امروز:

ننه عذرا کوزه آب خنک و لیوان ورمی داشت

» نوع مطلب :


سلام عمه ....خوبی .خانواده خوبند...نگران شدم رفتی آزمایش و اینا.الان بهتریییییییی.هر وقت دلم میگیره میام یه سر به وبت میزنم..خیلی حالمو خوب میکنه.

___________________

سلام محمدرضاجان!
این پیامو این جا آوردم که بگم: سوای این که خاله خوبی هستم تو عمه بودنم کم نمیذارم!

الحمدلله چیز خاصی نبود. ممنونم از احوال پرسی ت عزیزم و خوشحالم که میای این خونه و اینجا حس خوبی بهت میده.


این پست تقدیم به شما و همه اونا که دوسشون دارم:

این فصل سال که می شد، همسایه ها یکی یکی جُل و پلاسشونو ورمی داشتن و میرفتن کلّه پشت بوم.

میگم جل و پلاس به خاطر این که رختخواب تابستون بیشتر همدوخته هایی بود که ننه بزرگا با شکافتن لباسای کهنه و راست و ریس کردن پارچه ها، به هم می دوختن و از اونجا که معمولا پارچه های نرم و نازک برای این کار استفاده می شد، این همدوخته یا جلّه ها واسه گرما چیز خوبی بود که دم دمای صبح که تو کویر یه باد خنکی میاد، مینداختن روی خودشون.

یه همسایه که می رفت پشت بوم، بقیه م هوایی می شدن و با یکی دو شب تفاوت اونام راهی پشت بوم می شدن.

اینا همه مقدمه بود که بگم:

ساعت نه، نه و نیم ننه عذرا کوزه آب خنک و لیوان ور می داشت ینی داریم میریم بالا پشت بوم، وگرنه تو گرما تشنه مون می شد و هر دفه باید کلی پله می اومدیم پایین که یه ذره آب بخوریم.

یهو انقد خونه خالی و سوت و کور می شد که اگه نماز نخونده بودیم یا شام نخورده بودیم، دیگه پایین نمی موندیم و می رفتیم پشت بوم، رختخواب پهن می کردیم که یه ذره هوا بخوره و حرارت آفتاب ازش بیرون بره، تو این فصله نماز و یه لقمه نون و پنیر و دور هم نشستن و حرف زدن.
خیلی از پشت بومای کاهگلی به هم وصل بودند و جایی بین گنبدیا، رختخواب مینداختیم.

بیشتر شبا می نشستیم می گفتیم و می خندیدیم، دراز می کشیدیم و به ماه و آسمون پرستاره نگاه می کردیم و لذت می بردیم، البته بعضیام بودند که رادیو می آوردند و داستان شب گوش می کردند، بعضیا مث ما تو تاریکی داستان جن و پری برای هم می گفتند و وقتی می رفتیم بخوابیم، یه وقتایی انقد قصه ها رو باور کرده بودیم که می ترسیدیم تو جامون تکون بخوریم. اگه دیگه یه گربه ای چیزی می اومد رد بشه و تو تاریک روشن نگامون به سایه ش می خورد، زهره ترک می شدیم و اون شب تا صب کابوس می دیدم ولی از رو نمی رفتیم و شب بعد باز قصه جن و پری...
یه وقتایی ام همین جور که داشتیم حرف می زدیم، یه نورایی از یه طرف آسمون کشیده می شد طرف دیگه و یه لحظه یه حس خوبی بهمون دست می داد چون شنیده بودیم اینا امامزاده ها هستن و میرن دیدن همدیگه...



نوشته شده در : یکشنبه 24 خرداد 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ننه عذرا کوزه آب خنک و لیوان ورمی داشت ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو