تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب ابر مدرسه
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 11 مهر 1393
نظرات



پسرا خیلی راحت مسیر مدرسه تا خونه رو می دویدند ولی ما همچین که دست راستمونو از دست چپمون تشخیص دادیم، گفتند دختر باید سنگین رنگین باشه، در نتیجه تو کوچه های پیچ واپیچ انقد بوی غذاهای جورواجور می شنیدیم، که تا می رسیدیم خونه، دل ضعفه می گرفتیم.

مام که یه زندگی رعیتی داشتیم، بیشتر روزا تو فصل پاییز می دیدیم نه از اون شامی سرکه شیره که بوش تو خونه ی نزدیک مدرسه پیچیده بود خبری هست و نه از تاس کباب همسایه بغلی و نه از گوشت لوبیا با کدو زرده ی خونه ی بغلی، عوضش می دیدیم بابا مسلم از صحرا اومده و انجیر آورده و انار و انگور. اون چیزی که این وسط عشق من بود و هنوزم هست، انار بود اونم انارای باغ بابا مسلم که فک نکنم تو دنیا مثل و مانندی داشته باشه که انقد خوش طعم بود و آبدار که هر چی می خوردم سیر نمی شدم.

از مدرسه رسیده و نرسیده، چنتا انار خوشگل سوا می کردیم و به دو می رفتیم بالا پشت بوم. اونجا روی زمین کاهگلی می نشستیم و بنا می کردیم انار خوردن. خو.بیش این بود که اونجا می تونسیم پوسته های انارو همین جوری بریزیم کف پشت بوم تا تو افتاب خشک بشه و زمستون برای خوشبو شدن منقل زیر کرسی، به کار بابا مسلم بیاد.

اونجا روی پشت بوم، از هر طرف خونه های همسایه ها تو دیدمون بود. با دوستامون بلند بلند حرف می زدیم، مرغ و خروس و جوجه های این یکی همسایه و بزای اون یکی همسایه رو برانداز می کردیم و حواسمون به افتابگردونای خونه ی خاله اقدس م بود که کی کته ها یه ذره سفت میشن که برسیم سر وقتشون، بچینیم و تخمه هاشو بتکونیم و همون جور تر و تازه بخوریم. البته یه وقتایی خاله اقدس یا علی آقا رسول همسایه ی کنار اتاقشون، دادو بیداد راه مینداختند که چرا اینا رو کندین و نذاشتین قشنگ برسه و ما هر چی خورده بودیم، کوفتمون می شد ولی روز بعد همون آش بود و همون کاسه.




مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 28 شهریور 1393
نظرات

اینا سوت بلبلیای باقی مونده از اون بیست سوت بلبلی پارساله 

این جوری چیدمشون

یاد کلاس و مدرسه افتادم و ردیف بچه ها سر صف ...


این عکس م همین امشب گرفتم 

به یاد اون روزایی که صبح و عصر مدرسه داشتیم و ظهر که از مدرسه می اومدیم، می دیدیم بابا مسلم از صحرا انار اورده، هر چنتا انار تو دست و بغلمون جا می شد برمی داشتیم و می رفتیم روی پشت بومای کاهگلی می نشستیم، بنا می کردیم انار خوردن و سرگرم تماشای بازی ابر و افتاب می شدیم که نوبتی یه قسمت از پشت بومای کاهگلی تو سایه ی ابرای پاییزی کبود به نظر می اومدند و ابرا که جابجا می شدند، همون گنبدا آفتابی می شدند و در عوض قسمتای دیگه ای سایه و کبود و ما همهش منتظر بودیم گنبدایی که ما روش نشستیم و انار می خوریم بره تو سایه کبود و وقتی هم سایه کبود می شد، دوست داشتیم باز آفتاب بیاد سمت ما...

یه وقتایی انقد این سایه کبود و آفتاب سرگرممون می کرد که ننه عذرا مجبور می شد صدامون بزنه و بگه ساعت داره دو میشه...

و ساعت دو، زنگ مدرسه نوبت عصر می خورد...



مرتبط با:

 
 
لحظه هایی از زندگی


آیت الله جوادی آملی:

ظاهرِ مردم

باطنِ مسئولین جمهوری اسلامی است.

...........................



آدینه