امروز:

منو جان پناه خودت کن...

» نوع مطلب :

"برای تو"


شب بود که زن همسایه در خانه  را کوبید. 

راهش دادی و به خواهش او در خانه را بستی و چهره ی وحشت زده اش را که دیدی، پشت در را هم انداختی.

وقتی او را با خودت به اتاق آوردی با اشاره ی چشم به ما فهماندی که عکس العملی نشان ندهیم.

زن با ترس و لرز نگاهی به دور و بر خود کرد و گفت: 

- برقا رو خاموش کنین! الانه که بیان سراغ من! اول اومدن خونه مون، تمام خامه های قالی* رو که شوهرم آورده بود بفروشه ازش گرفتن، یه تیکه کاغذ دادن دستش، حالا داشتن پچ پچ می کردن! میخواستن ما رو بکشن...

حالا دیگر تو همه ی چراغ ها را خاموش کرده بودی و فقط نور کمی از شعله ی سماور در گوشه ای به چشم می خورد. زن با وحشت گفت:

اونجا روشنه! آخرش میان منو پیدا می کنن...

سماور را هم خاموش کردی بلکه دل بیقرار این زن کمی آرام بگیرد...

چند دقیقه بعد زن گفت:

- من دیگه باید برم خونه...

و آن وقت بود که تو احساس کردی زن از تَوَهُم رها شده است و می شود چراغی روشن کرد...

شب بعد هم آمد.

 این بار چیزی زیر چادرش پنهان کرده بود. 

می گفت:

این قوری یادگاری مادرمه، قدیمیه، اینو بگیر اون اتاق آخری رو به جاش به من بده، هر وقت کسی خواست منو بکُشه بیام اینجا...

و تو که از بیماری زن خبر داشتی، خیلی آرام به او نزدیک شدی و گفتی: 

قوری قشنگیه، نگهش دار برای خودت،

 ما اتاق آخری رو کارش نداریم، هر وقت خواستی بیا اینجا

 اتاق آخری مال خودت...

****
*خامه ماده ی اولیه ی صنعت قالی بافی است که از پشم گوسفندان تهیه می شود 
و به رنگ های مختلف رنگ آمیزی شده است.
عکس این پست را از یک وبلاگ برداشته بودم که متاسفانه اسم وب را فراموش کرده ام.
شعر عنوان پست از ترانه ی احسان خواجه امیری است.
"آدینه"


نوشته شده در : یکشنبه 24 فروردین 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: همسایه ، جان پناه ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات