عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

دوست گر پرسد...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 2 مرداد 1393-05:49 ب.ظ


کوچه هایمان را بنام شهدا کردیم


تا هر وقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید


با آرامش به خانه می رسیم . . . 

 

عکس۰۰۰۷1

 

635131110953550669


51243

 

Image1857

 

اردبیل2

 

اردبیل3

  

14 

21

 

دوست گر پرسد نشان منزل ما گو بیا

کوچه ی دل در خیابان وفا میدان عشق




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مردونگی تو عشق است...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 22 اسفند 1392-09:44 ق.ظ


دیشب هوا بارونی بود و کمی سرد. بعد از یه سال دوباره می دیدمت، تو این یه سال اما تو کلی تغییر کرده بودی. 

درسته که بازم دمپایی پات بود و خیسی بارون خودشو تا روی پاهات رسونده بود اما دیگه مثل پارسال کنار دراون فروشگاه بزرگ ننشسته بودی که بعضیا فک کنن ... و اسکناس ناچیزی بذارن کف دستت، غافل از این که تو پا به پای بابات داری راه و رسم زندگی کردن رو یاد می گیری.

پارسال بابات ساز می زد و تو معصومانه گاهی به او نگاه می کردی، گاهی به مشتریای فروشگاه و تنها حرکتی که تو اون لحظه ها از تو دیدم این بود که آروم و بی صدا آب دهنتو قورت می دادی.

دیشب که دیدمت، قدت کمی بلند شده بود، دمپاییاتم لابد عوض شده بود. بابات مث پارسال ساز می زد اما دیگه تک صدا نبود! تو هم دایره گرفته بودی دستت و همراهی ش می کردی.

یه لحظه ذوق زدگی ما و بعضی مشتریا رو که دیدی، یه قدم اومدی داخل فروشگاه اما بابات بلافاصله بهت اشاره کرد که برگردی سر جای اولت کنار در ورودی که مبادا جلوی راه کسی رو بگیری و تو با اون قد و قواره ی کوچک و اون دمپاییای خیس بارون رفتی کنار و و دایره زدنت رو ادامه دادی..

تو همپای بابا داشتی حد و حدود زندگی رو یاد می گرفتی که: برای نون در آوردن حتی یه قدم نباید پا تو حریم دیگران گذاشت...

مردونگی تو عشق است...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو همین شلوغی ها...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 27 بهمن 1392-08:00 ق.ظ


توهمین شلوغیای هیشکی به هیشکی 

اگه یه روز

یه لحظه

بی گمون

دست من 

از دست همه 

رهاشد

اون روز

اون لحظه ی اوج تنهایی

وقتی بیاد

با هیشکی 

شوخی نداره

اون روز

اون لحظه که از همه 

بی مقدمه 

جدا شدم

دیدم دلم به یه جایی بنده

دیدم گیج و سردرگم و حیرون

نیستم

یه چیزایی

یه کسانی

بودند

که دلم بهشون قرص باشه

که اصلا حتی یه فکر ناامیدکننده 

به ذهنم خطور نکنه

که حتی یه نگاه تلخ به دنیا نکنم

که دلم آروم باشه


اون روز

اون لحظه

دیدم یه چیزایی

یه کسانی هستند

که بگم:

می دونم هوامو دارین

میدونم بهتون وصلم

می دونم پوچ و بی عشق

نیستم

عشق

وقتی به دل بشینه

به پاهای زخمی مرهمه

عشق اگه مهمون دل بشه

...

*****

چهار مضراب دشتی

بشنوید: 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تقدیم به تو...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 17 آذر 1392-10:50 ق.ظ


تقدیم به "پرنیان عزیزم"

و

تقدیم به "تو"


عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلا به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده ی واگن ها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی
ادامه ی این شعر را
تو خواهی نوشت!

"رسول یونان"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و سکوت تو...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-11:25 ب.ظ


بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست


آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد


بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است


مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اما عشق...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 16 دی 1391-10:54 ب.ظ


 بستگی به حالم دارد

گاهی فقط سکوت جواب می دهد

گاهی گپ و گفتی با یک دوست

یک روز دوست دارم بزنم زیر آواز

یا زیر لب زمزمه کنم

چیزی مثل لالایی های قدیمی که ننه عذرا می خواند:

(لالا لایی گل پونه         فقیر اومد در خونه 

نونش دادم بدش اومد   آبش دادم خوشش اومد)

یا یک لالایی که از خاله اقدس شنیده ام:

(لالایی لای و لای آروم جونم   لالایی لای و لای دردت به جونم

لالایت می کنم تا زنده باشی   بزرگ شی بر سرم پاینده باشی)

گاهی کتابی، شعری، مرور خاطره ای با عکسی دلم را هوایی می کند 

گاهی هم بی مقدمه باید بزنم بیرون تا کمی هوا به سرم بخورد

اما

عشق

باید باشد

و گرنه

این ها

همه

سعی بیهوده است


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"أم حسبتَ اَنّ ..."*

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1391-09:57 ق.ظ

   

صلات ظهر که خورشیدِ بی‌غروب دمید

به سر رسید جهانی و غم به سر نرسید

چقدر نیزه که افتاد و برنخاست تنی

چقدر تن که به جان عشقِ‌ بی‌حساب خرید

عجیب نیست که ماند‌ه‌ست بر لبش "عجبا"

هر آن که از لب تو "ام حسبتَ اَنّ ..."* شنید

عجیب نیست، تو آن آیۀ عجیب‌تری

نه خفته است و نه مرده‌ست، زنده است شهید

بخوان به خون! که تو بر نیزه سر فراز شدی

بِدَم! که وقت گل نی که گفته‌اند رسید



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*(آیه ای که حسین (ع) بر فراز نی قرائت کرد)

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِیمِ كَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا / کهف/9

شعر از سرکارخانم فریبا یوسفی/وبلاگ http://haalaato.blogfa.com/ 

با سپاس فراوان از سرکار خانم یوسفی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرنده-عشق

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1391-10:16 ب.ظ

حافظه، برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.

اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی،

و پرنده ی قاب گرفته، فقط تصور باطلی از پرنده است.


عشق، در قاب یادها، پرنده ای است در قفس.

منت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش.

عشق، طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.


"یک عاشقانه ی آرام"

"نادر ابراهیمی"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرمای عشق

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 1 شهریور 1391-10:25 ق.ظ

رفتیم دیدن خاله اقدس و یاد ایامی شد! پست امروزم از زبون خاله اقدسه:

-" اتاقی که توش قالی می بافتم، انقد سرد بود که دست و پای سعیدم  سرمازده شد، یه جوری که انگار تاول زده باشه، اون وقتا بعضیا یه چراغ نفتی برای گرم کردن اتاقشون داشتند که ما اینم نداشتیم.

یه روز دیدم مادر اومده چهار تا کیسه ی سفید کوچک اورده که معلومه با دست دوخته، میگه اینا رو اوردم برای دست و پای سعید، بلکه یه ذره گرم بشه..."




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()