امروز:

دیدم این روزها را...





دلم گرفته از این که تو رفتی و دوستانت رفتند و من ماندم و...

دیدم این روزها را...

من دیدم بعضی از این ها که دور و برم هستند، به قید وثیقه آزادند

برخی تا پای چوبه ی دار رفتند به هزار و یک جرم و تباهی

و مثلا دم آخر از خونشان گذشت کردند و ما با چنین قومی هم نفس و هم قفس شده ایم

برخی آزادند تا هر چه می توانند بخورند و بریزند و بپاشند و ندانند می خواهند تا کجا بروند و ببلعند همه چیز را؟!

و همین جا می بینم کسانی را که بابت یک زندگی کاملا ساده و دم دستی و عادی، روزی نیست که به این و آن متوسل نشوند

همان کسانی که هر روز و هر دم با بدبختی و گرفتاری و انواع بیماری و دلتنگی و بی کسی دست و پنجه نرم می کنند

برخی عجیب دیوانه شده اند در ولخرجی و خانه هایی می سازند که به کرملین و کاخ سفید تنه می زند

و هزار و یک ادعا دارند که از همه بهتر و بیش تر می فهمند

دلم گرفته از کسانی که مایه ی سیه روزی خیلی از بچه ها و جوان های ما شدند و هنوز که هنوز است دستشان باز است و پایشان از گلیمشان درازتر و هر روز بیش تر شارژ می شوند و در لباسی تازه به غارت دل و دنیای مردم می پردازند...

دلم گرفته از این که تو نیستی

و من مدام با خاطراتت، با خیالت، با آرزوی این که تو را در خواب ببینم، نفس می کشم...


پای صحبت هر کس می نشینم، امید دارم به این که چیزی از شما بشنوم و ردّی از شما بیابم

شما که که محدوده ی محدود دنیا خرسندتان نساخت و پنجره ای گشودید به دنیایی بسیار وسیع تر و به فضایی بس فراتر و بازتر و به جایی که قولا سلاما باشد و عند ملیک مقتدر...




دلم گرفته از این همه واماندن

و جا ماندن


دلم برای تو 

برای شماها

تنگ است

تنگ...











نوشته شده در : یکشنبه 29 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دیدم این روزها را... ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic