امروز:

این بچه ها وقت نماز شهید شدند:

این بچه ها وقت نماز شهید شدند:

سید اونقدر شاداب و قبراق بود که انگار نه انگار عملیات سختی رو رفته و برگشته و با خنده گفت:یادته شب چهارشنبه که دعای توسل خوندی و اشک ما رو در آوردی گفتی برادرها بعضی از شماها شهید می شید و ما رو شفاعت کنید حالا کنفت شدی که همه ما سالم عقب اومدیم...

نزدیک عصر بود که به مقرّمون در شهر بیاره رسیدیم. ناهار خوردیم و من هم خیلی خسته بودم خوابم برد...یک ساعتی به اذان مغرب بود که با صدای پچ پچ بچه ها بیدار شدم. یکی از بچه ها از جلو اومده بود و خبر بمباران مقر را آورده بود. فقط می گفت همه بچه ها از بین رفتند!

با یکی دو تا از بچه ها و شیخ مسعود تاج آبادی با ماشین گردان رفتیم به مقر زیر ارتفاع تیمور ژنان... ماشین تا بالا نمیرفت و مجبور شدیم بقیه راه رو پیاده بریم.هنوز به شیاری که چادر هامون در آن مستقر بود نرسیده بودیم که یک عده میگفتند جلو نرید منطقه آلوده است و بمب شیمیایی زدند. ما توجهی نکردیم و به محوطه مقر که رسیدیم دیدیم چادر ها روی هم خوابیده اند . بچه های پست امداد گفتند همه را عقب بردند. فکر کنیم بردند معراج شهدای جوانرود...

ایستاده از راست نفردوم شهید اربابیان-ششم شیخ تاج آبادی-هفتم شهید کاظمی

نشسته از سمت چپ- نفر اول شهید روشنی- شهید میرنوری-شهید حیدری-شهید وحید محمدی

سوار وانت شدیم و خودمون رو به معراج شهدای جوانرود رسوندیم. دو ساعتی از اذان مغرب گذشته بود .. سراغ بچه ها رو گرفتیم . گفتند یک تعداد شهید برای ما آوردند و داخل سردخونه اند. از اونها خواستیم که اجازه بدهند اونها رو شناسایی کنیم.بچه های معراج گفتند امکانش نیست. من زدم زیر گریه و گفتم برادر ما باید اینها رو ببینیم اینها همسنگران ما هستند .مسوولشون دلش به حال ما سوخت و درب کانکس رو باز کرد...کف کانکس پر بود از شهید که همه رو داخل پلاستیک پیچیده بودند. نه زانوهام جون داشت و نه دستم یاری میکرد که پلاستیک روی صورت بچه ها رو کنار بزنم و از طرفی هم مدام مسوول کانکس میگفت برادر یک خورده زودتر..

اولین شهیدی که پلاستیک رو از صورتش کنار زدم شهید سید عباس میرنوری بود. خیلی آروم خوابیده بود دور لب و اطراف گوشهاش یک مقدار کف جمع شده بود. شیخ تاج آبادی بیرون کانکس بود و سوال کرد بچه های ما هستن..گفتم آره اولیش سید عباس بود و بعد ابوطالب و بعد غلامرضا و نوبخت و دیگر بچه ها....

شوخی نبود بدن بی جان یازده تا بچه ها داخل کانکس معراج شهدا بود. صورتهاشون سفید شده بود و آرام خوابیده بودند. مشخصاتشون رو ثبت کردیم و درب کانکس رو بستند.

از معراج بیرون اومدیم و به سمت مقرمون راه افتادیم. من عقب وانت نشستم و تا خود مقر گریه کردم توی راه مدام به این جمله سید عباس فکر می کردم که گفت : عملیات رفتیم و کسی شهید نشد.. به مقر که رسیدیم بچه ها دور ما رو گرفتند .. شب جمعه بود. اعلام کردیم رفقا برای دعای کمیل داخل ساختمون جمع بشند. بچه ها اومدند و من وسط خوندن دعای کمیل خبر شهادت بچه ها رو دادم و غوغایی شد دعا که تموم شد یک خبر دیگر هم به ما رسید و اون خبر شهادت عزیز ترین یارمون شهید غلامرضا زعفری بود. روزهای آغازین سال 67 روزهای سختی برای ما بود.

روز 13 فروردین بود که با تعدادی از بچه ها رفتیم برای جمع کردن چادرهای مقری که توی خط داشتیم . چون روز سیزده بدر و از طرفی هم شب نیمه شعبان بود گفتیم روحیه بچه ها عوض بشه .. مهدی صور اسرافیل شروع کرد سرود خوندن ... و گفت برادر ها من هر چی میگم شما بگید. گرفت ، گرفت .. مهدی خوند...فلق دوباره رنگ خون گرفت و همه بچه ها یک صدا می گفتند گرفت، گرفت و می زدند زیر خنده. و بعد هم چون شب نیمه شعبان بود با هم سرود" ای ولی عصر" رو خوندیم ... به مقر که رسیدیم چون چادر ها روی زمین خوابیده بود همه با هم چهار طرف چادر را گرفتیم و بلند کردیم و بچه ها پایه های چادر رو مستقر کردند و چادرها سر جای خود قرار گرفت چادرها که سر پا شد ما با منظره ای مواجه شدیم که اشک ها رو سرازیر کرد. 

دیدیم جانماز ها کنار هم در یک ردیف پهن شده و این حکایت می کرد که دوستان شهید ما برای نماز جماعت ظهر و عصر مهیا شده بودند  و وقت نماز مقر بمباران شده بود.


یاد و خاطره همسنگران شهیدمان را در عملیات بیت المقدس 4 گرامی میداریم.. شهیدان  ابوطالب مبینی- كیوان آقامحمدقلی مقدسی- داریوش رستگارمقدم- محمدطالبی- رضانوبخت- محسن صباغزاده- فتح اله محمدخانی- غلامرضاكاظمی-سیدعباس میرنوری- قربانعلی شیرمرغی- علیرضاآقایی- رضااستادفینی- ابوالفضل دهقان- اكبرطحانی 

راوی: جعفر طهماسبی 

http://yaqut.blogfa.com/post/429

تقدیم به پیشگاه شهید محراب و نماز امیرالمومنین علیه السلام


نوشته شده در : شنبه 28 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: شهید ، نماز ،

تولدت مبارک جیرجیرک جون!

» نوع مطلب :



امروز که دویِ دو هستیم، تولد توست نرگسی!

وقتی دنیا اومدی و بابا مسلم زمزمه های ما روشنید و از تولدت با خبر شد، نپرسید دختره یا پسر؟ ذوق کرد و با خوشحالی گفت:

" مبارکه!"

الان تو دیگه واسه خودت نمازخون شدی و بقول آجی ت "حق الناس" سرت میشه و کلی کمالات داری.

امروز که تلفنی صداتو شنیدم خیلی دلم هواتو کرد، از خدا میخوام به لطف خودش کاری کنه که دیدارها هر چه زودتر تازه بشه.

دلم میخواد کنارم بشینی و با اون صدای مخصوص دوبلری ت برام شعر و قصه بخونی و به قول مامانت " جیر جیر کنی".

دلم تنگه واسه خنده های خوشگلت...

گیگیلی! چون تو هم مث مامانت عاشق بچه هایی، این عکسا رو برات میذارم.

از راه دور می بوسمت.

تولدت مبارک عزیزم.


نوشته شده در : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: تولد ، جیرجیرک ، نماز ، حق الناس ،

اومدم سراغت...

» نوع مطلب :


تقدیم به " ننه عذرا "ی عزیزم


چند ماه بود که نتونسته بودم ببینمت. اون شب زمستونی از تو جاده های برفی و خیلی خلوت اومدم سراغت.

وقتی رسیدم، شب ازنیمه گذشته بود.

احساس عجیبی داشتم. 

روی زمین نبودم! 

انگار این قطعه از زمین و این قسمت از زمان یه جور دیگه بود، اینجایی نبود، یه جوری بود که حس می کردم روی ابرها راه میرم...

یه حس عاشقانه، تموم قلبمو تسخیر کرده بود... یه جورایی دستپاچه بودم که تو اولین نگاه، تو اولین برخورد چکار کنم؟ چی بگم؟...

به خودم نبودم! 

حتی روز بعدش هنوز نتونسته بودم خودمو جمع و جور کنم، هنوز باور نمی کردم دوباره می بینمت...

مدتی بود تو رکعت دوم بعضی از نمازام، سوره ی " عصر " می خوندم، اون روز اما تو خوندن این سوره مونده بودم!

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر

انّ الانسان لفی خسر

الّاالذین آمنوا و عملوا الصالحات

و تواصوا بالصبر و تواصوا بالحق!...

نه!...

و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...


نه!...

اصلا یه بار دیگه از اول می خونم:

بسم الله الرحمن الرحیم....

...

و باز خوندم و خوندم

و باز مونده بوده بودم ته این سوره چیه؟

...

" در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد..."



نوشته شده در : پنجشنبه 1 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: والعصر ، نماز ، خم ابرو ، عاشق ، ابر ، جاده های خلوت و برفی ، ننه عذرا ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic