امروز:

همشیره

» نوع مطلب :


اولین زایمانش بود. بچه ش که دنیا اومد، خودش مرد! می گفتند تب زایمان کرده و دیر بهش رسیدند.

زن همسایه از خود بیخود بود. چشماشو میبست و معلوم نبود با کی حرف می زنه؟ یه بار فکر می کردی با خودش حرف میزنه، یه بار با دخترش که اول جوونی رفته زیر یه خروار خاک، گاهی هم احساس می کردی با همسایه ها حرف میزنه! مادرها دورش جمع می شدند، ما هم به هوای مادرمون، جرأت می کردیم بریم نزدیکش...

مادرها می خواستند نوزاد دخترش رو بیارن پیشش، بلکه یه ذره دلش قرار بگیره، قبول نمی کرد، می گفت: "گوشواره عزیزه، چون گوش عزیزه، دخترم رفت، بچه رو میخوام چکار؟"

اون وقتا، خاله اقدس هم تازه زایمان کرده بود و سعیدش، شیرخواره بود.مادر گفت دست دست کنیم، این طفل معصوم، از بی شیری میمیره. بچه رو از راه پشت بومای کاهگلی برد خونه ی خاله اقدس که شیرش بده.

تو عالم بچگی، ما اولین بار بود یه بچه به این کوچکی می دیدیم که مادرش مرده و خیلی برامون عجیب بود. هر وقت خاله اقدس این بچه رو شیرش میداد و خوابش میکرد، دورش جمع می شدیم و بیصدا نگاش می کردیم و دلمون براش می سوخت.

خاله اقدس که همین جوری هم تو خونه ش، معدن بچه بود وهمه مون اونجا جمع میشدیم و بازی می کردیم، حالا که این بچه هم اضافه شده بود، ترس تو دلش افتاده بود که تو این شلوغی و سر و صدا و بازی و بدو بدوی بچه ها، یه وقت ناهوا بریم و پامونو بذاریم روی این بچه و بلایی سرش بیاریم!

خودشونم وضعشون انقد خوب نبود که برن یه گهواره بخرن، ولی خاله اقدس اصلا اعتبارش نبود که این بچه رو همین جوری کف اتاق، تو یه تشک بخوابونه، بخاطر همینم به صرافت افتاد بره یه کرسی چوبی قدیمی از تو زیر زمین بیاره، چند تا هم دوخته هم روش پهن کنه، تشک و متکای کوچکی براش بذاره و این بشه تخت مخصوص این دختر که حالا دیگه همه مون دوسش داشتیم.

چند روزی به همین شکل گذشت ما مرتب راه پشت بوم رو میگرفتیم و یه پا خونه ی خاله اقدس بودیم، یه پا خونه ی خودمون و همش التماس می کردیم یه ذره بذارن این بچه رو بغل کنیم.گاهی هم می رفتیم یواشکی نگاه می کردیم ببینیم زن همسایه هنوزم گریه میکنه یا نه؟...

****

مادر آروم آروم به زن همسایه رسوند که نوه ش خونه ی خاله اقدسه و  خودش هم میره تو نگهداری و شستشوی بچه کمکش میکنه...

*****

حالا چندین سال از این ماجرا میگذره.خاله اقدس امروز مشغول قالی بافیه که زنگ در خونه رو میزنن، یه دختر جوون پشت آیفن میگه: سلام! من همشیره ی آقا سعیدم...

طیبه و خاله ش که دیگه نامادریش هم حساب میشه، وارد میشن، اونا اومده ن خاله اقدس اینا رو دعوت کنن، هفته ی دیگه، عقد کنان طیبه است.


با تشکر از آقای محمد حیدریان/عکاس


نوشته شده در : شنبه 28 مرداد 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: همشیره ، گهواره ، زایمان ، همسایه ، عقدکنان ، محمدحیدریان ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic