امروز:

صاحبش رفت مشهد






مادرم خیلی کم پیش می اومد که خواب تعریف کنه ولی اون روز تعریف کرد.

انگار همین الانه: نشسته بود جلوی ورودی آشپزخونه و می گفت:

_"بابا داشت میرفت مشهد! ولی میگفت این دفه تنهایی میرم...بعدم من یه ساک آوردم گذاشتم اونجا وسط هال، به شماها گفتم بیایین هر چی دوست دارین بذارین تو ساک بابا که با خودش ببره، تو این سفر داشته باشه. شما هر کدوم یه چیزی آوردین گذاشتین تو ساک..."

 حرفای مادر با صدای زنگ تلفن نیمه تموم میمونه. تلفن از بیمارستانه و تا من و همسرم می رسیم بیمارستان، برادرمو میبینم که که جلوی در ورودی ایستاده، نمیتونه مستقیم نگام کنه، تا میاد حرف بزنه، لباش میلرزه و ...

بابارو باید میبردیم شهر خودمون. اونجا خواهر بزرگمون بعضی از کارا رو به عهده گرفته بود که بعدها برامون تعریف کرد. از این جا به بعد من دیگه نه از خواب مادر میگم و نه از این که کسی جز من از این خواب ، خبر دار شده بود. از این جا به بعد هر چی میگم از زبون اون خواهرمونه که اونجا زندگی میکنه:

_"آقای ... از امامزاده اومد در خونه مون، زنگ زد. 

گفت: خانم فلانی! شما با من بیا امامزاده، قبری رو که در نظر گرفتین، بهم نشون بدین که یه وقت اشتباه نشه. منم رفتم و محل قبر بابا رو نشون دادم. 

گذشت. بابا تشییع شد و همون جا به خاک سپرده شد. همون شب، خواب دیدم. عین بیداری، همه چیز یه بار دیگه تکرار میشد: 


همون آقا از امامزاده اومده بود در خونه، می گفت: میخوام یقینم بشه اشتباه نکریم، بی زحمت یه بار دیگه همرام بیاین امامزاده، اون قبرو نشونم بدین.


باز دوباره عین بیداری، با ایشون رفتم امامزاده. وقتی رسیدیم، دیدم کنار قبر بابا یه جعبه ی چوبی نو هست. تا نگاهم به جعبه خورد، بی آن که حرفی بزنم، آقای ... گفت:


 "این جعبه خالیه، صاحبش رفت مشهد"

موضوع: 
کلمات کلیدی : بابا ، مشهد ، 


نوشته شده در : چهارشنبه 18 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: صاحبش رفت مشهد ، بازپست ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic