امروز:

بارون-زمین-ما

» نوع مطلب :

ت

بارون 


یه ذره شدید بشه


زمین


یه هوا بلرزه


معلوم می شه


چقدر


خودمون و شهر و دیارمون


آماده این جور شرایطیم؟! 


نوشته شده در : چهارشنبه 21 فروردین 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بارون ، زمین لرزه ، آمادگی ،

چند ثانیه

» نوع مطلب :


بارون شدید و فضای نیمه روشن خیابون و دو تا پسر بچه ی قد و نیم قد که انگار داداشن،

میخوان از جلوی ماشینت رد بشن برن اون ور خیابون.

بزرگتره، کوچکتره رو تو پناه دستاش گرفته

بزرگتره دستشو بلند میکنه که یعنی اجازه بده من و داداشی رد بشیم

بهشون راه میدی با لبخند

از خیابون که رد میشن، کوچکتره صورتشو بر میگردونه طرفت

لبخند قشنگی تحویلت میده

و دستشو برات تکون میده...

....

اینا همه ش تو چند ثانیه اتفاق می افته...



نوشته شده در : چهارشنبه 6 دی 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بارون ، داداش ، ثانیه ،

این جا نمون!


بارون ای گریۀ شوق آسمون

چک‌چک چشمای ابرای جَوون

تو چی هستی که اگه سر بگیری

من ِ بی‌صدا می‌شم ترانه‌خون

تو شاید اشک فرشته‌ها باشی

که دارن سر می‌رن از تو چشماشون

یا شاید ترانۀ پرستوها

که یه روز رد شدن از تو آسمون

نمی‌دونم چرا وقتی می‌باری

دل من پر می‌شه از عشق و جنون

بارون ای گریۀ شوق آسمون

چک‌چک چشمای ابرای جوون

سر بگیر ترانه‌تو زمزمه کن

منو رو ابرای رویا بنشون

بیا هم‌گریۀ هم، هم‌غمِ هم

بشوریم غمامونو از دلامون

من می‌مونم اینجا پشت پنجره

ولی تو مسافری اینجا نمون

برو اونقد که به دریا برسی

اشکای منم به دریا برسون...


می‌تونید بارون رو با صدای امیر اکبری و آهنگسازی امیرهوشنگ شاهرخی بشنوید/ وبلاگ(حالا تو) 


نوشته شده در : شنبه 18 آذر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بارون ، دریا ، آسمون ،

من و بارون و پوتینای زشت...

» نوع مطلب :

اون وقتا فکر میکردم چون بابا مسلم پامونو با نخ اندازه میگیره، پوتینایی که برامون میخره همه ش برامون بزرگه، ولی کم کم دیدم این قضیه، دلیل داره! یه پوتین نباید اندازه میبود بخاطر این که قرار بود حداقل سه چار سال مهمونمون باشه!  

ای خدا! پوتین سیاه! زشت! گنده اندازه کله ی اسب آبی! پامونو که توش میکردیم، شیرین جا داشت یه نفر دیگه م پاشو بکنه تو ش! میگفتیم بابا! گفتی یه ذره باید جادار باشه، یعنی دیگه انقد؟! ...بابا میگفت: 

_"شلوغش نکنین! همه ش یه بند انگشت واسه تون گشاده، اونم چاره داره!"

بعدم مامانو صدا میکرد که:

_"شهربانو! یه مثقال از این کرکای قالیت برای ما بیار!"

یه مثقال نبود که! مشت مشت کرک زیر قالی رو گوله میکرد و میچپوند ته پوتین ، تا سر پنجه ش کامل پر بشه!

_"بیا باباجون! الان کیپ پاته! بپوش برو مدرسه! به به! چه پوتینی! به جان خودم دختر شاه یه  همچین پوتینی نداشته که تو داری!"

پوتین سیاه، زشت، گنده، از این پلاستیکیای سنگین! اونم با کوچه های خاکی کویر و با اون سراشیبی در خونه ی ما که قربونش برم پاتو که اولش میذاشتی، اسکیتی میرفتی آخرش! خدا میدونه من هر وقت بارون میاومد، این سینه ی سرازیری در خونه مون، برام معمایی بود! از همون اول میدونستم من هیچ کاری دستم نیست و پامو که بذارم، رفته م تا ته سرازیری! تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که یه نقطه ای رو در نظر بگیرم که به محض رسیدن به ته مسیر، بهش بجسبم که پخش زمین نشم! اونم با کیف و بند و بساط مدرسه!

وقتی از این مهلکه در می اومدم، هر لنگه پوتینم بی شوخی بیش از یه کیلو گل به خودش گرفته بود! سنگین راه میرفتم، عین آدم آهنی!

پوتین سیاه زشت گنده ی سنگین گلی! حالا میرسیدم مدرسه، مستخدم تا نگاش به جای گلی پوتینام میافتاد، زیر لب غر میزد:

_اه، اه! معلوم نیست از کدوم طویله در اومده ن؟!

بماند که تا خود زنگ آخر، دلهره داشتم که معلم پاتخته م کنه! با این پوتینای سیاه زشت گنده ی سنگین گلی... 


نوشته شده در : سه شنبه 23 آبان 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پوتین ، گل ، بارون ، بابامسلم ، نخ ،

رخساره

» نوع مطلب :

بوی بارون که می اومد، پیرزن همسایه با اون دمپاییای سر بسته ش راه پشت بوم رو پیش میگرفت. میرفت هواشناسی کنه. حرفشم برای همسایه ها ملاک بود. اگه از پشت بوم می اومد پایین و این شعرو میخوند که:

"ابری که گرفت از سمت تبریز

کفش و کلاهو بردار و بگریز"

یعنی یه بارون پدر و مادر دار تو راهه! اون وقت بود که از هر خونواده یه نفر میرفت بالای پشت بوم کاهگلی خونه که ناودون ها رو باز کنه، اگه کسی این وسط، کاهلی میکرد و نمیرفت کاه و خاک و چیزایی رو که جلوی ناودونا جمع شده، جمع اوری کنه، ناودون میگرفت و با یه بارون تند، آب سرریز میکرد سینه ی دیوار و یه قسمت از خونه حسابی نم میکشید...

شوهر رخساره دیگه واردتر از خودش بود! میگفت:

وقتی باد میاد، از بوی هوا، از ناله ی این درهای چوبی که با باد، باز و بسته میشه، میفهمم چه بارونی تو راهه! اسدالله یه ساربان بود!

...

اون وقتا 

بارون که میگرفت،

تا هفت تا خونه اون ورتر، خبر داشتیم ناودون خونه ها در چه حاله و خیالمون از بابت همدیگه راحت بود...


نوشته شده در : سه شنبه 9 آبان 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بارون ، ابر تبریز ، کفش ، کلاه ، همسایه ، کاهگلی ، ناودون ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو