امروز:

از کلاس ما...

» نوع مطلب :

حاج علی اکبر احسن زاده/ فرمانده گردان امام محمد باقر (ع)/ یکی از دانش آموزان دبیرستان شهیدان عبداللهی می گوید:


کلاس ما 36 دانش آموز داشت


همه با هم داوطلبانه به جبهه اعزام شدیم


از آن کلاس 36 نفری


26 نفر شهید شدند 


دو نفر قطع نخاع 


چند نفری هم باقی مانده‌ایم


...



نوشته شده در : یکشنبه 23 شهریور 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: کلاس ما ، دانش آموز ، جبهه ، شهید ، قطع نخاع ، باقی ،

هر بار بعد از این "نه! هان؟ نه! من خوبم" ها...

» نوع مطلب :




چند بار زنگ زدم، صدات همون جوری بود. هی ازت می پرسم چیزی شده؟ سرما خوردی؟ گریه کردی؟ از چیزی ناراحتی؟

تو هم همون جوابای اولُ تکرار می کنی:

نه! 
هان؟
نه! من خوبم!

اگه اینا رو که گفتی ادامه بدی  و جار تا کلمه دیگه بگی، می تونم باور کنم خوبی یا حداقل عادی هستی اما چه کنم که هر بار بعد از این "نه! هان؟ نه! من خوبم" ها، یه سکوتی می ریزه تو صدات که من از پشت تلفن نمی تونم بی خیال بگذرم.

میگم:

از اون سی و هفت شهید که داری براشون مستند سازی می کنی، الان چنتاشونو تموم کردی؟

میگی:

بیستا!

"صدات می دونی مث کیا می مونه الان؟"

من این سوالُ ازت می پرسم و تو همون جور میگی: نه!

"مث اونایی که بیست، بیست و پنج ساعت تو قطار بوده ن و نه روز خوابشون برده نه شب"

خودتم با خنده ی کوتاهت حرف منو تایید می کنی.

راستی!

داری عاشق میشی؟

صدات که این جوری میگه!

صداتُ که می شنوم، صورتتُ این جوری مجسم می کنم برای خودم که:

رفتی، یه صجنه هایی از شهادت جوونای یه محله رو از نزدیک، ینی از نگاه پدر شهید یا مادر شهید، نظاره کردی و حالا تو بهت این تماشا موندی...

بقول اون دوست عزیز:

"و چه احساس عطیمی!"




نوشته شده در : دوشنبه 17 شهریور 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: احساس عظیم ، شهید ، پدر شهید ، مادر شهید ، قطار ، عاشق ،

این بچه ها وقت نماز شهید شدند:

این بچه ها وقت نماز شهید شدند:

سید اونقدر شاداب و قبراق بود که انگار نه انگار عملیات سختی رو رفته و برگشته و با خنده گفت:یادته شب چهارشنبه که دعای توسل خوندی و اشک ما رو در آوردی گفتی برادرها بعضی از شماها شهید می شید و ما رو شفاعت کنید حالا کنفت شدی که همه ما سالم عقب اومدیم...

نزدیک عصر بود که به مقرّمون در شهر بیاره رسیدیم. ناهار خوردیم و من هم خیلی خسته بودم خوابم برد...یک ساعتی به اذان مغرب بود که با صدای پچ پچ بچه ها بیدار شدم. یکی از بچه ها از جلو اومده بود و خبر بمباران مقر را آورده بود. فقط می گفت همه بچه ها از بین رفتند!

با یکی دو تا از بچه ها و شیخ مسعود تاج آبادی با ماشین گردان رفتیم به مقر زیر ارتفاع تیمور ژنان... ماشین تا بالا نمیرفت و مجبور شدیم بقیه راه رو پیاده بریم.هنوز به شیاری که چادر هامون در آن مستقر بود نرسیده بودیم که یک عده میگفتند جلو نرید منطقه آلوده است و بمب شیمیایی زدند. ما توجهی نکردیم و به محوطه مقر که رسیدیم دیدیم چادر ها روی هم خوابیده اند . بچه های پست امداد گفتند همه را عقب بردند. فکر کنیم بردند معراج شهدای جوانرود...

ایستاده از راست نفردوم شهید اربابیان-ششم شیخ تاج آبادی-هفتم شهید کاظمی

نشسته از سمت چپ- نفر اول شهید روشنی- شهید میرنوری-شهید حیدری-شهید وحید محمدی

سوار وانت شدیم و خودمون رو به معراج شهدای جوانرود رسوندیم. دو ساعتی از اذان مغرب گذشته بود .. سراغ بچه ها رو گرفتیم . گفتند یک تعداد شهید برای ما آوردند و داخل سردخونه اند. از اونها خواستیم که اجازه بدهند اونها رو شناسایی کنیم.بچه های معراج گفتند امکانش نیست. من زدم زیر گریه و گفتم برادر ما باید اینها رو ببینیم اینها همسنگران ما هستند .مسوولشون دلش به حال ما سوخت و درب کانکس رو باز کرد...کف کانکس پر بود از شهید که همه رو داخل پلاستیک پیچیده بودند. نه زانوهام جون داشت و نه دستم یاری میکرد که پلاستیک روی صورت بچه ها رو کنار بزنم و از طرفی هم مدام مسوول کانکس میگفت برادر یک خورده زودتر..

اولین شهیدی که پلاستیک رو از صورتش کنار زدم شهید سید عباس میرنوری بود. خیلی آروم خوابیده بود دور لب و اطراف گوشهاش یک مقدار کف جمع شده بود. شیخ تاج آبادی بیرون کانکس بود و سوال کرد بچه های ما هستن..گفتم آره اولیش سید عباس بود و بعد ابوطالب و بعد غلامرضا و نوبخت و دیگر بچه ها....

شوخی نبود بدن بی جان یازده تا بچه ها داخل کانکس معراج شهدا بود. صورتهاشون سفید شده بود و آرام خوابیده بودند. مشخصاتشون رو ثبت کردیم و درب کانکس رو بستند.

از معراج بیرون اومدیم و به سمت مقرمون راه افتادیم. من عقب وانت نشستم و تا خود مقر گریه کردم توی راه مدام به این جمله سید عباس فکر می کردم که گفت : عملیات رفتیم و کسی شهید نشد.. به مقر که رسیدیم بچه ها دور ما رو گرفتند .. شب جمعه بود. اعلام کردیم رفقا برای دعای کمیل داخل ساختمون جمع بشند. بچه ها اومدند و من وسط خوندن دعای کمیل خبر شهادت بچه ها رو دادم و غوغایی شد دعا که تموم شد یک خبر دیگر هم به ما رسید و اون خبر شهادت عزیز ترین یارمون شهید غلامرضا زعفری بود. روزهای آغازین سال 67 روزهای سختی برای ما بود.

روز 13 فروردین بود که با تعدادی از بچه ها رفتیم برای جمع کردن چادرهای مقری که توی خط داشتیم . چون روز سیزده بدر و از طرفی هم شب نیمه شعبان بود گفتیم روحیه بچه ها عوض بشه .. مهدی صور اسرافیل شروع کرد سرود خوندن ... و گفت برادر ها من هر چی میگم شما بگید. گرفت ، گرفت .. مهدی خوند...فلق دوباره رنگ خون گرفت و همه بچه ها یک صدا می گفتند گرفت، گرفت و می زدند زیر خنده. و بعد هم چون شب نیمه شعبان بود با هم سرود" ای ولی عصر" رو خوندیم ... به مقر که رسیدیم چون چادر ها روی زمین خوابیده بود همه با هم چهار طرف چادر را گرفتیم و بلند کردیم و بچه ها پایه های چادر رو مستقر کردند و چادرها سر جای خود قرار گرفت چادرها که سر پا شد ما با منظره ای مواجه شدیم که اشک ها رو سرازیر کرد. 

دیدیم جانماز ها کنار هم در یک ردیف پهن شده و این حکایت می کرد که دوستان شهید ما برای نماز جماعت ظهر و عصر مهیا شده بودند  و وقت نماز مقر بمباران شده بود.


یاد و خاطره همسنگران شهیدمان را در عملیات بیت المقدس 4 گرامی میداریم.. شهیدان  ابوطالب مبینی- كیوان آقامحمدقلی مقدسی- داریوش رستگارمقدم- محمدطالبی- رضانوبخت- محسن صباغزاده- فتح اله محمدخانی- غلامرضاكاظمی-سیدعباس میرنوری- قربانعلی شیرمرغی- علیرضاآقایی- رضااستادفینی- ابوالفضل دهقان- اكبرطحانی 

راوی: جعفر طهماسبی 

http://yaqut.blogfa.com/post/429

تقدیم به پیشگاه شهید محراب و نماز امیرالمومنین علیه السلام


نوشته شده در : شنبه 28 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: شهید ، نماز ،

خیلی وقته...

چند سال است که گفته اند دیگر نمی آید

ولی من باز هم منتظر هستم...



ای ملامتگر!

قلب داناتر است به درد خود و شایسته تر است از تو به این چشم اشکبارش!



قسم به دوست و به حُسن و درخشش او!

قسم به ان کس که دوستش دارم! 

ای ملامتگر!

من تو را در راه عشق نافرمانی خواهم کرد...*


http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910719001181

__________________

* ترجمه ی شعری از المتنبّی/ شاعر عرب



نوشته شده در : دوشنبه 2 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خبر/ ، شهید ،

همه خاطرات

مولوی

ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته ام رقصان نماید

مرا حق از می عشق آفریده است
همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید



شهید مفقودالأثر: سید اصغر احمدی
از شهدای غواص زنجان

******
عملیات کربلای 4 اسیر شد/ شهید شد / مفقود شد

باز هم شهید شد / دوباره اسیر شد...

الان مفقود است...

شاید باز شهید شود یا شاید اسیر!!!

اینها تمام خاطرات ماست از دایی 17 ساله...



****

از زبان خواهرزاده ی شهید

منتشر شده در:  روزنامه ی قدس خراسان

با سپاس فراوان از استاد عزیزم: سرکار خانم صداقت/ خبرنگار روزنامه ی قدس خراسان

تاریخ انتشار مطلب: 1391/9/20



نوشته شده در : دوشنبه 20 آذر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خاطرات ، کربلای چهار ، شهید ، اسیر ، مفقود ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو