بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 2 مرداد 1393
نظرات

کوچه هایمان را بنام شهدا کردیم


تا هر وقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید


با آرامش به خانه می رسیم . . . 

 

عکس۰۰۰۷1

 

635131110953550669


51243

 

Image1857

 

اردبیل2

 

اردبیل3

  

14 

21

 

دوست گر پرسد نشان منزل ما گو بیا

کوچه ی دل در خیابان وفا میدان عشق


نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392
نظرات

دیشب هوا بارونی بود و کمی سرد. بعد از یه سال دوباره می دیدمت، تو این یه سال اما تو کلی تغییر کرده بودی. 

درسته که بازم دمپایی پات بود و خیسی بارون خودشو تا روی پاهات رسونده بود اما دیگه مثل پارسال کنار دراون فروشگاه بزرگ ننشسته بودی که بعضیا فک کنن ... و اسکناس ناچیزی بذارن کف دستت، غافل از این که تو پا به پای بابات داری راه و رسم زندگی کردن رو یاد می گیری.

پارسال بابات ساز می زد و تو معصومانه گاهی به او نگاه می کردی، گاهی به مشتریای فروشگاه و تنها حرکتی که تو اون لحظه ها از تو دیدم این بود که آروم و بی صدا آب دهنتو قورت می دادی.

دیشب که دیدمت، قدت کمی بلند شده بود، دمپاییاتم لابد عوض شده بود. بابات مث پارسال ساز می زد اما دیگه تک صدا نبود! تو هم دایره گرفته بودی دستت و همراهی ش می کردی.

یه لحظه ذوق زدگی ما و بعضی مشتریا رو که دیدی، یه قدم اومدی داخل فروشگاه اما بابات بلافاصله بهت اشاره کرد که برگردی سر جای اولت کنار در ورودی که مبادا جلوی راه کسی رو بگیری و تو با اون قد و قواره ی کوچک و اون دمپاییای خیس بارون رفتی کنار و و دایره زدنت رو ادامه دادی..

تو همپای بابا داشتی حد و حدود زندگی رو یاد می گرفتی که: برای نون در آوردن حتی یه قدم نباید پا تو حریم دیگران گذاشت...

مردونگی تو عشق است...


مرتبط با:
برچسب‌ها: مردونگی , عشق ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392
نظرات

توهمین شلوغیای هیشکی به هیشکی 

اگه یه روز

یه لحظه

بی گمون

دست من 

از دست همه 

رهاشد

اون روز

اون لحظه ی اوج تنهایی

وقتی بیاد

با هیشکی 

شوخی نداره

اون روز

اون لحظه که از همه 

بی مقدمه 

جدا شدم

دیدم دلم به یه جایی بنده

دیدم گیج و سردرگم و حیرون

نیستم

یه چیزایی

یه کسانی

بودند

که دلم بهشون قرص باشه

که اصلا حتی یه فکر ناامیدکننده 

به ذهنم خطور نکنه

که حتی یه نگاه تلخ به دنیا نکنم

که دلم آروم باشه


اون روز

اون لحظه

دیدم یه چیزایی

یه کسانی هستند

که بگم:

می دونم هوامو دارین

میدونم بهتون وصلم

می دونم پوچ و بی عشق

نیستم

عشق

وقتی به دل بشینه

به پاهای زخمی مرهمه

عشق اگه مهمون دل بشه

...

*****

چهار مضراب دشتی

بشنوید: 


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392
نظرات

تقدیم به "پرنیان عزیزم"

و

تقدیم به "تو"


عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلا به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده ی واگن ها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی
ادامه ی این شعر را
تو خواهی نوشت!

"رسول یونان"

نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392
نظرات

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست


آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد


بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است


مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست  

برچسب‌ها: سکوت , گله ها , مسئله , عشق ,