تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب ابر محرم

*بچه گنجشک* - مطالب ابر محرم

بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

*بچه گنجشک* - مطالب ابر محرم بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

خاله اعظم میگه:
چند روز مونده بود تا محرّم.
همسایه مون دختر شوهر می داد
من دیدم این بنده خداها وضع مالی خوبی ندارن و یه مقدارم بی کس و کارند
عروسی شونم خیلی سوت و کور بود
گفتم برم اگه از دستم بر بیاد، بهشون کمک کنم

رفتم
فقط یه سینی چای به مهموناشون تعارف کردم
نه بزن و بکوبی بود 
نه هیچی

شب نناقا* اومد به خوابم
دیدم بر عکس همیشه که خندون و مهربون بود
عصبانی بود و هی خم می شد از رو زمین سنگریزه برمی داشت
با غیظ پرت می کرد سمت من

هر سنگریزه ای که به من می خورد
انگار یه گولّه آتیش بود و من می سوختم!
بهش گفتم:
نناقا!
چی شده؟
چرا انقد ناراحت و عصبانی هستی؟

گفت:
مگه نمی دونی "قافله" از مکه حرکت کرده سمت کربلا؟
تو رفتی عروسی چی بگی؟!!!
________________________
* نناقا(ننه آقا): یکی از مادران خوب محله مون که سال هاست به رحمت خدا رفته.



برچسب ها: نناقا، محرم، مهمون، عروسی، قافله کربلا،  

تاریخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : آدینه | نظرات


سید طه رفته یه جایی سخنرانی

بماند که موضوع سخنرانی چی بوده؟ 

اومده میگه:

_ هر چی من اعتماد به نفس ندارم، این مجریه داشت

سخنران نیومده بود این داشت مجلسو گرم می کرد

اولش  یه شعر بلند بالا خوند که هی آخرش می گفت صلوات  و ما صلوات می فرستادیم، فک کن ده دقه این جوری گذشت!(ببین چی به سر صلوات آورد این بنده خدا!؟)

بعدم یه دکلمه خوند که مثلن خیلی حالت عرفانی داشت، وسطش خواست بگه "از فرط..." گفت " از فِرت ..." عاقا جمعیت پوکید از خنده...

بعدم که گفت بلبل آوردیم براتون بخونه، طرف که اومد انقد این میکروفونو نزدیک دهنش گذاشت که وقتی می خوند، پرده ی دیافراگممون بالا و پایین می رفت... 

سخنران که اومد یه نفرم از شانس من اومد  کنارم نشست که در آنِ واحد هم تسبیح مینداخت، هم می خندید، هم سخنرانی گوش می کرد، هم گریه می کرد یه جاهایی، هم جیک ثانیه بعدش می خندید!!! ینی من هر چی فک می کنم نمی فهمم چه جوری تمرکز می کرد رو این همه حالتای مختلف!!! خنده ش راست بود یا گریه ش؟ فک کن من الان فقط اگه بخوام هم تسبیح بندازم، هم بخندم می بینم نمیتونم... 

الانم هم گشنمه هم سرم درد میکنه...
____________________

خداجون! محرم نزدیکه، معرفت عطا کن...





طبقه بندی:
برچسب ها: محرم، معرفت، سخنرانی، بلبل،  

تاریخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : آدینه | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.