بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات


تو محل هر کی تازه بچه ش دنیا اومده بود، می پرسید ببینه کدوم یک از زن های قدیمی میرن حموم محله، بچه رو می داد براش حموم کنن.

ننه عذرا اوسّای بچه شستن بود. هم بچه رو خوب تر و تمیز می کرد، هم آروم آروم و با یه کاسه پلاستیکی آب می ریخت رو سرش که نفسش نگیره، نترسه و صدای گریه ش محله رو ور نداره.

خیلی وقتام به مادر بچه می گفت:
_ شما نمیخواد سدر بیاری.

خودش می رفت از تو پستو ظرف سدرو ورمی داشت می آورد تو ایوون. یه غلبول خیلی ریزم داشت که وقتی سدرو باهاش غلبول می کرد، سدری که از غلبول در می رفت، عین آرد نخودچی نرم بود.

من دوست داشتم هر وقت ننه عذرا سدر غلبول می کنه با کف دستم روی سدرای نرم فشار بدم و نقشای جورواجور دربیارم:

یه وقتایی با نوک انگشت اشاره دو تا چشم درست می کردم، با کناره ی انگشت یه دماغ و با نوک انگشت یه هلالی که مثلا دهن آدمکم بود، درست می کردم.

بعد می نشستم و نگاه می کردم که وقتی ننه عذرا بقیه ی سدرا رو غلبول می کنه، چطور جای فشار انگشتام با سدر نرم پر می شه و آدمکم یواش یواش گم می شه؟

__________________________________________________________________________________

* سدر غلبول کرده: سدر الک کرده، غربال کرده

مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 25 شهریور 1393
نظرات


ما نمی دانیم همه ی "هادی" ها این جوری هستند؟ یا ما شانسکی اینجوری هایش را دیده ایم؟

تو الان دقیقا سومین " هادی" هستی که ما بچگی اش را می بینیم و هر سه همین جوری آرام و بی سر و صدا! راستش را بخواهی تو روی دست آن دو تای دیگر بلند شده ای! آن دو تا هادی لااقل تا یکی دو ماه وقتی گریه می کردند صدایشان تا چند خانه آنورتر می رفت و بعد آرام می شدند تو که هنوز یک بار هم از آن گریه ها نکرده ای!

یک چیز بگویم ناراحت نشوی! ما تا یکی دو هفته بعد از تولدت اصلا نمی دانستیم دنیا آمده ای! آخر بچه هم انقدر ساکت؟! بعدها از در و فامیل شنیدیم که برایت جشن تولد هم گرفته اند اما جشن تولدت هم مثل خودت آرام و بی سر و صدا بوده! اسمت را هم از همان در و فامیل شنیدیم! آخر پدر و مادرت هم مثل خودت هستند ما از روشن بودن چراغ های خانه تان حدس می زنیم هستید یا نه؟
تازگی یک بار که می رفتیم خانه ی آن در و فامیلمان از توی کوچه شنیدیم که پدرت با هزار آب و تاب صدایت می کرد و می گفت: قربونش برم! هادی! هادی بابا! بابایی! بیا! قربونت برم من!
ما هم رفتیم خانه ی فامیلمان و خوشحال گفتیم: بچه ی همسایه مان هم راه افتاد! گفتند کدام ؟ گفتیم: هادی! 
هادی! جایت خالی بود ببینی چقدر به ما خندیدند که تو چرا انقدر عجله داری؟ هادی هنوز شش ماهش هم نشده است!

اصلا به من چه؟ تقصیر خود توست که انقدر بی سر و صدا هستی! آدم نمی فهمد کی خوابی کی بیدار؟ چه رسد به این که بفهمد کی چند ماهت شده است و وقت راه افتادنت هست یا نه؟

هادی! همین دو روز پیش سید طه داشته می رفته تولد دوستش، دیده در همین پارک کوچک نزدیک خانه یکی روی نیمکت نشسته و یکی کنارش زانو زده و سرش روی نیمکت است و اینها حالت عادی ندارند و وقتی اینها را برای پدرش تعریف کرد قضیه به اعتیاد و این چیزهای بد رسید که طه خوشحال بود به اینها زیاد توجه نکرده و برای خودش سوت زده و از آنجا رد شده است!

هادی! از من به تو نصیحت! انقدر مظلوم و بی سر و صدا نباش! این جوری بخواهی پیش بروی، یک روز یکی از همین پارکی ها درسته قورتت خواهد داد زبانم لال!

مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392
نظرات





دکتر با آرامش گفت نگران نباش ان شاالله طوری نشده!

بعد کلاه بچه رو برداشت و تو ناباوری من بچه سرش رو بلند کرد چشماشو باز کرد و بنا کرد چراغای اورژانس رو که اول غروب روشن کرده بودند تماشا می کرد!!!


وقتی دکتر قلب و تنفس بجه رو چک کرد و به من اطمینان داد بچه مشکلی نداره اومدم طرف حیاط اورژانس 

و با مادر بچه روبرو شدم و با اشک و خنده گفتم: نترس!

چیزی نشده!!!

یه ذره که آروم شدیم و به خودمون اومدیم من داستان موتور سوار رو برای مادر بچه تعریف کردم اما اثری از او نبود!

تاکسی که گرفتیم دیگه نگران مادرم بودم که تو این فاصله طوریش نشده باشه!
وفتی رسیدیم سر کوچه مون دیدیم ننه عذرا با آرامش با خانم های همسایه صحبت میکنه!

لازم به ذکره که اون موقع موبایل نداشتیم...

وقتی با هم می اومدیم طرف خونه هامون، ننه عذرا گفت: خدا خیرش بده چه جوون فهمیده ای بود! 

هم شما رو رسوند اورژانس، هم اونجا موند تا ببینه دکتر چی میگه؟ و وقتی هم خیالش راحت شد که بچه مشکلی نداره اومد اینجا سر کوچه مون و به من گفت: مادر! دلواپس نباش! بچه سالمه!

...

و رفت...
آ

مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 دی 1391
نظرات


یه وقت بچه ای کتابی دفتری برمیداشت سر و ته میکرد و پرت میکرد یه گوشه، بابا مسلم میگفت:

"ای جانم! سفیداشو خوندی!"

این روزا منم دلم میخواد خیلی چیزا رو فقط سفیداشو بخونم.


مرتبط با:
برچسب‌ها: بچه , سفیدها ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 25 آذر 1391
نظرات

هشت تا بچه داره! هر دفعه که میاد مدرسه، یه حدیثی روایتی رو برمیداره، کلی و نصفی از روش کپی میگیره و میده دست همکاران. میری برمیگردی میبینی هر یکیش یه گوشه افتاده! رفتم بهش بگم اینا اسم خدا و پیغمبر روش نوشته شده، این جوری بی احترامی میشه، میبینم از گردن درد، نمیتونه سرشو بلند کنه! گردنش درد میکنه ولی تو حرف زدن کم نمیاره:

_ینی تف به این اولاد که یه ذره خیر نداره! دیشب رفتم بخوابم، نه که این روزا خیلی سرمون شلوغه، مدرسه و اداره و جلسه پشت جلسه و انجمن و اولیا و هزار و یه دربدری دیگه، یه مدت نرسیده م این متکاها رو یه ذره مشت و مالش بدم، کوبیده شده، کوتاس، دیشب رفتم بخوابم میبینم هر کدوم از این آقازاده ها ورداشته ن دو تا متکا رو هم گذاشته ن، سرشونو گذاشته ن خوابیده ن! هر چی نگاه کردم دیدم نه! خدا بده متکا! نیس که نیس! ینی اولاد انقد بی خیر؟ آخرش دیدم برم متکا از زیر سر کدومشون بکشم؟ همه خوابن! لابد شدم رفتم یه پتو ورداشتم لوله کردم کذاشتم زیر سرم، صبحیه پا شدم میبینم گردنم راست نمیشه!

فصل هر میوه ای که باشه میره در باره ی خوردن اون میوه و ارتباطش با رفتن به بهشت یه حدیث پیدا میکنه و میچسبونه سینه ی دیوار. همه ش حرف بهشت میزنه و خوردن و سلامتی و اینا. بهش میگم:

_حالا این حدیثایی که برای ما میارین، برای بچه هاتونم میبرین؟

انگاری سنگ زدم به لونه ی زنبور! با ناراحتی  میگه:

_بچه هام؟ خانوم جون! دیروز اداره جلسه داشتیم تا ده شب طول کشیده! رفتم خونه، گشنه، تشنه، خسته، کوفته، له، داغون! میبینم یه قاشق نمونده من یه ذره ناهار ظهرمو آخر شب بخورم، برم بخوابم! رفته م سر سینک آشپزخونه، شمرده م چهل تا قاشق، بچه هام و باباشون کثیف کرده ن، ریخته ن اون تو! 

میگم:

_خب! شما که میبینین این جوریه، دو تا قاشق یه جایی برای خودتون قایم کنین!

پوزخندی میزنه و میگه:

_ای خانم! اینا عین موش می مونن! یه بار یه قاشق ته فر قایم کردم، رفتم دیدم اونم پیدا کرده ن و باهاش چیزی خورده ن! بهشون میگم انقد وقتی که صرف کردین دنبال قاشق گشتین و آشپزخونه رو پشت و رو کردین تا این قاشقو پیدا کنین، بر میداشتین چار تا قاشق میشستین! میدونین چی گفتند؟ تلویزیون فوتبال داشت، گفتند مامان! نمیذاری یه فوتبالم ببینیم، انقد که حرف میزنی!...

هنوز حرفاش تموم نشده میگه: راستی! شما چنتا بچه داری؟

میگم: یکی.

میگه: 

_یکی؟ به چه دردی میخوره؟ مادر شوهرم میگه بچه یکیش غمه، دوتا کمه، سه تا محکمه...

دلم میخواد بهش بگم هشت تا چیه اون وخ؟!



مرتبط با:
برچسب‌ها: همکار , جلسه , بچه , بهشت ,