امروز:

بهنام صفوی




بعضی خبرا رو باور نمی کنی
اما واقعیت داره



صدای بهنام ثفوی رو خیلی دوست داشتم و دارم
خدا رحمتش کنه
دنیا چقد عجیبه
یهو کلمه ها در باره یه نفر عوض میشن
فعل ها حالت ماضی به خودش می گیره و به جای اینکه از خود اون آدم حرف بزنیم از روحش می گیم

روحش شاد....


نوشته شده در : دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بهنام صفوی ،

حس بچه ای رو داشتم که...




یه روز با خاله اعظم بحثم شد یادم نیست سر چی؟
هنوز ننه عذرا زنده بود و سرحال‌.
بحث که تموم شد به این فکر کردم که من چه حرفایی زدم و خاله چه حرفایی.
من تو ناراحتی هر چه گفته بودم خاله سکوت کرده بود و آخر گفته بود انقد جوش نخور مریض میشی
اصلا انگار نه انگار حرفای تلخ و تند منو شنیده
حس بچه ای رو داشتم که به خاطر یه آبنبات بابای تنومندشو به باد مشت و لگد گرفته و اهر سر بابا گفته دستت درد نگرفت عزیزم؟ ...

خاله یه طرف ننه عذرا یه طرف که وقتی دیده بود ما بحث می کنیم رفته بود یه پتو کشیده بود روی سرش و خوابیده بود...
بحث که تموم شد دیدم میخواد حرف بزنه دهنش خشکه...


نوشته شده در : دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: حس بچه ای رو داشتم که... ،

جای خالی سلوچ




آدمی به مرور آرام می‌گیرد،
 بزرگ می‌شود
 بالغ می‌شود 
و پای اشتباهاتش می‌ایستد 
 آنها را به گردن دیگران نمی‌اندازد 
و دنبال مقصر نمی‌گردد 
 گذشته‌اش را قبول می‌کند، نادیده‌اش نمی‌گیرد و اجازه می‌دهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند.
 آدمی از یک جایی به بعد
 می ‌فهمد که از حالا باید آینده‌‌اش را از نو بسازد 
 اما به نوعی دیگر می‌فهمد که زندگی 
یک موهبت است، یک غنیمت است، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد! 

اصلا از یک جایی به بعد 
حال آدم خودش خوب می‌شود ... 


 جای خالی سلوچ #محمود_دولت_آبادی @mahomahi


نوشته شده در : دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: جای خالی سلوچ ،

دیشب سحری خواب موندیم



حالا خاله اعظم هی راهکار میده که چه کنیم دیگه خواب نمونیم. بهش میگم دیگه تکرار نمیشه پارسال هم یه شب این اتفاق افتاد اما فقط همون یه شب بود که همه مون خسته بودیم و کمبود خواب داشتیم اما چیزی که برام عجیب بود رفتار سیدطه بود.
ساعت ده باید دانشکده می بود. نه صداش کردم و هنوز خواب و بیدار بود با دلگرفتگی بهش گفتم:
دیدی چطور سحری خواب موندیم!
با تعجب گفت:
خواب موندیم؟ نه سحری خوردیم که.
هم خنده ام گرفته بود هم دلم براش می سوخت با خنده گفتم:
سحری خوردیم؟طاهاااا!!!!

کمی مکث کرد و گفت:
ینی نخوردیم؟...

چند دقیقه بعد که لباس پوشیده بود بره دانشگاه ده بار عذرخواهی کرد و گفت:
تقصیر من شد که خوابم برد
خندیدم و گفتم:
 کسی دنبال مقصر نمی گرده خوابه دیگه همه مون خوابمون برد حالا اگه دیری خیلی ادیت میشی روزه تو باز کن...
رفت دانشگاه اومد. قیافه ش مث کسانی بود که تو باد دویده اند... آی دلم سوخت 



نوشته شده در : یکشنبه 22 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دیشب سحری خواب موندیم ،

اگه بابا بمیره




یه شرکت لبنیات یک و خرده ای میلیارد تومن جریمه شده بابت گرونفروشی


دیشب یاد نوجوونیم افتاده بودم شاید دوازده ساله بودم و تشنه کتاب به خصوص کتاب های قصه اما تو زندگی کشاورزی و قالی بافی چیزی به اسم کتاب و پول دادن بابت کتاب تعریف نشده بود


یه همشاگردی داشتم همون موقع آبونمان یکی دو تا مجله رو داشت و هر چند وقت یه بار مجله ای براش می اومد مثل کیهان بچه ها و دوستم همونجا تو مدرسه مجله رو می خوند حتی جدولشم حل می کرد بعد می داد من ببرم خونه بخونم. کتاب قصه هم می خرید می خوند بعد من ازش قرض می گرفتم.

اون سال زمستون برف زیادی اومده بود و کتاب خوندن زیرکرسی بابامسلم تو اتاق قالی بافی ننه عذرا خیلی می چسبید به خصوص وقتی یه قابلمه شلغم و چغندر و زردک روی چراغ نفتی داشت می پخت و بخارش اتاقو ورداشته بود.


دوستم یه کتاب بهم داده بود بخونم به اسم"اگه بابا بمیره" آخ که چقدر با این قصه به روزی فکر کردم که بابا بمیره و چه غصه ها که نخوردم و چه اشک ها که یواشکی نریختم....


امشب که خبر جریمه اون شرکت رو خوندم با خودم گفتم من وقتی دوازه ساله بودم غصه می خوردم که دنیا بدون بابامسلم جای دلگیری میشه جایی که یه پدر یه مرد درست و حسابی کم داره با خودم فکر نی کردم دنیایی که بابا توش نباشه خیلی دلگیره بابایی که حرفش حرفه دل و زبونش یکیه بابایی که حتی وقتی هشتاد ساله شد صفای یه بچه رو می شد تو نگاهش دید ...
با خودم گفتم یعنی اینایی که کلاه سر مردم میگذارند و کم فروشی و گرونفروشی می کنن اونم تو این دوره که مردم تو سختی دارن روز و ماه و سال می گذرونند اینایی که قوز بالای قوز میشن برای مردم بینوا اینا بچه هاشون چه فکری در باره شون می کنن؟ بچه هاشون به دنیای بدون بابا فکر می کنن؟  بچه هاشون هز اینکه تصور کنند یه روزی باباشون میمیره چه حالی میشن؟
با خودم گفتم اصلا بابا برای اونا چه تعریفی داره؟ و اگه بابا بمیره دنیا جای دلگیری میشه؟





نوشته شده در : یکشنبه 22 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: اگه بابا بمیره ،

حس خوبی داشتم




بین افطار و سحر یه ساعتی خوابیدم
تلفن زنگ خورد
خواب آلود جواب دادم
انقد حرف زد که خوابم پاک پرید
اما حس خوبی داشتم
کسی بود که کلی خاطره خوب برام ساخته


یکی دیگه زنگ می زد
شاید اصلا حسش نبود جواب بدم
اصلا شاید چرا؟
یکی که ازش خاطره خوب ندارم که هیچ کلی هم دلمو شکسته
اون وقت شب زنگ می زد ترجیح می دادم خواب بمونم  بی خیال دنیای واقعی....


نوشته شده در : شنبه 21 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: حس خوبی داشتم ،

دلم برات تنگ شده...




دیروز با چند نفر حرف زدم
خوش و بش و احوال پرسی و حرف از این در و اون در

اما صدای تو رو که شنیدم
نتونستم بغض نکنم و اشک نریزم...



چقدر دلم برات تنگ شده...


نوشته شده در : جمعه 20 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دلم برات تنگ شده... ،

باور نمی کنم



بهش گفتم خودش دکترای ... داره و همسرش دکترای... اما زندگی شون خیلی ساده ست و اینقدر که ما می دونیم هر وقت پولی دستشون میاد به فکر اینن که دست یتیمی یا فقیر و بیچاره ای رو بگیرن...

با ناباوری نگاهم می کرد وقتی هم حرفام تموم شد گفت:
ینی هنوزم اینجور آدما پیدا میشن؟
گفتم:
خودم می شناسمشون که دارم برات میگم


نگاهش می گفت باور نمی کنم...


نوشته شده در : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: باور نمی کنم ،

واقعیت نداره که؟




برای دوستانم تو یه گروه حرفشو می زدم فک کردند خیالبافی می کنم، حتی یکیشون گفت اینایی که میگین واقعیت نداره که؟ گفتم داره!

گفتم یه مدت پیش شاید چهار سال پیش یه اتفاقی برام افتاد که خیلی اذیت شدم یکی از دوستانم متوجه شد و از اون تاریخ به بعد زود به زود زنگم می زنه و حواسش بهم هست اگرم زنگ نزنه حتما برای توی تلگرام یا واتساپ پی ام می ذاره
گاهی هر دوجا و میگه تلگرامم تو بازی بود گفتم کار از محکم کاری عیب نمی کنه واتساپ حالتو پرسیدم.
نزدبک چهار سال هر روز واقعا هر روز پیام میده گاهی من هنوز خواب هستم اومده یه سلام صب بخیر شیک و قشنگ برام گذاشته رفته و جالب اینکه پی اماش همه شاد و امیدوارکننده ست و البته خوشکل و جدید...


نوشته شده در : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: واقعیت نداره که؟ ،

هیولا



هر چه بیشتر می گذره از نوشتن این وبلاگ خوشحال ترم.
یه چیزایی اگه از زندگی بره جاش با هیچی پر نمیشه
محبت
مهربونی
عاطفه
...



اینا نباشه آدما میشن هیولا
که مهران مدیری تو سریال جدیدش به این فاجعه پرداخته...


نوشته شده در : سه شنبه 17 اردیبهشت 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: هیولا ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو