بچه گنجشک http://bachegonjeshk.mihanblog.com 2019-10-22T00:47:29+01:00 text/html 2019-10-09T12:15:58+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه یر به یر http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3219 <div><br></div><div><br></div><div>شماره ۱۱۹ یر به یر</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;وارد کلاس که شد، همه ی نگاه ها بهش ماسید: سرش از پیشونی به بالا کامل باندپیچی شده بود. رنگش بدجوری پریده بود و چهره ش یه جوری بی رمق و پژمرده شده بود که انگار یهو چند سال پیرتر شده. روی صندلی نشست، نگاهی به ما کرد لبخند بی جونی زد و گفت: _همیشه دوست داشتم وقتی میام کلاس؛ ازم در باره ادبیات سؤال کنید، امروز خوشحالم که میبینم همه تون با نگاه ازم می پرسین آقا! چی شدین؟ کله رو کجا شکستین؟ ما که خیلی براش احترام قائل بودیم، حرفی نزدیم. نه شوخی نه جدی اما خودش انگار اصرارداشت بگه چی شده. نمیگم بهترین معلمم بود اما معلمی بود که از رفتارش خوشم می اومد و واقعا دوست داشتم حرف بزنه تا بیشتر با شخصیتش آشنا بشم. اون روز با همون سر و کله باندپیچی شده رو کرد به ما و گفت:&nbsp;</div><div>_"بچه ها! من یه عمر سر کلاسا درس دادم ولی دیروز خودم سر یه کلاس دیگه بودم و یکی دیگه بهم درس داد! این کله لابد باید می شکست... شاید ندونین که من چندین سال مدیر بودم، البته مدیر دبستان، اون وقتا برفای سنگینی این طرفا میبارید. زمستونا یکی از گرفتاریای من همین برف بود و بچه هایی که روزای برفی زودتر از همیشه می اومدند مدرسه، فقط به عشق برف بازی اما اگه اتفاقی براشون می افتاد من باید جواب خونواده ها رو می دادم. یه روز برف سنگینی اومده بود و من دیدم حدود بیست دانش آموز بازم به حرفام گوش نکردند و سر صبحی پا شدند اومدند مدرسه و تو حیاط هیاهو به پا کرده ند و دارند گوله برفی به سمت هم پرتاب می کنند! از کوره در رفتم و چوب به دست رفتم طرفشون!&nbsp; همه پا گذاشتند به فرار و فقط یکی شون موند منم عصبلنی تا می خورد زدمش به عبارتی دق همه رو سر همین یکی خالی کردم. من اون لحظه انقد عصبانی بودم که حتی از خودم نپرسیدم چطور همه فرار کردند و این یکی مونده؟ وقتی به خودم اومدم دیدم ولو شده کف حیاط و انگار نمیتونه از جاش بلند بشه. خدایا! من یه طفل علیل رو انقد وحشتناک زده بودم... با این همه غرورم اجازه نمی داد خم شم دستشو بگیرم از زمین بلندش کنم و مثلا ببرمش تو دفتر یه ابجوش بهش بدم که حالش کمی بهتر بشه. همونجا ولش کردم و رفتم تو دفتر . می دونستم چه اشتباهی کرده م با نگرانی از پشت پنجره نگاش کردم. به سختی خودشو جمع و جور کرد و بلند شد وقتی راه افتاد حس کردم یه پاش که کوتاه تر بود انگار کوتاه تر هم شده. حالا موقع راه رفتن بدجوری لنگ می زد و می شنیدم که از درد ناله می کنه یه دل می گفتم برم پیشش و بگم که نگران سلامتی اون و دوستانش بوده م و واقعا نمی خواستم اذیتش کنم یه دل می گفتم اگه این کارو کنم فردا باز همین آش و همین کاسه ست و دیگه حریفشون نمی شم... سالها از این قصه گذشت‌ و دیروز داشتم از صحرا برمی گشتم لابد می دونین که من در کنار معلمی یه خرده کشاورزی هم می کنم. ساعت طرف سه بعد از ظهر بود و خیابون ها خلوت و من با موتور می رفتم طرف خونه که نفهمیدم اون موتوری از کجا پیداش شد و چی شد که زد بهم و پرتم کرد کف خیابون... تو اون لحظه من هیچ نفهمیدم که سرم شکسته و ... اما تا به هوش بودم، تونستم به چهره ش نگاه کنم. خودش بود، همون بچه ای که یه پاش می لنگید اما حالا بزرگ شده بود و اونطور که بعد باباش بهم گفت بی خبر سوییچ موتور باباشو برمی داره و قاچاقی از خونه می زنه بیرون... معلم مکثی کرد و گفت: حالا خدا خدا می کنم این کله شکسته تقاص اون کتکی باشه که اون سال به این بچه علیل زدم! خدا خدا می کنم الان دیگه یر به یر شده باشیم...&nbsp;</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;@bache_gonjeshk @ramazani135</div> text/html 2019-10-01T04:46:20+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه من چیزی م نشده... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3218 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div>حرف اون سالها شد که عراق به کشورمون حمله کرده بود. می گفت: من اون زمان یه دانش آموز دبیرستانی بودم. تو کلاسمون ۳۶ نفر بودیم‌. یکی دو تا از همکلاسی هامون داوطلبانه رفتند غرب کشور و جنازه شون اومد. ما سی و چهار نفر همه با هم داوطلبانه رفتیم جبهه. بچه ها تو اون هشت سال زحمت ها کشیدند و مظلومیت ها تحمل کردند و به مرور از اون کلاس سی و شش نفره بیست و شش نفر شهید شدند؛&nbsp; دو نفر قطع نخاع و&nbsp; فقط چند نفر ماها موندیم. &nbsp;<div><br></div><div><br></div><div>ازش پرسیدند: شما چند بار و چه جوری مجروح شدین؟ لبخندی زد و گفت: من؟ چیزی م نشده فقط دو سه تا گلوله به یه طرف سرم خورده یه چند تا تیر و ترکش به پام خورده یه چنتا ترکش هم به پشت کتفم... یکی دو بار هم تو منطقه بودیم که عراق بمباران شیمیایی کرد و یه نسیمی از این مواد به منم خورد که البته اینها در مقابل شهادت بهترین دوستان و همکلاسی هام چیزی به حساب نمیاد... پ.ن: حاج علی اکبر احسن زاده/ فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) در دوران دفاع مقدس/ یکی از دانش آموزان دبیرستان شهیدان&nbsp;عبداللهی آران و بیدگل @bache_gonjeshk</div> text/html 2019-09-28T12:15:17+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه کیف پولت فلان جاست http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3217 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>شماره ۸۲&nbsp;</div><div><br></div><div>&nbsp;کیف پولت فلان جاست...</div><div><br></div><div>خاله طاهره دانشگاه تهران درس می خوند من و دایی احمد هم همونجا قبول شدیم. قشنگ یادمه دایی احمد زمان دانشجویی یه کیف پول مردونه خیییلی ساده داشت. یه روز کل پولی که خاله بهش داده بود به اضافه پولی که از خونه اورده بود تو کیفش بود و کیفش گم شده بود. می گفت: رفتم تو راهروی خوابگاه دانشجویی اطلاعیه زدم که یه کیف پول گم شده هر کس پیداش کرده بیاره اتاق شماره فلان و مژدگانی بگیره. رفتم دانشکده برگشتم دیدم یه نفر اومده زیر اطلاعیه م یادداشت گذاشته که کیف پولت رو پشت خوابگاه زیر فلان درخت گذاشته م برو بردار در ضمن مژدگانی م رو خودم برداشتم. دایی احمد می گفت رفتم کیف پولم رو پیدا کردم دیدم طرف کل پولمو برداشته کیف خالی انداخته اونجا...</div><div><br></div><div>&nbsp;@bache_gonjeshk @ramazani135</div> text/html 2019-09-10T09:35:17+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه خاطره شهید http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3215 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>شهیدِ ناب، کسی است که بی‌سلاح و بی‌دفاع با پتیاره‌ی بدی روبرو می‌شود، آنقدر به نیروی روحی و حقّانیّتِ هدفِ خود ایمان دارد که کمترین ابراز دفاع یا بیم را بر خود حرام می‌شمارد، تا مبادا از اریکه‌ی شهادت به زیر افتد. اگر مقاومت کند، از عیارِ شهادتِ او کم خواهد شد. «شهادت» در مردم، خاصیّت پیوند دهنده و بیدار دارنده داشته. موجب برانگیختن و برافروخته نگاه داشتن وجدانِ بشریّت بوده است. خاطره‌ی شهید، همبستگی و اشتراکِ سرنوشت ایجاد می‌کند، قوّت قلب می‌بخشد. ذکر شهیدان هرجا رفته، به عنوان هشداری به کار رفته است برای برحذر داشتنِ ستمکارانِ زنده.&nbsp;</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;#داستان_داستان‌ها&nbsp;&nbsp;</div><div>کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی‌ندوشن</div> text/html 2019-09-06T09:40:03+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه چقد دلم گرفته خدا... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3214 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>رفته بالا منبر میگه:&nbsp;</div><div><br></div><div>میخوام براتون یه حدیث بگم خیلی گوش بدین اگه من بتونم این حدیث و بگم که نمی تونم و اگه شما بتونی بفهمی که نمی فهمی تازه اون وقت می فهمیم که هیچی نیستیم. بعدم خیلی خوشحاله که اینا رو گفته و با افتخار میگه: عجب حدیثیه این حدیث!</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;چقدر دلم گرفته خدا.... چی میگن اینا؟؟؟؟ تی وی هم پخش می کنه</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;@bache_gonjeshk</div> text/html 2019-09-05T11:54:35+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه ننه! من وضو دارم؟ http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3213 <div><br></div><div><br></div><div>چند روزی بود که دیدیم پیرزن پیداش نیست خاله اعظم پرسیده بود گفته بودند رفته خونه دخترش و حالش اصلا خوش نیست. یه روز گفت میرم ببینم در چه حاله. رفت برگشت گفتم چی شد؟ چه جوری بود؟ دیدم خاله بغض کرده. گفتم: حالش خیلی بد بود؟ گفت: سکته کرده. نه دیگه کنترل ادرارش دست خودشه نه حواس بجایی داره‌. منو که انقد بهم می گفت "دوست دارم" نشناخت. کلی باهاش حرف زدم انگار هیچی نشنیده برگشت گفت: چادر نمازمو بیار می ترسم آفتاب غروب کنه نمازم قضا بشه. یکی از نوه هاش با خنده گفت: بیا نن بزرگ اینم چادر نماز و سجاده ت. بخون. و خودش و خواهرش یواشکی خندیدند خاله می گفت: مادر بزرگه گفت برگشت به من گفت: ننه! من یادم نیست وضو دارم یا نه؟ پسره در جوابش گفت: آره آره داری خیالت راحت؛ نمازتو بخون. و باز با خوهره بناکردند خندیدن. مادر بزرگه همونطور که تو تشکش نشسته بود چادرشو کمی مرتب کرد و تکبیره الاحرام گفت. به خاله گفتم: خب آره منم دلم براش می سوزه اما به هر حال پیریه و هزار جور مریضی. این که طبیعیه گاهی یه جوون م دور از جون گرفتار این مشکلات میشه. گفت: می دونم اما وقتی نن بزرگه به قول خودش رفت سر نماز پسره بنا کرد سربه سرش گذاشتن و با شیطنت بهش گفت: ننه! پولات کجاست؟ و پیرزن بینوا همون سر نماز گفت: تو کیف خودم زیر بالشته ننه... و اونا بهش خندیدند.... خاله اعظم اینو که گفت دیگه نتونست اشکاشو نگه داره و با گریه گفت: اون لحظه یادم اومد دفه آخری که برای همین نوه هاش سوپ پخته بود و برده بود خودش می گفت نزدیک خونه شون یهو حالم خیلی بد شد یه جوری که یه تکه راه رو نشسته رفتم‌...</div><div><br></div><div>&nbsp;@bache_gonjeshk </div> text/html 2019-09-05T07:32:59+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه آسیب http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3212 <div><br></div><div><br></div><div>وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته ... text/html 2019-08-29T13:28:25+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه من حتی... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3211 شماره ۲۲&nbsp;<div><br></div><div>&nbsp;بد نیست گاهی یه کتاب صوتی هم گوش کنیم. داریم به کارای دیگه مون می رسیم اینم انگار رادیو باشه کنارمون زمزمه کنه دیروز داشتم یه کتاب صوتی گوش می دادم برام جالب بود و لحظه به لحظه با نویسنده و قهرمان داستان همراه شده بودم.&nbsp;</div><div><br></div><div>البته داستان ادامه داره هنوز اما دیروز دو تا چیز فهمیدم:&nbsp;</div><div><br></div><div>یک: همونطور که خوندن یه کتاب می تونه انقد جذبم کنه که دوست داشته باشم دوباره بخونم ش شنیدنش هم می تونه همین حسو بهم بده.&nbsp;</div><div><br></div><div>و دو: وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه دوست داره هرجا و هر جور شده نشونی ازش ببینه. همونطور که تو این کتاب صوتی قهرمان ما از یه نویسنده خوشش میاد و براش نامه می نویسه همه اینها یه طرف؛ شاه بیت همه حرفای کودکانه اش برای اون نویسنده اینه که:&nbsp;</div><div><br></div><div>آقای "ون هوتن"! من انقد نوشته های شما رو دوست دارم که حتی حاضرم لیست خرید خونه تونم که شما نوشته باشین بخونم... @bache_gonjeshk </div><div><br></div> text/html 2019-08-29T13:25:54+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه نشانی بچه گنجشک در تلگرام http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3210 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>شما هم دعوتید به:</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>@bache_gonjeshk</div> text/html 2019-08-22T07:01:00+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه کجای دلت جا میشن؟ http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3209 شماره ۲ روزنوشت سی ام مرداد ۱۳۹۸<div><br></div><div>کنار خودپرداز منتظر بودم نوبتم بشه تو شلوغی رفت و آمدها دیدم صدای دلینگ دلینگ میاد برگشتم دیدم یه زن ریزه میزه میانسال دست چپ یه پسر سه چهار ساله تو دستشه دارن میاد. صدای دلینگ دلینگ از دو جفت دستبند(که مثلا باهاش دست مجرمان رو می بندند) بود که به جیب راست شلوارک پسرک آویزون بود نگاهم به دستش خورد که تو دست اون زن بود یه کلت رو محکم چسبیده بود به مچ اون یکی دستش هم یه مچ بند سیاه بسته. کل وزنش با کلت و دو جفت دستبند و مچ بند پونزده کیلو نمی شد یه لحظه به این فکر کردم که میگن قلب هر کس به اندازه مشت گره کرده شه. مشت گره کرده پسرک رو در نظر گرفتم و پیش خودم گفتم: تو دل به این کوچکی کلت و دستبند چی میگه و چه جوری جا میشه؟ @bache_gonjeshk </div> text/html 2019-08-10T08:00:25+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه با خاطره هات خاطره دارم http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3207 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div> <br> پارسال اربعین خیلیا رفتند پیاده روی و خیلیا مث من نشد برن. <br> یه دوستی داشت می رفت از همون وقت که داشت ساک می بست بنا کرد گزارش لحظه به لحظه داد<br> اولش گفتم چرا این کارو می کنه؟ چرا دل آدمو می سوزونه؟ <br> بعدش اما نظرم عوض شد... <br> دیشب براش نوشتم:<br> نمیدونم یه پست نوشته بودی یا پروفت بود که نوشته بودی:<br> منو ببر به زیر گنبد حسین<br> همون جایی که هرشب<br> شب آرزوهاست...<br> گفت اره ولی الان ندارمش کانالو پاک کردم<br> گفتم ولی من دارمش <br> من پارسال با اون پرچمی که با خودت بردی پیاده روی و با پی امایی که تو گروه گذاشتی باهات همسفر شدم و</div><div>&nbsp;الان با خاطراتت</div><div>&nbsp;کلی خاطره دارم...<!--/data/user/0/com.samsung.android.app.notes/files/share/clipdata_190810_122734_342.sdoc--></div> text/html 2019-08-05T19:32:46+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه هیچی نمی خوای بگی؟ http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3201 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>هیچی نمی خوای بگی؟</div><div><br></div><div>...</div><div><br></div><div><br></div><div>شده حالت حال کسی باشه که تو یه برهوت تک افتاده باشه و برف گرفته باشه و ....</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>از دور شعله آتشی ببینه و&nbsp;</div><div>دلش گرم بشه؟...</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>الان حرف زدنت اون شعله ست...</div> text/html 2019-08-05T11:22:17+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه خاطرجمعی http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3200 <div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">خاله اعظم اومده بود خونه مون. دو سه تا کشک گذاشته بودم تو آبجوش که نرم بشه و یه مقدار نمکش گرفته بشه که بخورم.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">به ایشونم تعارف کردم گفت الان طبعم نمی گیره</font></div><div><font size="2">خودم یه دونه شو برداشتم گذاشتم تو دهنم حس کردم هنوز شوره</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">نخواستم جلوی اون کشکو از دهنم بیارم بیرون.&nbsp; رفتم تو آشپزخونه. کشک رو درآوردم بشورم نصف شد.</font></div><div><font size="2">دیدم اوه اوه. یه چیزی توش هست. انداختمش تو سبد ظرفشویی و با یه حس چندش دهنمو شستم اومدم تو اتاق.</font></div><div><font size="2">خاله گفت:</font></div><div><font size="2">چی شد؟</font></div><div><font size="2">-خاله یه جوریه که نمیشه بهش دروغ گفت. - گفتم:</font></div><div><font size="2">هیچی. یه چیزی تو کشکه بود مث زنبور&nbsp;</font></div><div><font size="2">یه نگاه به قیافه م کرد بلند شد رفت طرف آشپزخونه و گفت:</font></div><div><font size="2">انداختی دور؟</font></div><div><font size="2">گفتم: اره انداختم تو سبد</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">رفت از تو سبد درش اورد لامپ وسط آشپزخونه رو روشن کرد کشک رو زیر نور نگاه کرد و گفت:&nbsp;</font></div><div><font size="2">یه دقه&nbsp; بیا</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">رفتم&nbsp;</font></div><div><font size="2">گفت:</font></div><div><font size="2">ببین این زنبور نیست یه مورچه س پس دلت نلرزه که فک کنی مثلا تو نیشش زهری چیزی داشته...</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">بعدم گفت یه چایی چیزی بخور طعم دهنت عوض بشه&nbsp;</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">دو دقه بعد پاشد رفت خونه ش و زود برگشت. تو یه سبد صورتی کوچیک سه جور کشک برام آورده بود می گفت:</font></div><div><font size="2">معلوم بود کشک دلت خواسته دیدم بدجوری به خاطر اون مورچه تو ذوقت خورده اینا رو برات آوردم بخوری اینا خاطر جمعیه دیگه.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">سبدو ازش گرفتم و تشکر کردم نگاهم که به کشک ها خورد فهمیدم چرا میگه اینا خاطرجمعیه.</font></div><div><font size="2">همه شونو از دم شکسته بود که مبادا مورچه ای چیزی توشون باشه....</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><br></div> text/html 2019-07-31T05:29:39+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه آرزو کنیم مثلا http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3199 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>ای لحظه دیدار بیا تا نفسی هست</div><div>ما نیز ببینیم فراهم شدنت را</div> text/html 2019-07-29T23:38:59+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه نیست غم http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3198 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>خلق عالم گر شوند اغیار و خصم</div><div><br></div><div>نیست غم گر یار باشد یار ما</div><div><br></div><div><br></div> text/html 2019-07-27T12:03:06+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه اون پنجره هه http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3197 <div><br></div><div><br></div><div>...</div><div><br></div><div>من اخیرا درباره عشق حرفایی ازیه نفر شنیدم</div><div>&nbsp;که دلم براش سوخت</div><div><br></div><div>&nbsp;عشقی که اون می گفت&nbsp;</div><div>&nbsp;اصلا خواستنی نبود</div><div>&nbsp;اگه بخوام توصیفش کنم&nbsp;</div><div>&nbsp;براساس حرفایی که زد تو چند نوبت</div><div>&nbsp;میگم عشقی که اون میگه&nbsp;</div><div>&nbsp;مث یه قاب نقاشیه که یه روز تو یه مغازه دیدم</div><div>&nbsp;قاب نه&nbsp;</div><div>&nbsp;بذار اینجوری بگم&nbsp;</div><div>&nbsp;مغازه ش تو یه زیرزمین بود&nbsp;</div><div>&nbsp;نه تهویه خوبی داشت نه نوری کوچیک و دلگیر و ....&nbsp;</div><div>&nbsp;مثلا اومده بود یه فنی بزنه مغازه ش خوشکل بشه&nbsp;</div><div>&nbsp;یه طرف دیوارو طرح پنجره درآورده بود&nbsp;</div><div>&nbsp;خب اون پنجره شاید یک دو ثانیه تو اون فضا نگاهتو به سمت خودش می کشید</div><div>&nbsp;اما&nbsp;</div><div>خیییلی زود می فهمیدی که این یه دروغه و این جا راه به جایی نداره</div><div>یه&nbsp; بن بست که نه قراره نوری ازش بیاد تو&nbsp;</div><div>&nbsp;نه هوایی</div><div>&nbsp;نه قراره کسی از پشت این پنجره رد بشه که منتظرش هستی</div><div><br></div><div>&nbsp;بعضیا عشقشون اینجوریه&nbsp;</div><div><br></div><div>&nbsp;دردناکه&nbsp;</div><div><br></div><div>&nbsp;و دردناک تر اینکه</div><div>&nbsp;فکر می کنند کلا عشق فقط همینه که اونا بهش فکر کردند</div><div>&nbsp;و بهش رسیدند</div><div>&nbsp;اسم عشق که میاد یاد اون پنجره هه میفتن&nbsp;</div><div><br></div><div>&nbsp;خب&nbsp;</div><div><br></div><div>حقم دارن عاشقا رو درک نکنند</div> text/html 2019-07-25T19:09:56+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه شبیه تو نیست http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3196 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div>دلتنگی شبیه تو نیست<div>&nbsp;گاه و بیگاه در میزند!</div><div>&nbsp;هر جا دلش خواست مینشیند</div><div>&nbsp;و با حسادت عجیبی درباره #تو حرف میزند.&nbsp;</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;#آرزو_نوری text/html 2019-07-22T15:17:08+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه ..... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3195 <div> text/html 2019-07-17T03:48:06+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه خط خطیاتم قشنگه http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3192 <div><br></div><div><br></div>نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ.&nbsp;<div><br></div><div>ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ...&nbsp;</div><div><br></div><div>ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ...</div><div><br></div><div>&nbsp;ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ...</div><div><br></div><div>&nbsp;ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ...&nbsp;</div><div><br></div><div>ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ!!!&nbsp;</div><div><br></div><div>ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ. &nbsp;</div><div><br></div><div><br></div><div>ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ... ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ: ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ... @Loveispublic </div> text/html 2019-07-14T07:07:07+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه هنوز دلم گیره... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3191 <div><br></div><div><span style="color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">بچه بودم</span><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;پنج شش ساله با موهای لخت مشکی</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;یه بچه آهو بود طرف بازار احسان&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">تو کوچه ها پرسه می زد</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;اما هییییچ نداشت&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;و بعدش نوبت تخمه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">خودمون همه چی می بردیم&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">از رختخواب تا ظروف&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">ده روز می موندیم و&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">تو تمام این ده روز&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">خوراکمون</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;نون و پنیر و انگور&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">نون و پنیر و خربزه مشهد&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">نون و انگور</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;نون و خربزه&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">نون و پنیر</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">یا نون بود</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">شااااید بابا یه بار گوشت می خرید</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp; ننه عذرا یه تاس کباب می پخت</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">حال و هوای بازار احسان رو</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون&nbsp; پذیرایی می کردیم</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم...&nbsp;</div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;"><br style="box-sizing: border-box;"></div><div style="box-sizing: border-box; color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans, tahoma, arial; font-size: 12px; text-align: right;">&nbsp;دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️</div></div> text/html 2019-07-14T06:59:53+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه دلم گیره... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3190 <div><br></div><div><br></div><div><br></div>بچه بودم<div><br></div><div>&nbsp;پنج شش ساله با موهای لخت مشکی</div><div><br></div><div>&nbsp;تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;یه بچه آهو بود طرف بازار احسان&nbsp;</div><div>تو کوچه ها پرسه می زد</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه&nbsp;</div><div>تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود</div><div>&nbsp;اما هییییچ نداشت&nbsp;</div><div><br></div><div>بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم</div><div><br></div><div>&nbsp;خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم</div><div>&nbsp;و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه</div><div>&nbsp;و بعدش نوبت تخگه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند</div><div>&nbsp;و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد&nbsp;</div><div>&nbsp;اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت&nbsp;</div><div>خودمون همه چی می بردیم&nbsp;</div><div>از رختخواب تا ظروف&nbsp;</div><div>ده روز می موندیم و&nbsp;</div><div>تو تمام این ده روز&nbsp;</div><div>خوراکمون</div><div>&nbsp;نون و پنیر و انگور&nbsp;</div><div>نون و پنیر و خربزه مشهد&nbsp;</div><div>نون و انگور</div><div>&nbsp;نون و خربزه&nbsp;</div><div>نون و پنیر</div><div>یا نون بود</div><div><br></div><div><br></div><div>شااااید بابا یه بار گوشت می خرید</div><div>&nbsp;از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت</div><div>&nbsp; ننه عذرا یه تاس کباب می پخت</div><div><br></div><div>&nbsp;اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره&nbsp;</div><div><br></div><div>حال و هوای بازار احسان رو</div><div>با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز&nbsp;</div><div>که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد&nbsp;</div><div>و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم&nbsp;</div><div>و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون&nbsp; پذیرایی می کردیم</div><div><br></div><div><br></div><div>هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و&nbsp;</div><div><br></div><div>مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم...&nbsp;</div><div><br></div><div>&nbsp;دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️ text/html 2019-07-13T18:25:25+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه تولد امام رضا علیه السلام مبارک http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3189 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>➰‏ در این بازار عطاران ‏مرو هر سو چو بی‌کاران&nbsp; ‏</div><div><br></div><div>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; به دکان کسی بنشین ‏که در دکان شکر دارد ‏</div> text/html 2019-07-10T05:25:45+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه دوستی نوشته بود... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3188 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>- علاج دلتنگی زیارت است... text/html 2019-07-09T13:15:01+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه و هر چیز از دنیا... http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3187 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>وَ هـرچیز از دُنیــا،&nbsp;</div><div><br></div><div>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; شنیدنش از دیدنش بزرگ‌تَـر است...!&nbsp;</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp; text/html 2019-07-07T18:51:38+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه دلتنگی http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3186 <div><br></div><div><br></div><div>ﺑﻌﻀﻰ‌ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻳﻢ</div><div><br></div><div>&nbsp;ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ‌ﺁﻳﺪ</div><div><br></div><div>&nbsp;ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰ‌ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ ...!</div><div><br></div><div>&nbsp;#نزار_قبانی</div><div><br></div><div> text/html 2019-07-07T10:25:57+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه لیست خداحافظی http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3185 <div><br></div><div><br></div><div><br></div>هیچ‌چیز، هیچ وقت در هیچ کجای جهان سر جایی که باید نیست.<div><br></div><div>&nbsp;اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم</div><div>&nbsp;که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند.</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;اسم هایی را در صفحه بیزاری که هنوز عاشقشان بودیم...</div><div><br></div><div><br></div><div>&nbsp;رویا_شاه_‌حسین‌_زاده✨✨ @Loveispublic </div> text/html 2019-07-07T05:42:31+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه خونه دلتون دست کیه؟ http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3184 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div>&nbsp;شنیدی میگن ایشالله خونه دلت بزرگ باشه؟!&nbsp;<div><br></div><div><br></div><div>بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه&nbsp;</div><div>بعضیا ماشینشون ،</div><div>&nbsp;بعضیا اطاقشون ،</div><div>&nbsp;بعضیا دماغشون ،&nbsp;</div><div>بعضیا ویلاشون ،</div><div>&nbsp;بعضیا فامیلشون.</div><div><br></div><div>&nbsp;اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..</div><div><br></div><div>&nbsp;خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون</div><div>&nbsp;اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ،</div><div><br></div><div>&nbsp;تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن ... &nbsp;</div><div><br></div><div>خونه دلتون بسپارین به صاحب خونه اش ❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ </div><div><br></div><div><br></div> text/html 2019-07-03T16:17:36+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه باهامون سلفی گرفته http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3183 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>خدا یه آلبوم داره پر از عکسای آدمای مهربون.<br> هر جا خوب بودیم ، باهامون سلفی هم گرفته.<br> هر جا هم بد شدیم ،<br> یا نرم زوم کرده تا از کادر بریم بیرون .<br> یا دوربینشو آورده پایین گفته فکر کنم حافظه ام پر شده، <br> ایشالا سر وقت یه خوبشو ازت می گیرم<br> اگه جایی هم از دستش در رفته عکسی ازمون گرفته که توش بد افتادیم <br> هر بار به هر بهونه پیچونده ما رو .<br> یا گفته خداوکیلی همه عکسا پریده .<br> یا نه ، گفته هنوز نریختم تو کامپیوترم <br> بریزم چشم ! حتما برات می فرستم<br> خلاصه خدا تو آلبومش ، تو فولدراش ، <br> عکس بد از ما نگه نمی داره.<br> یا اگرم چیزی باشه <br> هیچ وقت به رومون نمیاره که خجالت بکشیم.<br> <br> رسول ادهمی<br> #خیلی‌تعبیرقشنگیه❤️<br> @khodanevesht<!--/data/user/0/com.samsung.android.app.notes/files/share/clipdata_190703_204642_242.sdoc--></div> text/html 2019-07-03T04:57:55+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه شبی که ماه کامل شد http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3182 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>طه و خانمش رفتند فیلمو دیدند. میگم چطور بود؟ طه میگه:</div><div>فیلمش چون براساس واقعیت بود تاثیرگذار بود اما فیلمبرداریش نه. همه ش کلوزآپ بود و دوربین تو صورت ملت و هی دوربین تو حرکت بود آدم سرگیجه می گرفت من گاهی به صتدلیا نگاا می کردم تا حرکت دوربین کم بشه. فک کن از هواپیما کلوزآپ گرفته بودند!!!</div><div>بعدم می خنده و میگه:</div><div>یاد چند سال پیش خودم افتادم تو عروسی مرضیه و محمدحسن. به من گفته بودند دوربین دستت باشه طرف مردونه هر وقت داماد اومد ازش فیلم بگیر و خلاصه داماد با هر کی روبوسی می کنه اینا رو فیلمبرداری کن.&nbsp;</div><div>منم همین کارو می کردم به قول خودم</div><div>&nbsp;اما دایی احمد خنده ش گرفته بود آخرم گفت:</div><div>طه جان! از حیات وحش که فیلم نمی گیری دوربینو یهو ببری روی شیر و بخوای روی اون زوم کنی خیلیییی آرووووم دوربینو بچرخون ببر طرف داماد. بعدا فیلمو ببینن سرشون گیج نره......</div><div><br></div><div><br></div><div>کلی خندیدیم سر این قصه....&nbsp;&nbsp;</div> text/html 2019-07-02T14:05:02+01:00 bachegonjeshk.mihanblog.com آدینه سیدطه http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/3181 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>وقتی سیدطه میره سفر خونه مون سوت و کور میشه.</div><div>امروز یاد اون سالها افتادم که من و خواهر و برادرم‌می رفتیم دانشگاه تهران و جنگ بود و موشک باران و ....</div><div>پیش خودم گفتم:</div><div>طفلک ننه عذرا و بابامسلم چقد تو دلشون خالی می شده و هیچ وقت هیچی بهمون نمی گفتند...</div>