امروز:

موضوع انشا: مادر



انشای دانش آموزی از مؤسسه ی حمایتی "خانه ی مهر کودک"

www.mehrhouse.com


نوشته شده در : چهارشنبه 29 آذر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: مادر ، پدر ، ساندویچ ، خاطره ،

منو ببر!

» نوع مطلب :


دستشو که جلو میاره، می فهمم که یعنی: دستمو بگیر تو دستات!

دستش خشکه، پوسته زده، شوخی نبودکه: هشتاد روز بود که کاملا زمینگیر شده بود!

دستش تو دستمه، تکونی به خودش میده و میگه:

_"بریم!"

با خودم میگم مادر انگارحواسش نیست نمیتونه راه بره! الکی دستمو تکونی میدم و میگم: باشه میریم! کجا میخوای بری؟ میگه:

_"منو ببر همین جا، توی این گلها!"

یه جوری میگه که باور میکنم پشت این در، تو حیاط پر از گله!

دستش کم کم شل میشه و دستمو ول میکنه! آروم زیر لب میگه:

_"نه! فایده نداره! تو منو نمیبری!"

صورتمو به صورتش نزدیک میکنم و آروم میگم: مامان! گل میخوای؟

با سر تایید میکنه که:آره!

میگم: برم از باغچه ی خونه مون برات یاس بیارم؟

میگه: آره!

میام خونه، قشنگ ترین و تازه ترین یاس های باغچه مونو، با شاخه براش میچینم و با دو، میرم سراغش.

میبینم باز حالش بدتر شده و خواهرم داره براش سرم وصل میکنه. میگم: مامان! گل میخواستی، رفتم برات یاس آوردم!

نگام نمیکنه. یه حالیه! میگم: مامان! گل نمیخوای؟ میگه:

_"نه"

من که نمیدونم دنیا چه خبره، گلای یاسو میبرم نزدیک بینی ش، میگم: از بوی گلا خوشت نمیاد؟ مبگه:

_"نه!"

میبینم اصلا به حال عادی نیست، ناله وار میگم: خودت گفتی گل میخوام!

خواهرم داره براش دارو تزریق میکنه، با ناراحتی بهم اشاره میکنه و آهسته میگه:

_"حالشو نمیبینی؟ این گلایی که به تو گفته، معلوم نیست مال کدوم عالم بوده!"

...

اون سال، تو سرمای کویر، دیدم تو باغچه ی خونه، گل مریم در اومده! وقتی گفتم، شوهر خواهرم که خیلی اهل گل و گیاهه، باور نکرد که بدون این که ما چیزی بکاریم، یهو گل مریم تو باغچه داریم! اومدم یکی از مریم ها رو چیدم و براش بردم دید، گفت: عجبه!

...

مادرم که مریض احوال بود، پاک از باغچه غافل شدم، خصوصا که میدیدم باغچه م چقدر خوشگل شده ولی مامان که عشق گله، بستریه و نا نداره حتی بنشینه!

مادر که رفت، دیگه نه من، نه هیچ کس دیگه، تو باغچه مون، مریم ندید!



نوشته شده در : سه شنبه 4 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: گل مریم ، مادر ،

مادرم دوست بود

» نوع مطلب :


مادرم

دوست بود

بهترین

و

بامعرفت ترین

وقتی می خواست پرواز کند

از قلبم اجازه گرفت

...

یک روز گفت:

"دیشب خواب دیدم خیلی سبک شده ام

به من گفتند داری میروی 

خودم

خودم را دیدم که پرواز میکنم! 

مثل یک پر، سبک شده بودم

و می رفتم بالا

بالا

پرسیدم:همین بود مردن؟

گفتند آری!

گفتم: خیلی آسان بود..."

...

خنده بر لب داشت

و پرواز کرد...

دوست بود

و دوست داشتنی.


نوشته شده در : چهارشنبه 22 شهریور 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خنده ، مادر ، پر ،

صدای خدا




" حضرت روح الله در عزای مادر "
" سه دیدار "
" نادر ابراهیمی "


نوشته شده در : دوشنبه 23 مرداد 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: صدای خدا ، مادر ، مرگ عزیزان ، اشک ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic