بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 17 شهریور 1393
نظرات



چند بار زنگ زدم، صدات همون جوری بود. هی ازت می پرسم چیزی شده؟ سرما خوردی؟ گریه کردی؟ از چیزی ناراحتی؟

تو هم همون جوابای اولُ تکرار می کنی:

نه! 
هان؟
نه! من خوبم!

اگه اینا رو که گفتی ادامه بدی  و جار تا کلمه دیگه بگی، می تونم باور کنم خوبی یا حداقل عادی هستی اما چه کنم که هر بار بعد از این "نه! هان؟ نه! من خوبم" ها، یه سکوتی می ریزه تو صدات که من از پشت تلفن نمی تونم بی خیال بگذرم.

میگم:

از اون سی و هفت شهید که داری براشون مستند سازی می کنی، الان چنتاشونو تموم کردی؟

میگی:

بیستا!

"صدات می دونی مث کیا می مونه الان؟"

من این سوالُ ازت می پرسم و تو همون جور میگی: نه!

"مث اونایی که بیست، بیست و پنج ساعت تو قطار بوده ن و نه روز خوابشون برده نه شب"

خودتم با خنده ی کوتاهت حرف منو تایید می کنی.

راستی!

داری عاشق میشی؟

صدات که این جوری میگه!

صداتُ که می شنوم، صورتتُ این جوری مجسم می کنم برای خودم که:

رفتی، یه صجنه هایی از شهادت جوونای یه محله رو از نزدیک، ینی از نگاه پدر شهید یا مادر شهید، نظاره کردی و حالا تو بهت این تماشا موندی...

بقول اون دوست عزیز:

"و چه احساس عطیمی!"




مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 مرداد 1393
نظرات

 


بچه که بودم یه بار با پسر عموم رفتم که از بوته های گَوَن، کتیرا بدزدم. 

کتیرا رو با سنگ له می کردیم و بعد می ریختیم توی آب، حل که می شد می مالیدیم به موهای سرمان. جای ژل سرهای امروزی.

تابستون بود از مدرسه تعطیل شده بودیم و موها بلند شده بود.

وقتی کتیرا زدم به سرم، مامان ازم پرسید که مگرعاشق شده ام؟

بچه بودم. نمی دانستم اول باید عاشق شد و بعد موها رو این طوری حالت داد...

دیگه نرفتم سراغ کتیرا.

رفتم که عاشق بشم...

بعد اون روز هنوز تابستونم نیومده.
...

  نه هر که آینه سازد سکندری داند

http://mojam-69.blogfa.com/post/160


نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 13 مرداد 1393
نظرات

یه همکارم داشتیم صفر کیلومتر، رشته ی ادبیات خونده بود. یه روز زنگ تفریح حرف شعر و عرفان و حافظ شد، حرف بقیه رو قطع کرد و گفت:

عرفان کیلویی چند بابا؟ یه چیزایی میگن بعضیاها! بابا این حافظم عاشق یه دخدر شده بوده بنا کرده یه چیزایی سر هم کردن، و گر نه اونم یه آدمه عین شوهر من که عاشق من شد... والّا!



مرتبط با:
برچسب‌ها: جافظ , عاشق , عرفان ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 14 اردیبهشت 1393
نظرات
برای مادرم

و امروز که روز رفتنش بود:


یادت می آید چقدر عاشق گل بودی؟

خاطرت هست آن روز که زنبق های باغچه ام...؟

چه ذوقی کردم!

صدایت کردم:

_ اینا دیگه درشت و خوش رنگن

بیای تا کنار باغچه

راحت می تونی ببینی شون!

...

و تو آمدی 

کنار باغچه که رسیدی

خم شدی سمت بوته های زنبق

و صورت ماهت

و خنده ی معصومانه ات...

...

و من از آن روز 

هر چه به سراغ باغچه می روم که نه

قدم که در حیاط می گذارم

می بینمت

که خم شده ای سمت آن زنبق ها

و صورت ماهت

و خنده ات

...

هر بار 

هر بار

هر بار

بی آن که رنبقی...

بی تو... 

__________



مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1392
نظرات

تقدیم به " ننه عذرا "ی عزیزم


چند ماه بود که نتونسته بودم ببینمت. اون شب زمستونی از تو جاده های برفی و خیلی خلوت اومدم سراغت.

وقتی رسیدم، شب ازنیمه گذشته بود.

احساس عجیبی داشتم. 

روی زمین نبودم! 

انگار این قطعه از زمین و این قسمت از زمان یه جور دیگه بود، اینجایی نبود، یه جوری بود که حس می کردم روی ابرها راه میرم...

یه حس عاشقانه، تموم قلبمو تسخیر کرده بود... یه جورایی دستپاچه بودم که تو اولین نگاه، تو اولین برخورد چکار کنم؟ چی بگم؟...

به خودم نبودم! 

حتی روز بعدش هنوز نتونسته بودم خودمو جمع و جور کنم، هنوز باور نمی کردم دوباره می بینمت...

مدتی بود تو رکعت دوم بعضی از نمازام، سوره ی " عصر " می خوندم، اون روز اما تو خوندن این سوره مونده بودم!

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر

انّ الانسان لفی خسر

الّاالذین آمنوا و عملوا الصالحات

و تواصوا بالصبر و تواصوا بالحق!...

نه!...

و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...


نه!...

اصلا یه بار دیگه از اول می خونم:

بسم الله الرحمن الرحیم....

...

و باز خوندم و خوندم

و باز مونده بوده بودم ته این سوره چیه؟

...

" در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد..."



مرتبط با: