وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته ...

وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته ... ]]> من حتی... 2019-08-29T13:28:25+01:00 2019-08-29T13:28:25+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3211 آدینه شماره ۲۲  بد نیست گاهی یه کتاب صوتی هم گوش کنیم. داریم به کارای دیگه مون می رسیم اینم انگار رادیو باشه کنارمون زمزمه کنه دیروز داشتم یه کتاب صوتی گوش می دادم برام جالب بود و لحظه به لحظه با نویسنده و قهرمان داستان همراه شده بودم. البته داستان ادامه داره هنوز اما دیروز دو تا چیز فهمیدم: یک: همونطور که خوندن یه کتاب می تونه انقد جذبم کنه که دوست داشته باشم دوباره بخونم ش شنیدنش هم می تونه همین حسو بهم بده. و دو: وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه دوست داره ه
 بد نیست گاهی یه کتاب صوتی هم گوش کنیم. داریم به کارای دیگه مون می رسیم اینم انگار رادیو باشه کنارمون زمزمه کنه دیروز داشتم یه کتاب صوتی گوش می دادم برام جالب بود و لحظه به لحظه با نویسنده و قهرمان داستان همراه شده بودم. 

البته داستان ادامه داره هنوز اما دیروز دو تا چیز فهمیدم: 

یک: همونطور که خوندن یه کتاب می تونه انقد جذبم کنه که دوست داشته باشم دوباره بخونم ش شنیدنش هم می تونه همین حسو بهم بده. 

و دو: وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه دوست داره هرجا و هر جور شده نشونی ازش ببینه. همونطور که تو این کتاب صوتی قهرمان ما از یه نویسنده خوشش میاد و براش نامه می نویسه همه اینها یه طرف؛ شاه بیت همه حرفای کودکانه اش برای اون نویسنده اینه که: 

آقای "ون هوتن"! من انقد نوشته های شما رو دوست دارم که حتی حاضرم لیست خرید خونه تونم که شما نوشته باشین بخونم... @bache_gonjeshk

]]>
نشانی بچه گنجشک در تلگرام 2019-08-29T13:25:54+01:00 2019-08-29T13:25:54+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3210 آدینه شما هم دعوتید به:@bache_gonjeshk


شما هم دعوتید به:



@bache_gonjeshk
]]>
کجای دلت جا میشن؟ 2019-08-22T07:01:00+01:00 2019-08-22T07:01:00+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3209 آدینه شماره ۲ روزنوشت سی ام مرداد ۱۳۹۸کنار خودپرداز منتظر بودم نوبتم بشه تو شلوغی رفت و آمدها دیدم صدای دلینگ دلینگ میاد برگشتم دیدم یه زن ریزه میزه میانسال دست چپ یه پسر سه چهار ساله تو دستشه دارن میاد. صدای دلینگ دلینگ از دو جفت دستبند(که مثلا باهاش دست مجرمان رو می بندند) بود که به جیب راست شلوارک پسرک آویزون بود نگاهم به دستش خورد که تو دست اون زن بود یه کلت رو محکم چسبیده بود به مچ اون یکی دستش هم یه مچ بند سیاه بسته. کل وزنش با کلت و دو جفت دستبند و مچ بند پونزده کیلو نمی شد یه لحظ
کنار خودپرداز منتظر بودم نوبتم بشه تو شلوغی رفت و آمدها دیدم صدای دلینگ دلینگ میاد برگشتم دیدم یه زن ریزه میزه میانسال دست چپ یه پسر سه چهار ساله تو دستشه دارن میاد. صدای دلینگ دلینگ از دو جفت دستبند(که مثلا باهاش دست مجرمان رو می بندند) بود که به جیب راست شلوارک پسرک آویزون بود نگاهم به دستش خورد که تو دست اون زن بود یه کلت رو محکم چسبیده بود به مچ اون یکی دستش هم یه مچ بند سیاه بسته. کل وزنش با کلت و دو جفت دستبند و مچ بند پونزده کیلو نمی شد یه لحظه به این فکر کردم که میگن قلب هر کس به اندازه مشت گره کرده شه. مشت گره کرده پسرک رو در نظر گرفتم و پیش خودم گفتم: تو دل به این کوچکی کلت و دستبند چی میگه و چه جوری جا میشه؟ @bache_gonjeshk
]]>
با خاطره هات خاطره دارم 2019-08-10T08:00:25+01:00 2019-08-10T08:00:25+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3207 آدینه پارسال اربعین خیلیا رفتند پیاده روی و خیلیا مث من نشد برن. یه دوستی داشت می رفت از همون وقت که داشت ساک می بست بنا کرد گزارش لحظه به لحظه داد اولش گفتم چرا این کارو می کنه؟ چرا دل آدمو می سوزونه؟ بعدش اما نظرم عوض شد... دیشب براش نوشتم: نمیدونم یه پست نوشته بودی یا پروفت بود که نوشته بودی: منو ببر به زیر گنبد حسین همون جایی که هرشب شب آرزوهاست... گفت اره ولی الان ندارمش کانالو پاک کردم گفتم ولی من دارمش من پارسال با اون پرچمی که با خودت بردی پیاده روی و با پی امایی که تو



پارسال اربعین خیلیا رفتند پیاده روی و خیلیا مث من نشد برن.
یه دوستی داشت می رفت از همون وقت که داشت ساک می بست بنا کرد گزارش لحظه به لحظه داد
اولش گفتم چرا این کارو می کنه؟ چرا دل آدمو می سوزونه؟
بعدش اما نظرم عوض شد...
دیشب براش نوشتم:
نمیدونم یه پست نوشته بودی یا پروفت بود که نوشته بودی:
منو ببر به زیر گنبد حسین
همون جایی که هرشب
شب آرزوهاست...
گفت اره ولی الان ندارمش کانالو پاک کردم
گفتم ولی من دارمش
من پارسال با اون پرچمی که با خودت بردی پیاده روی و با پی امایی که تو گروه گذاشتی باهات همسفر شدم و
 الان با خاطراتت
 کلی خاطره دارم...
]]>
هیچی نمی خوای بگی؟ 2019-08-05T19:32:46+01:00 2019-08-05T19:32:46+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3201 آدینه هیچی نمی خوای بگی؟...شده حالت حال کسی باشه که تو یه برهوت تک افتاده باشه و برف گرفته باشه و ....از دور شعله آتشی ببینه و دلش گرم بشه؟...الان حرف زدنت اون شعله ست...


هیچی نمی خوای بگی؟

...


شده حالت حال کسی باشه که تو یه برهوت تک افتاده باشه و برف گرفته باشه و ....



از دور شعله آتشی ببینه و 
دلش گرم بشه؟...



الان حرف زدنت اون شعله ست...
]]>
خاطرجمعی 2019-08-05T11:22:17+01:00 2019-08-05T11:22:17+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3200 آدینه خاله اعظم اومده بود خونه مون. دو سه تا کشک گذاشته بودم تو آبجوش که نرم بشه و یه مقدار نمکش گرفته بشه که بخورم.به ایشونم تعارف کردم گفت الان طبعم نمی گیرهخودم یه دونه شو برداشتم گذاشتم تو دهنم حس کردم هنوز شورهنخواستم جلوی اون کشکو از دهنم بیارم بیرون.  رفتم تو آشپزخونه. کشک رو درآوردم بشورم نصف شد.دیدم اوه اوه. یه چیزی توش هست. انداختمش تو سبد ظرفشویی و با یه حس چندش دهنمو شستم اومدم تو اتاق.خاله گفت:چی شد؟-خاله یه جوریه که نمیشه بهش دروغ گفت. - گفتم:هیچی. یه چیزی تو کشکه

خاله اعظم اومده بود خونه مون. دو سه تا کشک گذاشته بودم تو آبجوش که نرم بشه و یه مقدار نمکش گرفته بشه که بخورم.



به ایشونم تعارف کردم گفت الان طبعم نمی گیره
خودم یه دونه شو برداشتم گذاشتم تو دهنم حس کردم هنوز شوره

نخواستم جلوی اون کشکو از دهنم بیارم بیرون.  رفتم تو آشپزخونه. کشک رو درآوردم بشورم نصف شد.
دیدم اوه اوه. یه چیزی توش هست. انداختمش تو سبد ظرفشویی و با یه حس چندش دهنمو شستم اومدم تو اتاق.
خاله گفت:
چی شد؟
-خاله یه جوریه که نمیشه بهش دروغ گفت. - گفتم:
هیچی. یه چیزی تو کشکه بود مث زنبور 
یه نگاه به قیافه م کرد بلند شد رفت طرف آشپزخونه و گفت:
انداختی دور؟
گفتم: اره انداختم تو سبد

رفت از تو سبد درش اورد لامپ وسط آشپزخونه رو روشن کرد کشک رو زیر نور نگاه کرد و گفت: 
یه دقه  بیا

رفتم 
گفت:
ببین این زنبور نیست یه مورچه س پس دلت نلرزه که فک کنی مثلا تو نیشش زهری چیزی داشته...

بعدم گفت یه چایی چیزی بخور طعم دهنت عوض بشه 


دو دقه بعد پاشد رفت خونه ش و زود برگشت. تو یه سبد صورتی کوچیک سه جور کشک برام آورده بود می گفت:
معلوم بود کشک دلت خواسته دیدم بدجوری به خاطر اون مورچه تو ذوقت خورده اینا رو برات آوردم بخوری اینا خاطر جمعیه دیگه.

سبدو ازش گرفتم و تشکر کردم نگاهم که به کشک ها خورد فهمیدم چرا میگه اینا خاطرجمعیه.
همه شونو از دم شکسته بود که مبادا مورچه ای چیزی توشون باشه....




]]>
آرزو کنیم مثلا 2019-07-31T05:29:39+01:00 2019-07-31T05:29:39+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3199 آدینه ای لحظه دیدار بیا تا نفسی هستما نیز ببینیم فراهم شدنت را



ای لحظه دیدار بیا تا نفسی هست
ما نیز ببینیم فراهم شدنت را
]]>
نیست غم 2019-07-29T23:38:59+01:00 2019-07-29T23:38:59+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3198 آدینه خلق عالم گر شوند اغیار و خصمنیست غم گر یار باشد یار ما


خلق عالم گر شوند اغیار و خصم

نیست غم گر یار باشد یار ما


]]>
اون پنجره هه 2019-07-27T12:03:06+01:00 2019-07-27T12:03:06+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3197 آدینه ...من اخیرا درباره عشق حرفایی ازیه نفر شنیدم که دلم براش سوخت عشقی که اون می گفت  اصلا خواستنی نبود اگه بخوام توصیفش کنم  براساس حرفایی که زد تو چند نوبت میگم عشقی که اون میگه  مث یه قاب نقاشیه که یه روز تو یه مغازه دیدم قاب نه  بذار اینجوری بگم  مغازه ش تو یه زیرزمین بود  نه تهویه خوبی داشت نه نوری کوچیک و دلگیر و ....  مثلا اومده بود یه فنی بزنه مغازه ش خوشکل بشه&nbsp

...

من اخیرا درباره عشق حرفایی ازیه نفر شنیدم
 که دلم براش سوخت

 عشقی که اون می گفت 
 اصلا خواستنی نبود
 اگه بخوام توصیفش کنم 
 براساس حرفایی که زد تو چند نوبت
 میگم عشقی که اون میگه 
 مث یه قاب نقاشیه که یه روز تو یه مغازه دیدم
 قاب نه 
 بذار اینجوری بگم 
 مغازه ش تو یه زیرزمین بود 
 نه تهویه خوبی داشت نه نوری کوچیک و دلگیر و .... 
 مثلا اومده بود یه فنی بزنه مغازه ش خوشکل بشه 
 یه طرف دیوارو طرح پنجره درآورده بود 
 خب اون پنجره شاید یک دو ثانیه تو اون فضا نگاهتو به سمت خودش می کشید
 اما 
خیییلی زود می فهمیدی که این یه دروغه و این جا راه به جایی نداره
یه  بن بست که نه قراره نوری ازش بیاد تو 
 نه هوایی
 نه قراره کسی از پشت این پنجره رد بشه که منتظرش هستی

 بعضیا عشقشون اینجوریه 

 دردناکه 

 و دردناک تر اینکه
 فکر می کنند کلا عشق فقط همینه که اونا بهش فکر کردند
 و بهش رسیدند
 اسم عشق که میاد یاد اون پنجره هه میفتن 

 خب 

حقم دارن عاشقا رو درک نکنند
]]>
شبیه تو نیست 2019-07-25T19:09:56+01:00 2019-07-25T19:09:56+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3196 آدینه دلتنگی شبیه تو نیست گاه و بیگاه در میزند! هر جا دلش خواست مینشیند و با حسادت عجیبی درباره #تو حرف میزند.  #آرزو_نوری



دلتنگی شبیه تو نیست
 گاه و بیگاه در میزند!
 هر جا دلش خواست مینشیند
 و با حسادت عجیبی درباره #تو حرف میزند. 


 #آرزو_نوری ]]> ..... 2019-07-22T15:17:08+01:00 2019-07-22T15:17:08+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3195 آدینه ]]> خط خطیاتم قشنگه 2019-07-17T03:48:06+01:00 2019-07-17T03:48:06+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3192 آدینه نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ. ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ... ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ... ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ... ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ... ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ

نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ. 

ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ... 

ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ...

 ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ...

 ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ... 

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ!!! 

ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ.  


ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ... ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ: ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ... @Loveispublic
]]>
هنوز دلم گیره... 2019-07-14T07:07:07+01:00 2019-07-14T07:07:07+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3191 آدینه بچه بودم پنج شش ساله با موهای لخت مشکی تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی یه بچه آهو بود طرف بازار احسان تو کوچه ها پرسه می زد من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود اما هییییچ نداشت بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که
بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخمه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️
]]>
دلم گیره... 2019-07-14T06:59:53+01:00 2019-07-14T06:59:53+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3190 آدینه بچه بودم پنج شش ساله با موهای لخت مشکی تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی یه بچه آهو بود طرف بازار احسان تو کوچه ها پرسه می زد من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود اما هییییچ نداشت بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها


بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخگه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️]]> تولد امام رضا علیه السلام مبارک 2019-07-13T18:25:25+01:00 2019-07-13T18:25:25+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3189 آدینه ➰‏ در این بازار عطاران ‏مرو هر سو چو بی‌کاران  ‏                به دکان کسی بنشین ‏که در دکان شکر دارد ‏


➰‏ در این بازار عطاران ‏مرو هر سو چو بی‌کاران  ‏

                به دکان کسی بنشین ‏که در دکان شکر دارد ‏
]]>
دوستی نوشته بود... 2019-07-10T05:25:45+01:00 2019-07-10T05:25:45+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3188 آدینه - علاج دلتنگی زیارت است...


- علاج دلتنگی زیارت است...]]> و هر چیز از دنیا... 2019-07-09T13:15:01+01:00 2019-07-09T13:15:01+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3187 آدینه وَ هـرچیز از دُنیــا،         شنیدنش از دیدنش بزرگ‌تَـر است...!  



وَ هـرچیز از دُنیــا، 

        شنیدنش از دیدنش بزرگ‌تَـر است...! 



 ]]> دلتنگی 2019-07-07T18:51:38+01:00 2019-07-07T18:51:38+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3186 آدینه ﺑﻌﻀﻰ‌ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ‌ﺁﻳﺪ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰ‌ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ ...! #نزار_قبانی

ﺑﻌﻀﻰ‌ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻳﻢ

 ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ‌ﺁﻳﺪ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰ‌ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ ...!

 #نزار_قبانی

]]> لیست خداحافظی 2019-07-07T10:25:57+01:00 2019-07-07T10:25:57+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3185 آدینه هیچ‌چیز، هیچ وقت در هیچ کجای جهان سر جایی که باید نیست. اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند. اسم هایی را در صفحه بیزاری که هنوز عاشقشان بودیم... رویا_شاه_‌حسین‌_زاده✨✨ @Loveispublic


هیچ‌چیز، هیچ وقت در هیچ کجای جهان سر جایی که باید نیست.

 اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم
 که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند.


 اسم هایی را در صفحه بیزاری که هنوز عاشقشان بودیم...


 رویا_شاه_‌حسین‌_زاده✨✨ @Loveispublic
]]>
خونه دلتون دست کیه؟ 2019-07-07T05:42:31+01:00 2019-07-07T05:42:31+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3184 آدینه  شنیدی میگن ایشالله خونه دلت بزرگ باشه؟! بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه بعضیا ماشینشون ، بعضیا اطاقشون ، بعضیا دماغشون ، بعضیا ویلاشون ، بعضیا فامیلشون. اما دل بزرگ کم پیدا میشه .. خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ، تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن ...  خونه دلتون بسپارین به صاحب خونه اش ❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



 شنیدی میگن ایشالله خونه دلت بزرگ باشه؟! 


بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه 
بعضیا ماشینشون ،
 بعضیا اطاقشون ،
 بعضیا دماغشون ، 
بعضیا ویلاشون ،
 بعضیا فامیلشون.

 اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..

 خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون
 اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ،

 تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن ...  

خونه دلتون بسپارین به صاحب خونه اش ❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


]]>
باهامون سلفی گرفته 2019-07-03T16:17:36+01:00 2019-07-03T16:17:36+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3183 آدینه خدا یه آلبوم داره پر از عکسای آدمای مهربون. هر جا خوب بودیم ، باهامون سلفی هم گرفته. هر جا هم بد شدیم ، یا نرم زوم کرده تا از کادر بریم بیرون . یا دوربینشو آورده پایین گفته فکر کنم حافظه ام پر شده، ایشالا سر وقت یه خوبشو ازت می گیرم اگه جایی هم از دستش در رفته عکسی ازمون گرفته که توش بد افتادیم هر بار به هر بهونه پیچونده ما رو . یا گفته خداوکیلی همه عکسا پریده . یا نه ، گفته هنوز نریختم تو کامپیوترم بریزم چشم ! حتما برات می فرستم خلاصه خدا تو آلبومش ، تو فولدراش ، عکس بد ا


خدا یه آلبوم داره پر از عکسای آدمای مهربون.
هر جا خوب بودیم ، باهامون سلفی هم گرفته.
هر جا هم بد شدیم ،
یا نرم زوم کرده تا از کادر بریم بیرون .
یا دوربینشو آورده پایین گفته فکر کنم حافظه ام پر شده،
ایشالا سر وقت یه خوبشو ازت می گیرم
اگه جایی هم از دستش در رفته عکسی ازمون گرفته که توش بد افتادیم
هر بار به هر بهونه پیچونده ما رو .
یا گفته خداوکیلی همه عکسا پریده .
یا نه ، گفته هنوز نریختم تو کامپیوترم
بریزم چشم ! حتما برات می فرستم
خلاصه خدا تو آلبومش ، تو فولدراش ،
عکس بد از ما نگه نمی داره.
یا اگرم چیزی باشه
هیچ وقت به رومون نمیاره که خجالت بکشیم.

رسول ادهمی
#خیلی‌تعبیرقشنگیه❤️
@khodanevesht
]]>
شبی که ماه کامل شد 2019-07-03T04:57:55+01:00 2019-07-03T04:57:55+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3182 آدینه طه و خانمش رفتند فیلمو دیدند. میگم چطور بود؟ طه میگه:فیلمش چون براساس واقعیت بود تاثیرگذار بود اما فیلمبرداریش نه. همه ش کلوزآپ بود و دوربین تو صورت ملت و هی دوربین تو حرکت بود آدم سرگیجه می گرفت من گاهی به صتدلیا نگاا می کردم تا حرکت دوربین کم بشه. فک کن از هواپیما کلوزآپ گرفته بودند!!!بعدم می خنده و میگه:یاد چند سال پیش خودم افتادم تو عروسی مرضیه و محمدحسن. به من گفته بودند دوربین دستت باشه طرف مردونه هر وقت داماد اومد ازش فیلم بگیر و خلاصه داماد با هر کی روبوسی می کنه اینا رو فیلمبردا


طه و خانمش رفتند فیلمو دیدند. میگم چطور بود؟ طه میگه:
فیلمش چون براساس واقعیت بود تاثیرگذار بود اما فیلمبرداریش نه. همه ش کلوزآپ بود و دوربین تو صورت ملت و هی دوربین تو حرکت بود آدم سرگیجه می گرفت من گاهی به صتدلیا نگاا می کردم تا حرکت دوربین کم بشه. فک کن از هواپیما کلوزآپ گرفته بودند!!!
بعدم می خنده و میگه:
یاد چند سال پیش خودم افتادم تو عروسی مرضیه و محمدحسن. به من گفته بودند دوربین دستت باشه طرف مردونه هر وقت داماد اومد ازش فیلم بگیر و خلاصه داماد با هر کی روبوسی می کنه اینا رو فیلمبرداری کن. 
منم همین کارو می کردم به قول خودم
 اما دایی احمد خنده ش گرفته بود آخرم گفت:
طه جان! از حیات وحش که فیلم نمی گیری دوربینو یهو ببری روی شیر و بخوای روی اون زوم کنی خیلیییی آرووووم دوربینو بچرخون ببر طرف داماد. بعدا فیلمو ببینن سرشون گیج نره......


کلی خندیدیم سر این قصه....  
]]>
سیدطه 2019-07-02T14:05:02+01:00 2019-07-02T14:05:02+01:00 tag:http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3181 آدینه وقتی سیدطه میره سفر خونه مون سوت و کور میشه.امروز یاد اون سالها افتادم که من و خواهر و برادرم‌می رفتیم دانشگاه تهران و جنگ بود و موشک باران و ....پیش خودم گفتم:طفلک ننه عذرا و بابامسلم چقد تو دلشون خالی می شده و هیچ وقت هیچی بهمون نمی گفتند...


وقتی سیدطه میره سفر خونه مون سوت و کور میشه.
امروز یاد اون سالها افتادم که من و خواهر و برادرم‌می رفتیم دانشگاه تهران و جنگ بود و موشک باران و ....
پیش خودم گفتم:
طفلک ننه عذرا و بابامسلم چقد تو دلشون خالی می شده و هیچ وقت هیچی بهمون نمی گفتند...
]]>