امروز:

دلم میخواد...

» نوع مطلب :




سید طه میگه:

بچه که بودم، هر چی نگاه می کردم می دیدم بچه ها تو باغچه ی مدرسه هستند و هیچکس هیچی بهشن نمیگه، اما تا من پام به باغچه می رسید می دیدم ای وای! آقای ناظم بالای سرم وایساده!

هنوز که هنوزه دلم میخواد برم تو اون باغچه یه ذره راه برم...


نوشته شده در : پنجشنبه 26 دی 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: باغچه ، بچه ها ،

فامیل نزدیک!

» نوع مطلب :




خدا نکنه پدر و مادر آدم با هم از پا بیفتند...بچه ها می مونن حیرون و سرگردون... به بابا برسند مادر چی میشه؟ برن سراغ مادر، بابا کسی رو نداره..

وقت مریضی هم که فک و فامیل قربونشون برم هشت تا هشت تا جیم میشن...

حالا یه فامیل هم که تشریف آورده عیادت، نه ور داره نه بذاره بگه:

" ما خودمونم روز و حالی نداریم اما گفتیم بیاییم این پیرمرد رو ببینیمش "

خب آدم عاقل! این پیرمرد که وسط زمین و آسمون آویزون نیست! بالاخره ما رو داره! ما دور و برش هستیم، هر چه هم در توانمون باشه به پاش می ریزیم، منّت شم داریم.

 شمام زحمت کشیدین تشریف آوردین ولی واسه چی میرین بالای سر این بابا بهش میگین:

" دیگه هر خوبی بدی از ما دیدی ما رو حلال کن! "؟


صداتونم همچین بلند کردین که انگار این بینوا از دو گوش کاملا کره!

بعدم میرین خونه و دور هم میشین بقول خودتون دو کلام محرمانه اختلاط کنین ولی نیم ساعت بعد خبر پخش میشه که شما برای این بنده خدا جای قبرم معلوم کردین!!!

می دونین با دل این بچه ها چه کردین؟!


نوشته شده در : سه شنبه 3 دی 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: چدر ، مادر ، عیادت ، بچه ها ،

این روزا...

» نوع مطلب :


این روزا

حواسمون 

به بچه ها باشه...


نوشته شده در : سه شنبه 29 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بچه ها ،

گل یخ

» نوع مطلب :


ماه اول، بیش تر به تدریس میگذره و شخصا از این بابت خیلی خسته میشم.

صبح با دهان تر رفته م مدرسه، حالا با دهان خشک برگشته م، خسته و کشته، با خودم میگم خوبه اول یه ذره بخوابم، بعد پاشم ناهار بخورم.

وارد کوچه که میشم، انگار خبریه! چند تا پسر بچه، کیفاشونو کنار کوچه انداخته ن و افتاده ن به جون هم! حالا نزن کی بزن! 

میگم:

_"به به! چه کیفای خوشگل و رنگ و وارنگی! این کیف قرمزه مال کدومتونه؟

حواس بچه ها یه ذره میاد سمت من و یقه ی همدیگه رو ول میکنن! خانمی اما اومده رد بشه، پابرهنه میدوه وسط و میگه:

_خانم! شما حرص و جوش بیخود نخور! اینا صبح تا حالا مدرسه بودند! ببین این معلما،چی تو مغز اینا کرده ن که این جوری شده ن؟!

... 

بچه ها باز دست به یقه میشن...



نوشته شده در : جمعه 28 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: کوچه ، بچه ها ، مدرسه ، کیف ، گل یخ ،

ناهار خوب

» نوع مطلب :

معلم که باشی، کافیه بچه ها یه ذره باهات خودمونی بشن، راحت میان واسه ت حرف میزنن. 

یکی از بچه ها اومده، میگه:

_" خانم! جاتون خالی، دیروز یه ناهار خوب داشتیم" 

و با رضایت خاصی میگه:

_"نون و سوسیس"


نوشته شده در : دوشنبه 24 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ناهار ، بچه ها ، معلم ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو