امروز:

قد دل ...





ننه عذرا یه وقتایی می گفت:

 دل تو قد دل یه بچه گنجشکه...




نوشته شده در : پنجشنبه 26 آذر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: قد دل ... ، ننه عذرا ،

خوشحال باش

» نوع مطلب :




ننه عذرا می گفت:

_اگه یه وقت دروغ بگم، زود رسوا می شم



بابامسلم بهش می گفت:

_خوشحال باش! خدا دوسِت داره.




نوشته شده در : دوشنبه 29 تیر 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ننه عذرا ، بابامسلم ، خوشحال باش ،

من از ...

» نوع مطلب :



دم ظهر خاله اعظم زنگ زد، پرسید:

_ سالگرد ننه عذراست؟

گفتم آره، اتفاقا خاله طاهره می گفت من از صبح دیدم دلم آروم نیست، گفتم امروز یه چیزی هست، یهو یادم افتاد سالگرد ننه عذراست.

خاله اعظم گفت:

من یه هفته ست دلم بی قراره، ولی به شما نگفتم.

امروز که می رفتیم سر مزار ننه عذرا، تو مسیر اینا رو برای خاله زهرا تعریف کردم، گفت:

من از عید تا حالا این وضعیتو دارم...


نوشته شده در : پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: من از ... ، ننه عذرا ،

سدر غلبول کرده

» نوع مطلب :



تو محل هر کی تازه بچه ش دنیا اومده بود، می پرسید ببینه کدوم یک از زن های قدیمی میرن حموم محله، بچه رو می داد براش حموم کنن.

ننه عذرا اوسّای بچه شستن بود. هم بچه رو خوب تر و تمیز می کرد، هم آروم آروم و با یه کاسه پلاستیکی آب می ریخت رو سرش که نفسش نگیره، نترسه و صدای گریه ش محله رو ور نداره.

خیلی وقتام به مادر بچه می گفت:
_ شما نمیخواد سدر بیاری.

خودش می رفت از تو پستو ظرف سدرو ورمی داشت می آورد تو ایوون. یه غلبول خیلی ریزم داشت که وقتی سدرو باهاش غلبول می کرد، سدری که از غلبول در می رفت، عین آرد نخودچی نرم بود.

من دوست داشتم هر وقت ننه عذرا سدر غلبول می کنه با کف دستم روی سدرای نرم فشار بدم و نقشای جورواجور دربیارم:

یه وقتایی با نوک انگشت اشاره دو تا چشم درست می کردم، با کناره ی انگشت یه دماغ و با نوک انگشت یه هلالی که مثلا دهن آدمکم بود، درست می کردم.

بعد می نشستم و نگاه می کردم که وقتی ننه عذرا بقیه ی سدرا رو غلبول می کنه، چطور جای فشار انگشتام با سدر نرم پر می شه و آدمکم یواش یواش گم می شه؟

__________________________________________________________________________________

* سدر غلبول کرده: سدر الک کرده، غربال کرده


نوشته شده در : یکشنبه 13 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ننه عذرا ، بچه ، سدر غلبول کرده ،

همین الان

» نوع مطلب :






دایی احمد که می خواست بره مأموریت تحصیلی، بی خبر و بدون بچه ش اومدند خونه ی ما خداحافظی کنند.

 پسر خردسالشون رو نیاورده بودند تا خیلی وارد این ماجرا نشه، پیش ننه عذرا هم نرفته بودند چون مطمئن بودند این بنده خدا طاقت این دوری رو نداره.

خودش و خانومش همچین خیلی زیر پوستی اومدن خونه ی ما و راستش من یکی هنوز نفهمیده بودم جریان چیه که دیدیم یکی زنگ در خونه رو می زنه!

...

ننه عذرا وقتی اومد تو ساختمون، بی هیچ مقدمه ای گفت:

_ شما مثلا یواشکی اومدین خداحافظی که من نفهمم، ولی انگار یکی بهم گفت:

_ همین الان پاشو برو فلان جا... منم اومدم!

روز مادر مبارک!
________________________________________________________

 امسال

جای بعضی مادران مثل "خاله اقدس" عزیز

 خیلی خالیه...



نوشته شده در : پنجشنبه 20 فروردین 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: همین الان ، ننه عذرا ،

خاطرات خوشمزه تر(غوره خشک)






تو خونه ی قدیمی سه تا پستو (پس اتاق) داشتیم.

از هر کدوم خاطراتی دارم اما پستوی اتاق ننه عذرا (قالی باف خونه) خاطرات خوشمزه تری دارم:

امید من به این پستو بیش تر بود تا یخچال بزرگی که گوشه ی همین اتاق بود.

سینه ی دیوار این پستو میخای بزرگی کوبیده بودند و هر چی خوراکی خوشمزه که قابل ذخیره کردن بود، گل این میخا بود و منو وسوسه می کرد.

ننه عذرا کیسه های نخی می دوخت که اندازه ش حدود دو وجب در سه وجب بود و یه نخ شش تایی چلّه(تار قالی) از لبه ی بازش رد می کرد و وقتی می خواستیم کیسه رو ببندیم، این شش تایی رو دو سرش به هم گره خورده بود می کشیدیم و قشنگ که کیپ می شد، دور خودش یه گره می زدیم و آویزون می کردیم گل همون میخای سینه ی دیوار تو پستو.

یکی از چیزایی که همیشه مشتری ش بودم، غوره خشک بود!

پیراهنایی که اون وقتا برامون می دوختند معمولا جیب داشت و من تو هر فرصتی می رفتم تو پستو سراغ کیسه ی غوره. مشت مشت غوره خشک برمی داشتم می ریختم تو جیبام و راهی کوچه و بازی با بچه ها می شدم.

اون روزا تمام غصه ی من این بود که هر دفعه که جیبامو پر از غوره خشک می کردم، باید شش تایی دور کیسه رو بیشتر می کشیدم تا دهنه  کیپ بشه و این ینی غوره ها هی کمتر و کمتر می شدن...



نوشته شده در : سه شنبه 19 اسفند 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پستو(پس اتاق) ، ننه عذرا ، قالی باف خونه ،

شب های بلند زمستان

» نوع مطلب :



بابامسلم دو تا کرسی می گذاشت: 

   یکی برای اتاق نشیمن، یکی برای قالی باف خانه. این دومی مخصوص خودش بود که بچپد زیرش و برای ننه عذرا که مشغول قالی بافی است از ایران بگیرد و از تیران در برود. از هم دشتی های صحرایش حرف بزند و از چاه صحرا که هی موتورش می سوخت و پول می خواست. 

من از بچگی پای حرف های این دو نفر که می نشستم احساس می کردم همه ی دنیا همین اتاق است و همین کرسی و دار قالی. بابا مسلم شب های بلند زمستان را با داستان های حضرت خضر نبی و رفتن حضرت موسی به میقات کوتاه می کرد.

بابا طوری از حضور خضر نبی در دشت ها حرف می زد و از کمک کردن او به آدم های پاک می گفت که من خیالم راحت بود که اگر یک وقت بابا هم احتیاج به کمک داشته باشد، خضر نبی به دادش می رسد، یعنی خاطرم جمع بود او راحت می تواند خضر نبی را ببیند.

اتاقی که ننه عذرا در آن قالی می بافت، در ذهن کودکانه ی من اصلا یک اتاق مثل دیگر اتاق ها نبود. اینجا من روی دار قالی بارها و بارها لالایی های دلنشین ننه عذرا و خواهران را شنیده بودم. اینجا جای گپ و گفت زن های فامیل و همسایه بود که هر کدام شاید بیش از ده دقیقه طول نمی کشید اما انگار همین که می آمدند پای دار قالی و با ننه عذرا حرف می زدند، دلشان قناعت می گرفت و آرام می شدند.  یکی از این زن ها مادر شهیدی بود که هر وقت دلش تنگ می شد، حتی وقتی بود که ناهارش را نیمه آماده خاموش می کرد و می آمد اینجا کمی حرف می زد و وقتی آرام می شد به خانه می رفت.

من در عالم بچگی خیال می کردم همه ی دنیا همین اتاق قالی بافی است و این یک تکه گلیم و این گپ و گفت های ساده. 

ادامه دارد...


نوشته شده در : سه شنبه 28 بهمن 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: همه ی دنیا همین اتاق قالی بافی است ، در ذهن کودکانه ی من اصلا یک اتاق مثل دیگر اتاق ها نبود ، بابامسلم دو تا کرسی می گذاشت ، ننه عذرا ، زن های همسایه ، مادر شهید ،

برای "آقاجان"




 سوسن یکی از دوستان دوره ی دانشکده ست. 

اسم باباش سید مصطفی بود. سوسن صداش می زد آقاجان، خواهرزاده ها و برادرزاده هاش می گفتند بابزرگی(بابا بزرگی)

چند بار رفتم خونه شون رامسر.

آسید مصطفی و خانمش ربابه برام عین پدر و مادر بودند. دوسشون داشتم و ازشون جز مهر و محبت چیزی ندیدم.

نه فک کنین الان که سالگرد آسید مصطفی نزدیکه، یادشون افتاده م! آدم وقتی کسی رو دوست داره، با کوچکترین بهانه یادش میفته و یه جورایی باهاش زندگی می کنه.

یادم نمیره سالی که رفتم رامسر خونه شون. 

فصل مرکبات بود. با سوسن و پدر و مادرش رفتیم باغ پشت خونه شون، پرتقال چیدیم و نارنگی و تو سرخ.

اون جا برای اولین بار درخت بارهنگ دیدم و درخت خرمالو.

میوه می چیدیم، می خوردیم و گپ می زدیم. 

خوش بودیم. 

نه آسد مصطفی بیماری قلبی ش جدی بود و نه ربابه خانم مریض بود.

ربابه خانم صب هنوز ما خواب بودیم می رفت بازار کنار آلمانی پل، برامون تخمه و هله هوله می خرید می اومد.

آسید مصطفی هم انقد محبت داشت که آدم دوست داشت پای داستاناش بشینه و احساس کنه همه ی دنیا امن و امانه و هیچ جا هیچ خبر بدی نیست.

یه روز ما هنوز نرفته بودیم باغ، این مرد پا شده بود رفته بود بین درختای باغ گشتی زده بود، هم یکی دو تا شاخه ی شکسته رو با بندهای نخی به درخت وصل کرده بود و بسته بود که یواش یواش جون بگیره، هم یه پرتقال خوشرنگ و آبدار چیده بود.

اومد پای ایوون جلوی اتاق ربابه خانم رو صدا زد،  پرتقال رو داد دستش و با لبخند گفت: 

_ پوست بگیر دور هم بخوریم.

اون پرتقال واقعا مزه داد.

وقتی ام اومدم اینجا، فک کنم یه هفته بعدش بود که یه جعبه بیست کیلویی پرتقال درجه یک با پست برامون فرستادند که بابا مسلم و ننه عذرا مدام می گفتند چطور از خجالتشون در بیاییم؟





نوشته شده در : جمعه 7 آذر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پرتقال ، رامسر ، آقاجان ، ننه عذرا ، بابامسلم ،

هیچی بهتراز این نیست که...

» نوع مطلب :



تقدیم به رسم احترام به عاشقان 


دیروز یهو یادم افتاد یه همچین روزایی بود که یکی دو بار ازت شنیدم گفتی امسال اگه زنده باشم، همین جا تو خونه پای تلویزیون میشینم روضه گوش می کنم...

خیلی نفهمیدم چرا این حرفو می زنی، ولی تو دلم گفتم شاید پادرد یا دیابت اذیتت می کنه و سختته بریم هیات... برای اینکه غصه نخوری، رفتم تو سی دی روضه هام گشتم سی دی  یه روضه خونُ که قبولش داشتی پیدا کردم، گذاشتم تو دستگاه و وقتی مطمئن شدم سی دی سالمه، اومدم دنبالت و گفتم اگه تلویزیونم روضه ی قدیمی نذاشت، خودم اینو برات می ذارم ببین.

اون روز اومدی  خونه م، نشستی پای این روضه وگریه کردی.

روز تاسوعا ولی از همه زودتر آماده شدی بریم هیات، خاله اعظم با اشاره به من و زیر لب گفت: این همون ننه عذراست که هی می گفت امسال شاید نتونم بیام هیات... فوری شنیدی و گفتی:

_ هر چه فک کردم دیدم هیچی بهتراز این نیست که پا شم برم هیات...

صندلی جلو ماشین خاله طاهره اینا نشسته بودی، صورتت عین گل محمدی شده بود،  انگار چند ساعت تو حموم بودی...
تمام مسیر حواسم به تو بود و هی نگات می کردم

رسیدیم امامزاده، یکی دو تا هیات که اومد، همسایه های قدیمی اومدند دور و برت، سلام و احوال... اما من یه لحظه دیدم لبات می لرزه، به خاله اعظم گفتم:
_ صورتشم خیلی گل انداخته!

 گفت باید بریم دکتر و ...

اشکاش ریخت...

... 

من همیشه فک می کردم بابامسلم خیلی ابالفضلیه...



نوشته شده در : دوشنبه 5 آبان 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ابالفضلی ، ننه عذرا ، بابامسلم ،

سایه آفتاب

» نوع مطلب :


اینا سوت بلبلیای باقی مونده از اون بیست سوت بلبلی پارساله 

این جوری چیدمشون

یاد کلاس و مدرسه افتادم و ردیف بچه ها سر صف ...


این عکس م همین امشب گرفتم 

به یاد اون روزایی که صبح و عصر مدرسه داشتیم و ظهر که از مدرسه می اومدیم، می دیدیم بابا مسلم از صحرا انار اورده، هر چنتا انار تو دست و بغلمون جا می شد برمی داشتیم و می رفتیم روی پشت بومای کاهگلی می نشستیم، بنا می کردیم انار خوردن و سرگرم تماشای بازی ابر و افتاب می شدیم که نوبتی یه قسمت از پشت بومای کاهگلی تو سایه ی ابرای پاییزی کبود به نظر می اومدند و ابرا که جابجا می شدند، همون گنبدا آفتابی می شدند و در عوض قسمتای دیگه ای سایه و کبود و ما همهش منتظر بودیم گنبدایی که ما روش نشستیم و انار می خوریم بره تو سایه کبود و وقتی هم سایه کبود می شد، دوست داشتیم باز آفتاب بیاد سمت ما...

یه وقتایی انقد این سایه کبود و آفتاب سرگرممون می کرد که ننه عذرا مجبور می شد صدامون بزنه و بگه ساعت داره دو میشه...

و ساعت دو، زنگ مدرسه نوبت عصر می خورد...



نوشته شده در : جمعه 28 شهریور 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: مدرسه ، سوت بلبلی ، سایه آفتاب ، بابا مسلم ، ننه عذرا ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو