عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

خضر نبی

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395-10:40 ق.ظ


بچه که بودم یه وقتایی می دیدم بابامسلم از خضر نبی حرف می زنه.
یه اتاق داشتیم که ننه عذرا توش قالی می بافت. 
یه طرفش یه گلیم شش متری پهن بود که بابا از مشهد آورده بود و تا وقتی نو بود تو اتاقی بود که مثلا به ش میگن نشیمن.
وقتی کهنه شد آوردنش تو این اتاق پهن کردند.
بابا روی این گلیم می نشست یه گوشه م بساط جایی راه انداخته بود.
از صحرا که می اومد چایی تازه دم می کرد و یکی دو تا می خورد .

وقتی نفسش در می اومد و سرحال می شد می رفت رو دور داستان گویی.
خضر نبی خیلی وقتا قهرمان قصه هاش بود.
بابامسلم یه جوری ازش حرف می زد که نمی دونم اومده تو فلان دشت و مزرعه و جو و گندم فلانی رو کمکش کرده درو کنه و فلانی کجاها راه گم کرده بود و خضر نبی به دیدش اومده و راه نشونش داده و... که من تو عالم بچگی می گفتم الانم که بابا داره میره صحرا
حتما خضر نبی اونجاست و می بیندش و نمیذاره تو کاراش درمونده بشه...
....
میلاد با سعادت حضرت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام بر همگان مبارک باد!

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوشحال باش

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 29 تیر 1394-11:37 ق.ظ




ننه عذرا می گفت:

_اگه یه وقت دروغ بگم، زود رسوا می شم



بابامسلم بهش می گفت:

_خوشحال باش! خدا دوسِت داره.





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بابا مسلم و "اختلاس"

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 1 اسفند 1393-12:02 ب.ظ



هر وقت بابا مسلم می خواست ناخن هایش را بگیرد، خصوصا اگر ناخن پایش بود، من به هر بهانه ای از کنارش می رفتم.

بابا نه ناخن گیر برمی داشت نه قیچی، او با یک چاقوی مخصوص ناخن هایش را در واقع می برید! چون ناخن ها و کلا دست و پای بابا مسلم در محیط دشت و صحرای کویر و در تماس با آب، باد و خاک خیلی زمخت شده بود، طوری که جوراب پوشیدن برایش سخت بود و به اصطلاح ما جوراب به "گوا" های پاشنه و انگشتانش گیر می کرد و دل آدم ریش می شد.

 بابا مسلم کلمه ای به اسم"اختلاس" به گوشش نخورده بود...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منو ببندین به همون ماشینی که ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 2 دی 1393-12:41 ب.ظ

تقدیم به:

 پدر شهیدان قاسم پور، بابا مسلم

 و همه ی عاشقان امام رضاعلیه السلام


یه مشت جوون بودیم

می خواستیم دور همی یه مشد امام رضا بریم.

بابای یکی از بچه ها اومد التماس که منم با خودتون ببرین.

بهانه آوردند و بهش گفتند حالا دیگه نمیشه، بلیتم گرفتیم و داریم میریم.

گفت حالا که نمیشه بلیت گرفت، برین یه طناب بیارین، منو ببندین به همون ماشینی که قراراه شما رو ببره مشد.

وقتی فهمیدم پیرمرد تا این سن هنوز مشهدو ندیده، خیلی دلم سوخت و گفتم اصن مراقبت از این بابا بر عهده ی من، بذارین بیاد.

...

وقتی رسیدیم مشد همین که از اتوبوس پیاده شدیم، گفت راه حرم از کدوم طرفه؟

بهش گفتم باباجون! اول میریم مسافرخونه یه استراحتی می کنیم، بعد هر جا خواستی بری، خودم در خدمتم، دلواپس هیچی نباش، 

دو بار اول با خودم اومد حرم. 

بار سوم که خواستم صبح زود صداش کنم و با هم بریم حرم، دیدم  نیست! از همسفرامون پرسیدم، گفتند پیرمرد گفت دیگه راه حرمو یاد گرفته م و مزاحم شما نمیشم! الانم تو حرمه...

_____________________________________

راوی: آقای حسن صفرآهنگ/ دبیر آموزش و پرورش



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لولوچه

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 12 آذر 1393-11:39 ب.ظ

تقدیم به خواهرزاده ها و برادرزاده ها خصوصا محمد رضا که اخیرا از من گله مند بود
و
تقدیم به شما عزیزان:

لولوچه

یه خونه هایی رو تو ذهنم دارم و حتی الان که حتی کوچه ها و محله هم کلی تغییر کرده و یه جورایی میشه گفت اصلا هیچ اثری از اون کوچه ها و خونه ها نمونده، من خیلی خوب این خونه ها رو به یاد دارم و ازش خاطره دارم.

خونه ی علی اکبر یکی از همین جاهایی ست که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یه خونه ی قدیمی وسط یه کوچه ی تنگ با در دو لنگه آبی که روی هر لنگه ش عکس یه درخت کاج بود و این قسمت سبز رنگ بود.

وارد خونه که می شدیم یه حیاط بزرگ پر از درختان انار با یه حوض آب سمت چپ بود و سمت راست چند اتاق با سقف گنبدی و ایوون آجری.

از پای ایوون چند قدم که می رفتیم سمت حوض آب، تنوری بود که اصل رفتن ما به اونجا بخاطر این بود که بابا مسلم می خواست برای زمستون نون بپزه.

بابا هر آرد و هر نونوایی رو قبول نداشت. خودش آرد می گرفت و می برد خونه ی علی اکبر تو نوبت می گذاشت تا یه روز که نوبتمون شد بریم اونجا ما بچه ها بازی کنیم و بزرگترا نون بپزند.

تو هوای سرد، عطر نون تنوری که  تو حیاط می پیچید، اگه تازه م غذا خورده بودیم گشنه مون می شد.

یکی دو تا خانم نون پهن می کردند.

 بابا مسلم و علی اکبر نون به تنور می بستند و نون در می آوردند.

اگه درست یادم مونده باشه تو نصف روز چهار من آرد می پختند.

همه دستشون بند بود و حسابی سرگرم کار بودند اما تو عالم بچگی یه وقتایی دیگه خجالت و این حرفا رو کنار می گذاشتیم و می رفتیم دم پرشون و می گفتیم برامون لولوچه بپزند.

از عطر و بو و طعم اون لولوچه ها که معمولا کمی بزرگتر و قطورتر از کلوچه های الان بودند، همین قدر بگم که یاد ندارم لولوچه ای انقد دووم اورده باشه که از زیر درختان انار خونه ی علی اکبر به در خونه ش رسیده باشه چه رسه به این که لولوچه بمونه یا خشک بشه یا مثلا دیگه قابل خوردن نباشه.

ده بار می رفتیم دور و بر بابامسلم و علی اکبر و هی نگاه به دست اونا و اون خانموما می کردیم ببینیم لولوچه مون در چه حاله و کی اماده میشه که وقتی لولوچه از تنور در می اومد همن جور داغ داغ می خوردیمش.
______________________

پ.ن: عکس حاصل سرچ گوگل است.



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای "آقاجان"

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 7 آذر 1393-09:25 ب.ظ




 سوسن یکی از دوستان دوره ی دانشکده ست. 

اسم باباش سید مصطفی بود. سوسن صداش می زد آقاجان، خواهرزاده ها و برادرزاده هاش می گفتند بابزرگی(بابا بزرگی)

چند بار رفتم خونه شون رامسر.

آسید مصطفی و خانمش ربابه برام عین پدر و مادر بودند. دوسشون داشتم و ازشون جز مهر و محبت چیزی ندیدم.

نه فک کنین الان که سالگرد آسید مصطفی نزدیکه، یادشون افتاده م! آدم وقتی کسی رو دوست داره، با کوچکترین بهانه یادش میفته و یه جورایی باهاش زندگی می کنه.

یادم نمیره سالی که رفتم رامسر خونه شون. 

فصل مرکبات بود. با سوسن و پدر و مادرش رفتیم باغ پشت خونه شون، پرتقال چیدیم و نارنگی و تو سرخ.

اون جا برای اولین بار درخت بارهنگ دیدم و درخت خرمالو.

میوه می چیدیم، می خوردیم و گپ می زدیم. 

خوش بودیم. 

نه آسد مصطفی بیماری قلبی ش جدی بود و نه ربابه خانم مریض بود.

ربابه خانم صب هنوز ما خواب بودیم می رفت بازار کنار آلمانی پل، برامون تخمه و هله هوله می خرید می اومد.

آسید مصطفی هم انقد محبت داشت که آدم دوست داشت پای داستاناش بشینه و احساس کنه همه ی دنیا امن و امانه و هیچ جا هیچ خبر بدی نیست.

یه روز ما هنوز نرفته بودیم باغ، این مرد پا شده بود رفته بود بین درختای باغ گشتی زده بود، هم یکی دو تا شاخه ی شکسته رو با بندهای نخی به درخت وصل کرده بود و بسته بود که یواش یواش جون بگیره، هم یه پرتقال خوشرنگ و آبدار چیده بود.

اومد پای ایوون جلوی اتاق ربابه خانم رو صدا زد،  پرتقال رو داد دستش و با لبخند گفت: 

_ پوست بگیر دور هم بخوریم.

اون پرتقال واقعا مزه داد.

وقتی ام اومدم اینجا، فک کنم یه هفته بعدش بود که یه جعبه بیست کیلویی پرتقال درجه یک با پست برامون فرستادند که بابا مسلم و ننه عذرا مدام می گفتند چطور از خجالتشون در بیاییم؟







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیچی بهتراز این نیست که...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 5 آبان 1393-12:27 ب.ظ



تقدیم به رسم احترام به عاشقان 


دیروز یهو یادم افتاد یه همچین روزایی بود که یکی دو بار ازت شنیدم گفتی امسال اگه زنده باشم، همین جا تو خونه پای تلویزیون میشینم روضه گوش می کنم...

خیلی نفهمیدم چرا این حرفو می زنی، ولی تو دلم گفتم شاید پادرد یا دیابت اذیتت می کنه و سختته بریم هیات... برای اینکه غصه نخوری، رفتم تو سی دی روضه هام گشتم سی دی  یه روضه خونُ که قبولش داشتی پیدا کردم، گذاشتم تو دستگاه و وقتی مطمئن شدم سی دی سالمه، اومدم دنبالت و گفتم اگه تلویزیونم روضه ی قدیمی نذاشت، خودم اینو برات می ذارم ببین.

اون روز اومدی  خونه م، نشستی پای این روضه وگریه کردی.

روز تاسوعا ولی از همه زودتر آماده شدی بریم هیات، خاله اعظم با اشاره به من و زیر لب گفت: این همون ننه عذراست که هی می گفت امسال شاید نتونم بیام هیات... فوری شنیدی و گفتی:

_ هر چه فک کردم دیدم هیچی بهتراز این نیست که پا شم برم هیات...

صندلی جلو ماشین خاله طاهره اینا نشسته بودی، صورتت عین گل محمدی شده بود،  انگار چند ساعت تو حموم بودی...
تمام مسیر حواسم به تو بود و هی نگات می کردم

رسیدیم امامزاده، یکی دو تا هیات که اومد، همسایه های قدیمی اومدند دور و برت، سلام و احوال... اما من یه لحظه دیدم لبات می لرزه، به خاله اعظم گفتم:
_ صورتشم خیلی گل انداخته!

 گفت باید بریم دکتر و ...

اشکاش ریخت...

... 

من همیشه فک می کردم بابامسلم خیلی ابالفضلیه...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

_ مامان! من بغض کرده م...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 12 فروردین 1393-11:15 ق.ظ


"مادرانه یک"

 از سر شب دیدم رفتارش فرق کرده، بیشتر تو خودشه و اون ورجه وورجه های همیشگی رو نداره.  وقت شام این حالت بیشتر معلوم شد که گفت: امشب غذا نمیخورم. 

وقتی هم دلیلشو پرسیدیم، گفت: 

-" سیرم "

من به هوای دفعه های قبل فک کردم بازم دندون در میاره و بخاطر دردی که داره این جوری شده، آخه اون هر وقت ناراحت باشه و درد داشته باشه بیش از همه دو تا علامتو نشون میده: 

یکی این که از خورد و خوراک می افته و دیگه این که یه جوری ساکت و مظلوم میشه که آدم دلش به حالش میسوزه.

بالاخره وقت خواب شد و مثل هر شب شروع کردم با موهای لختش بازی کردن و براش قصه گفتن، اما اون نه به نوازشای من دل میداد و نه به قصه گفتنم.

البته این وضعیت خیلی هم ادامه نداشت و بالاخره زبون واکرد و گفت:

- مامان! من بغض کرده م...

منم خیلی زود عین خودش شدم و گفتم: 

منم نمی دونم چرا امشب انقد دلم گرفته؟!

 با صدای ضعیفی ادامه داد:

- من میخوام گریه کنم...

دیگه واقعا بغض راه گلومو بسته بود و منتظر یه تلنگر بودم که اون حرف اصلی رو زد:

- امروز عصر بابا منو برد محله ی قدیمی.

 اون درخت گندهه رو یادت میاد که از روی دیوار رد کرده بود و از تو کوچه م معلوم بود؟ 

یادت میاد  ننه عذرا و بابامسلم چقد دوسش داشتند؟... 

امروز دیدم صابخونه جدیده اون درختو قطع کرده...


 


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حلقه رفتم ...( قسمت اول)

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 14 اسفند 1392-03:45 ب.ظ



پرنیان عزیزم!

امروز مهمان خانه ی تو بودم و این پست سه قسمتی را با عشق و احترام به تو و همه ی دوستان عزیزم  تقدیم می کنم:



هر روز صبح بابامسلم به ما خواهر و برادرها پولی می داد که خودمون بهش می گفتیم " پول روز"

معمولا این پول همون روز صرف خریدن لواشک، تمر هندی، آدامس، شکلات و ... می شد و چیزی برای فردا نمی موند چون می دونستیم بابامسلم پول روز ما رو یادش نمیره ...

هر کی می خواست بیش از این مقدار خرج شکمش کنه باید می رفت خونه ی یکی مثل خاله اقدس قالی می  بافت و پول نقد می گرفت( خیلیا نه هر بچه ای رو برای قالی بافی قبول می کردند و نه پول نقد تو دست و بالشون بود که در جا حساب کتاب کنند)

خاله طاهره هم دستش تو قالی بافی تند بود و هم دل رحیمی داشت. بعد از سهم قالی بافی خودش که باید تو خونه می بافت، عصر می رفت برای خاله اقدس قالی می بافت و پول خوبی گیرش می اومد. این پول انقد بود که وقتی ما یه دونه آدامس می خریدیم او می تونست یه بسته آدامس بخره، یا یه بسته تمر هندی یا چیزی شبیه اینها.

بعد می اومد اینا رو به ما که معمولا عصر دیگه پولی نداشتیم، نسیه می فروخت! حساب کتاب هر کسی هم دست خودش بود و من یادم نمیاد تو این قضیه کسی به خاله طاهره کلک زده باشه.

روزایی که آدامس بود خیلی سخت نبود، می رفتیم سرگرم بازی می شدیم تا کمتر نسیه بخریم ولی کارمون وقتی سخت می شد که خاله طاهره تمر هندی می فروخت...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یا حق!

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 21 آذر 1392-12:57 ب.ظ



بابامسلم از آدمای چاخان خوشش نمی اومد

وقتی طرف می اومد خونه مون و می رفت رو غلتک چاخان، بابامسلم بهش می گفت:

"بفرمایین! چایی تون یخ میکنه!"

بعد از چایی اگه بازم می دید چاخان ادامه داره، پا می شد و بلند می گفت: 

"یا حق! نشوی ناحق!"

و دستی تکون می داد به علامت خداحافظی و هر وقت از شبانه روز بود با لبخند می گفت:

"شب بخیر!"

و می رفت تا بقول خودش: یه ذره دراز بشینه...

***
پ.ن: قبل از این که "پرنیان" کامنت برتر پست جدیدش رو انتخاب کنه، خودم دست به کار شدم.


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2