تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب ابر عکس
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393
نظرات


 دلم از دست تو شکست

همه ی پیامک هایت را پاک کردم

همه ی عکس هایت را

حتی

اسم و شماره ات را

"بلاک" کردم

حالا

درد تازه ای به جانم افتاده:

مدام

پیامک های بی اسم را

چک می کنم

...





مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393
نظرات


خوبه یه روز بریم محله ی قدیمی و از خونه مون یه چنتا عکس بگیریم!

می بینی؟ هنوزم میگم خونه مون!

چند ساله که اونجا رو فروختیم و اصن آدمای دیگه ای اونجا زندگی می کنن، ولی ما با اون فضا یه عالم خاطره داریم و یه جورایی 

باهاش زندگی می کنیم.

البته یه روز همین اواخر رفتیم، صابخونه جدیده خیلی تحویلمون گرفت ولی چون دم غروب بود و نور کافی نبود، گفتیم عکس گرفتن 

باشه برای یه روز دیگه.

اومدنی رفتم خونه ی خاله زهرا و ماجرا رو گفتم که صابخونه جدیده گفته ما اینجا رو فروختیم و دو هفته ی دیگه بیشتر اینجا 

نیستیم، اگه میخواین عکسی بگیرین تا خودمون هستیم بیاین که راحت باشین.

خاله زهرا خیلی ذوق زده شد و گفت:

آره خیلی خوبه! منم دلم برای خونه ی قدیمی تنگ شده، هر وقت خواستین برین، بی زحمت منو خبر کنین...

اما تا گفتیم فردا قراره بریم، خاله زهرا یه جوری شد! مکثی کرد و گفت:

پس یه کاری بکنیم! ما تو ماشین میشینیم، تو برو هر چنتا عکس که خواستی بگیر و بیا!

با تعجب نگاهش می کردم که گفت:

نه! اینجوری خوب نیست! تو همون تو ماشین بشین، من میرم عکس میگیرم میام، می ترسم تو بری شب فکر و خیال ورت داره و 

خوابت نبره!
...

خاله زهرا مهلت نمی داد که من چیزی بگم! این دفعه یه چیز دیگه گفت:

اصن نه من میرم تو خونه، نه تو! ما دو تا همون تو ماشین میشینیم، همسرت بره یه چنتا عکس بگیره بیاد!

***
و همین قدر بگم که اون شب من و خاله زهرا حکایت داشتیم:

هیچ کدوم نتونستیم راحت بخوابیم و به اون خونه و آدماش فک نکنیم.

الانم بعد از چند ماه هیچ کدوم لام تا کام حرفی از اون خونه نزدیم...

مرتبط با: