امروز:

هر 136 تاشونو باز می کنم

» نوع مطلب :



نه تولد "بچه گنجشک" ست و نه اتفاقی افتاده اما یه مدته دلم میخواد بیام اینجا بنویسم اون اوایل که اومدم نت و وب نویسی رو شروع کردم، آدمایی بودند که می اومدند زود به زود بهم سر می زدند، کامنت می ذاشتند، اگه نظری نداشتند یا مثلا فرصت نوشتن کامنت نداشتند، هر از گاهی می اومدند یه کامنت خصوصی می ذاشتند و فقط چند کلمه و والسلام.

امروز شاید به ظاهر سرم شلوغ شده باشه و غیر از وبف مشغله های دیگه ای داشته باشم، امروز شاید حتی فرصت نداشته باشم اون جوری که سزاواره جواب همین کامنتایی رو هم بدم که عزیزانی میان و لطف می کنن می نویسن.

اما یه چیزی برای خودم مسلّمه و گفتم نوشتنش بد نیست:

اون اوایل اگه یه کامنت داشتم، با ذوق و شوق بازش می کردم و شاید مدتی بهش فکر می کردم و حتی ممکن بود تو نوشتن پست بعدی ازش ایده و انرژی بگیرم، اما الان مدتیه که یه تعداد از اون دوستان حالا به هر دلیلی دیگه نمیان این وب یا من از نظراتشون محروم شده م. 

اول از همه بگم که دلم برای همه شون تنگ شده چون با هم ارتباط فکری و ذوقی داشتیم و این یه فاکتور مثبت بود.

ثانیا درسته که از وضعیت بعضی شون مستقیم یا غیر مستقیم باخبرم اما همین الانم که می نویسم دوست دارم سر و کله شون پیدا شه و بازم از حضورشون استفاده کنم.

یه مدته تو لینکدونی این وب، پیشنهاد 136 لینک جدید هست ولی دستم نمیره حتی بازشون کنم ببینم اینا چیه و از طرف کیه؟

اما اگه یه درصد احتمال بدم خبری از اون دوستان داره، همین امروز هر 136 تاشونو باز می کنم و می خونم...


نوشته شده در : پنجشنبه 18 دی 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: هر 136 تاشونو باز می کنم ، لینکدونی ، دوستان ، دلتنگی ،

بیایید از عشق صحبت کنیم (1)

هر کدوم از ما تو شبای قدر با خدا حرف زدیم و لابد دوست داریم بدونیم خدا جواب حرفای بنده هاشو چه جوری میده؟

این دو پست برداشتی است از کتاب " حدائق الحقائق" 

تقدیم به همه ی خدا دوستان


میگن تو بنی اسرائیل یه مرد گوساله پرست بود. یه روز که می خواست به گوساله سجده کنه هوا ابری شد و رعد و برق اومد. گوساله از صدای رعد ترسید و پا به فرار گذاشت! 
مرد گوساله پرست فهمید چه کار اشتباه و زشتی انجام می داده، رو به آسمون کرد و گفت:

" ای خدای ابر! من تو رو می پرستم! از کارای ناپسندیده م شرمنده م و به درگاه تو رو کردم. ایمان منو قبول کن و گناهانمو بیامرز و منو از دوستان خودت قرار بده و بعد از این نذار گناه کنم!"

به موسی وحی رسید که ای موسی! به این بیچاره بگو ان چه گفتی، شنیدم! بلی خداوند تو و خداوند همه چیز منم. گفتی توبه مو قبول کن و منو بیامرز و جزو دوستانت قرار بده، اینها رو قبول کردم اما این که گفتی منو از گناه نگه دار، قبول نمی کنم چونکه من خزائن رحمت بسیار دارم و اگه این خواسته تو قبول کنم، از این همه خزائن رحمت محروم می مونی و دوست اونه که دوستش رو از نعمتها محروم نکنه.

موسی پیغام  رو رسوند. اون مرد از شدت شادی ندونست به چه زبونی از خدا تشکر کنه؟ گفت:
...

ادامه دارد!



نوشته شده در : دوشنبه 30 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: تفسیر ادبی عرفانی حدائق الحقائق ، دوستان ، وحی ، موسی ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic