امروز:

زنگ زدی




زنگم زدی امشب
حرفات عادی بود و مث همیشه کمی سربه سرم گذاشتی و وقتی با صدای بلند خندیدم گفتی الهی همیشه دلت خوش باشه و از ته دل بخندی‌‌...

بعد تولد امام حسن علیه السلام رو تبریک گفتی و گفتی طرف شما هم بارونه؟  گفتم اره گفتی طرف شما هم رعد و برق شد و برق خونه تون قطع شد؟ گفتن رعد و برق بود اما برق خونه قطع نشد 
گفتی:
اینحا برق قطع شد اما یه شمع داشتم روشنش کردم و توی نورش گشتم و گشتم تا شماره تو پیدا کردم الانم خوشحالم که صداتو شنیدم...


اخر تلفن هم با شوخی و خنده تموم شد


آخ که چقدر دلم برای یه همچین لحظه هایی تنگ شده بود 
یه صحبت دلخواه
یه محبت بی دریغ
چهار تا کلمه حرف دلی...
الان انگار روی ابرها سیر می کنم


نوشته شده در : سه شنبه 31 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: زنگ زدی ،

خندید و گفت: پول ندارم...




خاله اعظم وقتی حقوق پرستاریش میاد یه وقت می بینی روزی سه بار میره بازار 
این که هیچی
خریداش دیدنیه
دیروز اینا رو خریده بود:
سه تا شلوار تو خونه ای برای دختر پونزده ماهه 
یه لباس حریر دامن چین دار هم بود 

می گفت:
برای بچه فلانی خریدم این دفه که رفتم خونه شون دیدم شلوار تو خونه ای های بچه شون دیگه براش کوچک شده این لباس حریرم بیست و پنج تومن خریدم یه وقت خواستند برن مهمونی تنش کنن خوشگله

...


آخر برج که میشه کلا دیگه بیرون نمیره یه بار حرف شد خندید و گفت:
دیگه پول ندارم کجا برم؟


نوشته شده در : دوشنبه 30 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خندید و گفت: پول ندارم... ،

گاهی یادم میره...




گاهی میریم خرید رفتار خونواده ها با بچه ها رو که می بینم خیلی دلم می گیره
وقتی یه پدر جلوی مردم سر زن و بچه ش داد می زنه و میگه:
 چه خبره هی اینو بخر اونو بخر ندارم بابا ندارم ندارم 
و وقتی بی اختیار برمی گردم می بینم دو تا ماکارونی و شامپو گذاشته اند توی چرخ خرید و حالا بچه خواسته یه بسته بیسکویت ورداره و بابا اینجور به داد اومده میگم خدایا چه برسر مردم اوردند؟

گاهی یادم میره چی می خواستم بخرم....


نوشته شده در : دوشنبه 30 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: گاهی یادم میره ،

قدم اول




انسان آهسته آهسته عقب نشینی میکند،
 هیچکس یکباره معتاد نمی شود،
 یکباره سقوط نمی کند،
 یکباره وا نمی دهد،
 یکباره خسته نمیشود،
 رنگ عوض نمیکند،
 تبدیل نمیشود و ازدست نمی رود،
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه میکند؛
 قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم  
شک نکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

 #نادر_ابراهیمی


نوشته شده در : دوشنبه 30 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: قدم اول ،

تنهایی




یه وقت‌هایی، یه گوشه‌هایی از دنیاتون رو قایم کنید و پیش خودتون نگه‌اش دارید! 

یه آهنگ‌هایی رو تنهایی گوش کنید، یه فیلم‌هایی رو تنهایی نگاه کنید، یه خیابون‌هایی رو تنهایی قدم بزنید

 شاید بعدها، 

لازم بشه 

آدم تو گوشه‌هایی از زندگی‌اش باشه که 

اونو یاد هیچ‌کس نمی‌ندازه... 


 @medadrangi2


نوشته شده در : جمعه 27 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: تنهایی ،

من هم باید ترک کنم




پیرمرد جواب داد: 
" من هم باید ترک کنم. من هر روز فقط دو نخ سیگار می کشم، برای همین نباید زیاد سخت باشد. اما می دانی، رفتن به مغازه برای سیگار خریدن و آمدن به این جا برای سیگار کشیدن، خودش کمک می کند وقت بگذرد. من را به تحرک وا می دارد و نمی گذارد زیاد فکر کنم."  

گفتم:
 " یعنی می گویید برای سلامتی تان سیگار می کشید؟" 

 پیرمرد با نگاهی جدی گفت:
 " دقیقاً." 

 


نوشته شده در : جمعه 27 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: من هم باید ترک کنم ،

نامهربانی اقتصادی




وقتی اقتصاد حرف اولو بزنه
محبت حرفی برای گفتن نداره


این روزا وقتی می خریم چهارتا خرده ریز برای خونه بخریم
 خودمون یه طرف 
از دیدن حال و روز مردم واقعا دلم می گیره


نوشته شده در : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نامهربانی اقتصادی ،

بچه گنجشک هفت ساله شد



یه همچین روزایی بود سال ۱۳۹۱ رفته بودیم مشهد و توی رواق امام خمینی با خانم صداقت استاد عزیزم قرار ملاقات داشتم.
از این دیدار که بعد از چند سال دوباره همدیگه رو می دیدیم لحظه های قشنگی به خاطرم موند از جمله وقتی همدیگه رو توی صحن دیدیم و بارون می اومد.


یه نماز مغرب و عشا هم به جماعت کنارش خوندم و بین دو نماز نمی دونم چی شد که یاد ننه عذرا و بابامسلم افتادم. چیزهایی که از ذهنم گذشته بود برای خانم صداقت گفتم. دقیق گوش کرد و بعد اروم و مهربون گفت:
وبلاگ بزن و اینا رو که میگی بنویس...
وب نویسی من اینجوری شروع شد و اینکه موضوع وب رو "لحظه هایی از زندگی" انتخاب کردم برای همینه که از خیال ننویسم و چیزایی رو که دیده ام یادداشت کنم.


قصدم از نوشتن این وب نه تعریف و تمجید بی مورد از کسی است نه میخوام از کسی بت بسازم تنها و تنها دوست دارم رفتارهای قشنگی که دیده ام بنویسم تا موندگار بشه و با گذشت زمان رنگ نبازه و فراموش نشه....


بعضی اخلاق و رفتارها اگه نباشه زندگی یتیم میشه... 





نوشته شده در : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بچه گنجشک هفت ساله شد ،

دیدم افطارم که میشه...




می خواستم بگم سحر که میشه دلم برای ننه عذرا تنگ میشه و برای بابامسلم و خاله اقدس.

دیدم افطارم که میشه خیلی جاشون خالیه

همین جوری توی طول روز هم میرم یه باغچه یا چهار تا گلدون آب بدم دلم هواشونو می کنه.

خداجونم
ینی بازم از این آدما به دنیا میآن؟


نوشته شده در : سه شنبه 24 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دیدم افطارم که میشه... ،

نفس بریده خدایا...





       


نوشته شده در : سه شنبه 24 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نفس بریده خدایا... ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic