بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 7 مهر 1393
نظرات



خیلی سعی می کرد سر بسته حرف بزنه اما وسط حرفاش گفت:

_ یه سوال! اگه یه نفر که برات خیلی عزیز باشه مثلا دوازده سال، مثلا... دوازده سال ادعا کنه که هر جی بهت میگه راسته، بعد یهو بفهمی قصه یه چی دیگه بوده و بهت دروغ گفته اونم چه دروغ وحشتناکی، چه حالی پیدا می کنی؟!

و فرصت نمیده چیزی بگم و خودش جواب میده:

_ من الان عین یه بادکنکم که یهو ترکیده باشه، ینی هیچی نمونده ازم! هفده شبانه روزه نه خوابم بجاست نه خوراکم نه می دونم کی روزه نه می دونم کی شبه؟ رفتم دکتر گفته برو پیش روانشناس. رفته م، گفته برنامه ی یه روزتو دقیق برام بگو، گفته م، دقیق! گفته نشنیدم از موسیقی چیزی بگی! ینی روزی یه ساعتم شما موسیقی گوش نمی کنی؟!




مرتبط با:
برچسب‌ها: دروغ , چه حالی میشی؟ ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1392
نظرات


شاید از من توقع همچین برخوردی نداشت 

ولی

انقد به همه مون دروغ  گفته بود که دیگه نمی تونستم بی خیال شم.

 یه روز  دیدمش.

توی یه مسیر.

با لبخند شروع به سلام  احوال کرد.

بی مقدمه گفتم:بی مقدمه گفتم:

یه مدته دلم می خواد یه چیزی رو بهت بگم.

نگاش یه ذره تلخ شد، گفت:

خب بگو!

گفتم:  

من وقتی یه نفر بهم دروغ  بگه، حس می کنم.

خیلی تلخ و تا حدی حق به جانب گفت:

خب؟

گفتم:

فعلا همین...




مرتبط با:
برچسب‌ها: دروغ , حق به جانب , حس , مسیر ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 18 دی 1391
نظرات

ننه عذرا میگفت:

_اگه یه وقتی دروغ بگم، زود رسوا میشم.

بابامسلم بهش میگفت:

_خوشحال باش، خدا دوسِت داره.


مرتبط با:
برچسب‌ها: رسوا , دروغ ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391
نظرات

افشاگری نجف زاده درباره صداقت وزیر محبوب!

کد خبر: ۱۳۵۷۳۸
۲۸ آذر ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۸
کامران نجف زاده خبرنگار در وبلاگ خود نوشته است:

در زندگی خبرنگاری روزهایی هست که فراموش نمی شود.گاهی خاطره ها چیزهای مزخرفی هستند. وقتی مستند نرگس را می ساختیم که حکایت پردرد بچه های سوخته روستایی دور بود، متوجه شدیم که با گذشت چند سال هنوز دیه آنها را پرداخت نکرده اند.

تماس گرفتم با دفتر وزیر.با روابط عمومی.چند روز آنها مارا پیچاندند وما به خود پیچیدیم. گفتند وزیر وقت ندارد و این برایم خیلی خنده دار بود. من می دانستم حتی آنهایی که سر پیچ جاده مدرسه جلوی ما را گرفتند که چرا اینجا آمدید و یکساعت و نیم نرگس و دوستانش را که امتحان هم داشتند معطل کردند از طبقه چهارم ساختمان سپهبد قرنی،ارشاد می شدند!

بالاخره قرار با وزیر جور شد.تا وارد اتاق مصاحبه شد گفت:"همین کارها را کردی که از فرانسه اخراجت کردند"... کمی مکث کردم و لبخند زدم.گفتم خسته نباشید آقای وزیر...بازگفت:"برای چی نبش قبر می کنی؟!".


دیدم ممکن است قاط بزند .زود میکروفن یقه ای را گرفتم دستم و رفتم روی پیراهنش نصب کنم.در همان حال گفتم: "آقای وزیر اول اینکه سالها گذشته و شما اگر لااقل پیگیر دیه این دختر بچه ها بودید دیگر نیازی به این قایم موشک بازی نبود.گفتم باز هم در مدارس ما بخاری های نفتی هست و باز امکان فاجعه می رود"...
وزیر گفت: "دیه آنها بزودی پرداخت می شود".گفت:" تمام بخاری های نفتی را جمع کردیم". گفتم: تمام تمامشان را؟گفت:" بله".

مصاحبه تمام شد.. آقای وزیر بعد از پخش مستند واحد مرکزی خبر در مصاحبه با روزنامه همشهری گفت: کاری که آن مستند علیه آموزش و پرورش کرد صدای امریکا هم نکرد!!! 


آدینه:

به نظر شما معلم به دانش آموزان چی میگه؟ (چند گزینه جهت راهنمایی ارائه میشه):

1_بچه ها! همان طور که میبینید بخاری از ترس، خودش را باخته است. (گلاب به روتون)

2_بچه ها! همه چیز آماده ست، میریم که داشته باشیم یه مانور آتش سوزی را. 

3_ بچه ها! شما مث این بخاری نفتی ها نباشین که انقد آبروریزی در آورده ن!

پاسخ خای شما پست خواهد شد. لطفا شرکت کنید.

*****

یه خبر جدید:

محکومیت قطعی 5 مدیر آموزش و پرورش گیلان 

به جرم اختلاس  

منبع مطالب: فرارو


برچسب‌ها: وزیر , دروغ , بخاری ,
 ترس
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 8 مهر 1391
نظرات


"...درد را که نمیشود کاریش کرد و فقط باید گفت. اما به کی؟به چی؟ شاید تنها کوه و دشت شنونده ی خوبی باشد. شنونده ای که مسخره ات نمیکند و فقط گوش میدهد. با صبر و حوصله. 

اما مردم همان طور که از مرده ها میترسند-و شاید برای همین شب ها را پیش آن ها نمی مانند- از حرف های زنده ها هم میترسندو البته نه همه ی حرف های آن ها، بلکه فقط حرف هایی که به دل خواه آن ها نیست و گاهی این جور به نظر میرسد که فقط تحمل شنیدن یک جور حرف را دارند و آن چیزی نیست جز آن چه انتظار شنیدنش را داشته اند. و باز انگار طوری است که دوست دارند فقط حرف خودشان را بشنوند، ولی از زبان دیگری. 

...

پس هیچ وقت نباید از خاطرات دو سالگی حرف زد. چون مردم فکر میکنند دروغ گو هستی و با این که خودشان کاری ندارند جز دروغ گفتن اما از دروغ گو خوششان نمی اید.

...

خاطرات من انگار مرده به دنیا آمده بودند، چرا که هیچ کس وجودشان را باور نمیکرد."

******

"مردگان باغ سبز" / محمدرضا بایرامی

کتابهای نقره ای/رمان/سوره ی مهر