بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395
نظرات

بچه که بودم یه وقتایی می دیدم بابامسلم از خضر نبی حرف می زنه.
یه اتاق داشتیم که ننه عذرا توش قالی می بافت. 
یه طرفش یه گلیم شش متری پهن بود که بابا از مشهد آورده بود و تا وقتی نو بود تو اتاقی بود که مثلا به ش میگن نشیمن.
وقتی کهنه شد آوردنش تو این اتاق پهن کردند.
بابا روی این گلیم می نشست یه گوشه م بساط جایی راه انداخته بود.
از صحرا که می اومد چایی تازه دم می کرد و یکی دو تا می خورد .

وقتی نفسش در می اومد و سرحال می شد می رفت رو دور داستان گویی.
خضر نبی خیلی وقتا قهرمان قصه هاش بود.
بابامسلم یه جوری ازش حرف می زد که نمی دونم اومده تو فلان دشت و مزرعه و جو و گندم فلانی رو کمکش کرده درو کنه و فلانی کجاها راه گم کرده بود و خضر نبی به دیدش اومده و راه نشونش داده و... که من تو عالم بچگی می گفتم الانم که بابا داره میره صحرا
حتما خضر نبی اونجاست و می بیندش و نمیذاره تو کاراش درمونده بشه...
....
میلاد با سعادت حضرت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام بر همگان مبارک باد!

 



برچسب‌ها: خضر نبی , بابامسلم ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 29 تیر 1394
نظرات




ننه عذرا می گفت:

_اگه یه وقت دروغ بگم، زود رسوا می شم



بابامسلم بهش می گفت:

_خوشحال باش! خدا دوسِت داره.




مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393
نظرات


هر وقت بابا مسلم می خواست ناخن هایش را بگیرد، خصوصا اگر ناخن پایش بود، من به هر بهانه ای از کنارش می رفتم.

بابا نه ناخن گیر برمی داشت نه قیچی، او با یک چاقوی مخصوص ناخن هایش را در واقع می برید! چون ناخن ها و کلا دست و پای بابا مسلم در محیط دشت و صحرای کویر و در تماس با آب، باد و خاک خیلی زمخت شده بود، طوری که جوراب پوشیدن برایش سخت بود و به اصطلاح ما جوراب به "گوا" های پاشنه و انگشتانش گیر می کرد و دل آدم ریش می شد.

 بابا مسلم کلمه ای به اسم"اختلاس" به گوشش نخورده بود...


برچسب‌ها: اختلاس , بابامسلم ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393
نظرات
تقدیم به:

 پدر شهیدان قاسم پور، بابا مسلم

 و همه ی عاشقان امام رضاعلیه السلام


یه مشت جوون بودیم

می خواستیم دور همی یه مشد امام رضا بریم.

بابای یکی از بچه ها اومد التماس که منم با خودتون ببرین.

بهانه آوردند و بهش گفتند حالا دیگه نمیشه، بلیتم گرفتیم و داریم میریم.

گفت حالا که نمیشه بلیت گرفت، برین یه طناب بیارین، منو ببندین به همون ماشینی که قراراه شما رو ببره مشد.

وقتی فهمیدم پیرمرد تا این سن هنوز مشهدو ندیده، خیلی دلم سوخت و گفتم اصن مراقبت از این بابا بر عهده ی من، بذارین بیاد.

...

وقتی رسیدیم مشد همین که از اتوبوس پیاده شدیم، گفت راه حرم از کدوم طرفه؟

بهش گفتم باباجون! اول میریم مسافرخونه یه استراحتی می کنیم، بعد هر جا خواستی بری، خودم در خدمتم، دلواپس هیچی نباش، 

دو بار اول با خودم اومد حرم. 

بار سوم که خواستم صبح زود صداش کنم و با هم بریم حرم، دیدم  نیست! از همسفرامون پرسیدم، گفتند پیرمرد گفت دیگه راه حرمو یاد گرفته م و مزاحم شما نمیشم! الانم تو حرمه...

_____________________________________

راوی: آقای حسن صفرآهنگ/ دبیر آموزش و پرورش


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393
نظرات
تقدیم به خواهرزاده ها و برادرزاده ها خصوصا محمد رضا که اخیرا از من گله مند بود
و
تقدیم به شما عزیزان:

لولوچه

یه خونه هایی رو تو ذهنم دارم و حتی الان که حتی کوچه ها و محله هم کلی تغییر کرده و یه جورایی میشه گفت اصلا هیچ اثری از اون کوچه ها و خونه ها نمونده، من خیلی خوب این خونه ها رو به یاد دارم و ازش خاطره دارم.

خونه ی علی اکبر یکی از همین جاهایی ست که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یه خونه ی قدیمی وسط یه کوچه ی تنگ با در دو لنگه آبی که روی هر لنگه ش عکس یه درخت کاج بود و این قسمت سبز رنگ بود.

وارد خونه که می شدیم یه حیاط بزرگ پر از درختان انار با یه حوض آب سمت چپ بود و سمت راست چند اتاق با سقف گنبدی و ایوون آجری.

از پای ایوون چند قدم که می رفتیم سمت حوض آب، تنوری بود که اصل رفتن ما به اونجا بخاطر این بود که بابا مسلم می خواست برای زمستون نون بپزه.

بابا هر آرد و هر نونوایی رو قبول نداشت. خودش آرد می گرفت و می برد خونه ی علی اکبر تو نوبت می گذاشت تا یه روز که نوبتمون شد بریم اونجا ما بچه ها بازی کنیم و بزرگترا نون بپزند.

تو هوای سرد، عطر نون تنوری که  تو حیاط می پیچید، اگه تازه م غذا خورده بودیم گشنه مون می شد.

یکی دو تا خانم نون پهن می کردند.

 بابا مسلم و علی اکبر نون به تنور می بستند و نون در می آوردند.

اگه درست یادم مونده باشه تو نصف روز چهار من آرد می پختند.

همه دستشون بند بود و حسابی سرگرم کار بودند اما تو عالم بچگی یه وقتایی دیگه خجالت و این حرفا رو کنار می گذاشتیم و می رفتیم دم پرشون و می گفتیم برامون لولوچه بپزند.

از عطر و بو و طعم اون لولوچه ها که معمولا کمی بزرگتر و قطورتر از کلوچه های الان بودند، همین قدر بگم که یاد ندارم لولوچه ای انقد دووم اورده باشه که از زیر درختان انار خونه ی علی اکبر به در خونه ش رسیده باشه چه رسه به این که لولوچه بمونه یا خشک بشه یا مثلا دیگه قابل خوردن نباشه.

ده بار می رفتیم دور و بر بابامسلم و علی اکبر و هی نگاه به دست اونا و اون خانموما می کردیم ببینیم لولوچه مون در چه حاله و کی اماده میشه که وقتی لولوچه از تنور در می اومد همن جور داغ داغ می خوردیمش.
______________________

پ.ن: عکس حاصل سرچ گوگل است.


مرتبط با:
برچسب‌ها: لولوچه , بابامسلم ,