عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

دلتنگی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1398-10:21 ب.ظ



ﺑﻌﻀﻰ‌ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻳﻢ

 ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ‌ﺁﻳﺪ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰ‌ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ ...!

 #نزار_قبانی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر 136 تاشونو باز می کنم

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 18 دی 1393-11:09 ق.ظ



نه تولد "بچه گنجشک" ست و نه اتفاقی افتاده اما یه مدته دلم میخواد بیام اینجا بنویسم اون اوایل که اومدم نت و وب نویسی رو شروع کردم، آدمایی بودند که می اومدند زود به زود بهم سر می زدند، کامنت می ذاشتند، اگه نظری نداشتند یا مثلا فرصت نوشتن کامنت نداشتند، هر از گاهی می اومدند یه کامنت خصوصی می ذاشتند و فقط چند کلمه و والسلام.

امروز شاید به ظاهر سرم شلوغ شده باشه و غیر از وبف مشغله های دیگه ای داشته باشم، امروز شاید حتی فرصت نداشته باشم اون جوری که سزاواره جواب همین کامنتایی رو هم بدم که عزیزانی میان و لطف می کنن می نویسن.

اما یه چیزی برای خودم مسلّمه و گفتم نوشتنش بد نیست:

اون اوایل اگه یه کامنت داشتم، با ذوق و شوق بازش می کردم و شاید مدتی بهش فکر می کردم و حتی ممکن بود تو نوشتن پست بعدی ازش ایده و انرژی بگیرم، اما الان مدتیه که یه تعداد از اون دوستان حالا به هر دلیلی دیگه نمیان این وب یا من از نظراتشون محروم شده م. 

اول از همه بگم که دلم برای همه شون تنگ شده چون با هم ارتباط فکری و ذوقی داشتیم و این یه فاکتور مثبت بود.

ثانیا درسته که از وضعیت بعضی شون مستقیم یا غیر مستقیم باخبرم اما همین الانم که می نویسم دوست دارم سر و کله شون پیدا شه و بازم از حضورشون استفاده کنم.

یه مدته تو لینکدونی این وب، پیشنهاد 136 لینک جدید هست ولی دستم نمیره حتی بازشون کنم ببینم اینا چیه و از طرف کیه؟

اما اگه یه درصد احتمال بدم خبری از اون دوستان داره، همین امروز هر 136 تاشونو باز می کنم و می خونم...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه بد کردم که ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 9 مهر 1393-05:57 ب.ظ




گفتی:

چه بد کردم که سر پیچیدی از من؟!

صدایت خیلی بیش از آن که گلایه مند باشد، آوار دلتنگی بود.
...

                                                               و خودت نمی دانی

                                                                                      این تنگ غروبی 

                                                                                                   با دل من

                                                                                                                        چه کردی؟



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شما می دونین که دلتنگی...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 20 شهریور 1393-07:50 ب.ظ





یه روز به سوسن گفتم بانکا قرعه کشی دارن، اگه پولی داری که فعلن نیازش نداری برو یه حساب وا کن شاید یه چی برنده شدی.

سوسن گفت من که از صب زود سر کارم تا غروب، اگه زحمتت نمیشه تو برو برام حساب باز کن به اسم خودت. 

بعدم یه مقدار پول بهم داد و فرداش من رفتم چار تا بانک، براش حساب وا کردم. 

بعد یه مدت، قرعه کشی شد: تو یه بانک، 20000 تومن برنده شدم البته اون وقتی که یه جاروبرقی پارس خزر 18000 تومن بود!

یه بانک یه ساعت دیواری یه بانک هیچی و بالاخره یه بانک، یه جاروبرقی پارس خزر.

سوسن هر کاری کرد من قبول نکردم جایزه ای رو برای خودم بردارم و می گفتم اصل کار پولش بوده که مال تو بوده و منم کاری نکرده م که بخوام مزدی بگیرم، اما سوسن گفت لااقل بیا این جارو برقی رو بردار که من دلم خوش باشه انقد این بانک اون بانک رفتی، یه چیزی دستتو گرفته، من بازم گفتم نه!

خلاصه توافق کردیم جارو رو بفروشیم و پولشو نصف نصف برداریم. رفتیم جاروبرقی رو فروختیم به یه مغازه دار شمالی که نزدیک میدون گرگان و محل سکونتمون بود و هر کدوم یه مقدار چینی و بلور خریدیم که هنوز تو زندگی مون هست و داریم استفاده می کنیم...

اگه هیچ بانکی نبود و هیچ قرعه کشی و جایزه و نصف نصف، من و سوسن بازم دوست بودیم و صمیمی، یه جوری که مث امروز صب که از خواب بیدار شدم و تازه فهمیدم سوسن و مادرش ربابه رمانی و پدرش سید مصطفی موسوی سجاد و اون خونه و زندگی که دیده م، همه ش تو خواب بوده، دلم برا همه شون تنگ شد... 

شما می دونین که دلتنگی با داشتن حساب بانکی و جایزه ی قرعه کشی و جارو برقی و چینی و بلور و ساعت و پول و خواب، دوا نمیشه...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلتنگی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 3 فروردین 1393-11:26 ق.ظ


دلتنگی درد عجیبی است
آدم را آرام آرام ناآرام می کند...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعضی دلتنگیا قشنگن...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392-03:50 ب.ظ


بعضی دلتنگیا قشنگن 

یا حتی بالاتر از این: واسه ت عزیزن

دوست نداری کمرنگ بشن

یا با چیزی حتی شاد جاشون عوض بشه

می بریشون یه جای دنج

ته تهای دلت

عین اون پارچه های مخمل و ابریشمی که بی بی کنج صنوق خونه

ته صندوق قدیمی رختاش می ذاشت

اینام همین جورین

واسه خودتن

واسه دلت

واسه یه وقتایی که یه پنجره بشن رو به یه باغ قدیمی

یه کوچه پر خاطره

دوست نداری حتی حرفی ازش بزنی

گفتنی نیستن اصن

دوست داشنتی ن

دلی ن

...

دلتنگی ن...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آن که رخسار تو را...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 24 مهر 1391-10:21 ق.ظ

تقدیم به:

"آشنایی که از آشنایان گفت"


گفتی:

_"این عکس را ببین!..."

و گفتی:

_"خیلی صمیمی بودیم...عشق من بودند این دو تا داداش..."

عکس بعدی، خودت سوار دوچرخه بودی، دو تا داداشات این ور و این ورت ایستاده بودند. روی هر دستت، دست یکی شون بود...

گفتی:

_"برام یه فال حافظ میگیری؟"

فالت این اومد:

* آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواندبه من مسکین داد"

و خوب می دانستم

که چقدر دلتنگی!



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()